1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان های عاشقانه

شروع موضوع توسط ♥ąяεՔεн♥ ‏Feb 17, 2015 در انجمن داستان و رمان

  1. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    روزی روزگاری دو نفر با هم دوست میشن . هم دیگر رو خیلی دوست داشتن لحظه های زندگیشون بی هم نمیگذشت . خدا در حقشون لطف کرده بود که این دوتا رو بهم داده بود این دوتا عاشقانه هم دیگر رو میپرستیدن اما تقدیر روزگار دختر رو از پسر جدا میکنه


    دختر هنوزم پسر رو میپرسته اما خبری از پسر نیست دل تنگشه دلش میخواد بگه تقصیر اون نیست اما هیچ کس نیست صدای فریاد های اونو بشنوه

    دختر در سکوت تنهایی خودش تنها کاری که میتونه برا تسکین دل عاشقش بکنه گریست

    کاش خدا حرف دل عاشقش را به کوش معشوقش برساند

    دوری از معشوق کم نبود جدایی و ناراحتی از اونم حاصل شد دلش نمیخواد عشقش تمام زندگیش از رنجیده باشد

    خدایا ! به داد تمام عاشقا برس .
     
    simid و Admin از این پست تشکر کرده اند.
  2. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.



    طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.


    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.


    صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.


    برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.


    آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.


    تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.


    ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.


    مبهوت.

    گیج.

    مَنگ.

    هاج و واج نِگاش کردم.


    تو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.


    چهار و چهل و پنج دقیقه!


    گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. چهار و پنج دقیقه بود!! 638acfdebdb341a667862f6e3cc6478b. 6072600ff6aeedb3bb9df6a9e2363328. 6072600ff6aeedb3bb9df6a9e2363328.
     
    Mariツ و Admin از این پست تشکر کرده اند.
  3. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    دختري بود نابينا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنيا تنفر داشت
    و فقط يکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنين گفته بود
    « اگر روزي قادر به ديدن باشم
    حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
    عروس گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنين شد که آمد آن روزي
    که يک نفر پيدا شد
    که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
    و دختر آسمان را ديد و زمين را
    رودخانه ها و درختها را
    آدميان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به ديدنش آمد
    و ياد آورد وعده ديرينش شد :
    « بيا و با من عروسي کن
    ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزيد
    و به زمزمه با خود گفت :
    « اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
    دلداده اش هم نابينا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسري با او نيست

    ***
    دلداده رو به ديگر سو کرد
    که دختر اشکهايش را نبيند
    و در حالي که از او دور مي شد گفت:
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  4. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    يک روز يک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خياباني عبور ميکردند


    جلوي ويترين يک مغازه مي ايستند



    دختر:واي چه پالتوي زيبايي



    پسر: عزيزم بيا بريم تو بپوش ببين دوست داري؟



    وارد مغازه ميشوند دختر پالتو را امتحان ميکند و بعد از نيم ساعت ميگه که خوشش اومده



    پسر: ببخشيد قيمت اين پالتو چنده؟



    فروشنده:360 هزار تومان



    پسر: باشه ميخرمش



    دختر:آروم ميگه ولي تو اينهمه پول رو از کجا مياري؟



    پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش



    چشمان دختر از شدت خوشحالي برق ميزند



    دختر:ولي تو خيلي براي جمع آوري اين پول زحمت کشيدي


    ميخواستي گيتار مورد علاقه ات رو بخري


    پسر جوان رو به دختر بر ميگرده و ميگه:



    مهم نيست عزيزم مهم اينکه با اين هديه تو را خوشحال ميکنم


    براي خريد گيتار ميتونم 1سال ديگه صبر کنم


    بعد از خريد پالتو هردو روانه پارک شدن



    پسر:عزيزم من رو دوست داري؟



    دختر: آره



    پسر: چقدر؟



    دختر: خيلي



    پسر: يعني به غير از من هيچکس رو دوست نداري و نداشتي؟



    دختر: خوب معلومه نه



    يک فالگير به آنها نزديک ميشود رو به دختر ميکند و ميگوييد بيا فالت رو بگيرم



    دست دختر را ميگيرد



    فالگير: بختت بلنده دختر زندگي خوبي داري و آينده اي درخشان عاشقي عاشق



    چشمان پسر جوان از شدت خوشحالي برق ميزند



    فالگير: عاشق يک پسر جوان يک پسر قدبلند با موهاي مشکي و چشمان آبي



    دختر ناگهان دست و پايش را گم ميکند



    پسر وا ميرود



    دختر دستهايش را از دستهاي فالگير بيرون ميکشد



    چشمان پسر پر از اشک ميشود



    رو به دختر مي ايستدو ميگوييد :



    او را ميشناسم همين حالا از او يک پالتو خريديم



    دختر سرش را پايين مي اندازد



    پسر: تو اون پالتو را نميخواستي فقط ميخواستي او را ببيني



    ما هر روز از آن مغازه عبور ميکرديم و هميشه


    تو از آنجا چيزي ميخواستي چقدر ساده بودم نفهميدم چرا با من اينکارو کردي چرا؟


    دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتي پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.
  5. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    چند سالي بود که عشق يه دختر کارتون خوابش کرده بود...

    تمام چيزي که برايش مانده بود... چند نخ سيگار بود ....

    و يک واکمن که برايش داريوش ميخواند ...

    در اين سرماي زمستون ديگر موادي نداشته ...



    اين بار سرنگش را به ياد ان دختر از هوا پر کرد ....





    و به رگش زد ...





    داشت نفس هاي اخرش رو ميکشيد...





    همراه با صداي داريوش که از واکمنش ميگفت :





    تمام نا تمام من بي تو تمام ميشود.
     
  6. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    دوسش داشتم عاشقش بودم

    تا میدیدمش دلم هررررررری میریخت

    فکر میکردم حتی به من نگاه هم نمیکنه

    ولی اشتباه فکر میکردم

    اون هم منو دوست داشت

    این رو از زبون خودش شنیدم

    تا ۵ سال طرفش نرفتم

    حتی جواب سلامش رو هم نمیدادم

    بعد از ۵ سال رفتم و گفتم

    دوستت دارم اشکش آروم ریخت و محکم بقلم کرد و

    گفت : به خاطرت

    به هیچ پسری نگاه هم نکردم

    هر روز برات نامه مینوشتم و با گریه پاره میکردم

    تو که میدونستی دوستت دارم تو که میدونستی وقتی

    جوابه سلامم رو نمیدی دنیا رو سرم خراب میشه

    چرا تو این چند سال نیومدی اینارو بگی؟

    من سرطان خون دارم دکتر ها قطع امید کردن و

    گفتن فقط تا ۶ ماهه دیگه ...

    تا این رو گفت اشک تو چشمام جمع شد

    احساس کردم هیچ روحی

    تو بدنم نیست داشتم میمردم خدایا

    چرا بهش زودتر نگفتم آخه چرا

    خدایا...
     
  7. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    ﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺏ :
    ﻣﺎﻣﺎﻥ؟
    ﻟﺤﺎﻓﻪ ﻣﻦ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ ...!
    ﭼﺮﺍ ﺭﻧﮕﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺷﺪﻩ؟
    ﺑﺎﻟﺸﺘﻢ ﻣﺜﻞ ﭘﻨﺒﻪ ﻧﺮﻡ ﺑﻮﺩ ...!
    ﭼﺮﺍ ﺍﻻﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻩ؟
    ﺑﺎﺑﺎ؟
    ﭼﺮﺍ ﻻﻣﭗ ﺭﻭﺷﻦ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟؟ !!!
    ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯽ ﺍﺯﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ!
    ﻣﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯿﺎﺩ؟ ...
    چرا ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺧﻪ؟!
    ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ...!
    ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺷﺴﺘﻦ؟
    ﻋﺸﻘﻢ؟ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ...
    ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ...
    چرا ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ...
    ﺍﺭﺯﺷﻤﻮ نفهمیدی ......
     
  8. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام» یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام» براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم فكر خوبیه من هم خیلی تنهام» حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه (من هنوز هم خیلی تنهام)
     
  9. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    گفتم:میری؟

    گفت:آره


    گفتم:منم بیام؟


    گفت:جایی که من میرم جای 2 نفره نه 3 نفر


    گفتم:برمی گردی؟


    فقط خندید


    اشک توی چشمام حلقه زد


    سرمو پایین انداختم


    دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد


    گفت:میری؟


    گفتم:آره


    گفت:منم بیام؟


    گفتم:جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر


    گفت:برمی گردی؟


    گفتم:جایی که میرم راه برگشت نداره


    من رفتم اونم رفت ولی اون مدتهاست که برگشته


    و با اشک چشماش خاک مزارمو شستشو میده
     
  10. ♥ąяεՔεн♥

    ♥ąяεՔεн♥ {اېن نېز بگذرد..(:

    6,530
    12,894
    62,285
    هيسسسسس! چرا؟چرا ساكت باشم؟چرا جار نزنم كه آقايون وخانوما يارم،عشقم منو فروخت! چرا دادا نزنم كه من عاشق بودم؟ كه من صادق بودم؟ كه من تكپر بودم؟ چرا نگم كه سنگ تموم گذاشتم واسش اما با همون سنگ زد به دنيامو خراب كرد؟ چرا خفه شم وقتي واسش ميمردم و حالا من هق هق كنم و اون قهقه ميزنه؟ چرا لال بشم وقتي بخاطرش به خيليا پشت پا زدم...چرا؟ جواب چراهامو كي ميده؟خدايا از جاي حق پاشو !بزار حق جاي خودش بشينه مشتي! آهاي دختر پسرا جلوي من از عشقتون نگيد جلوي من دست همو نگيريد جلوي من سرتو گوش هم حرفاي عشقي نزنيد داغون ميشم! ميتركم هييييسسسسس ازجلوي من فقط ردشيد!