1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان های عاشقانه واقعی 7

شروع موضوع توسط MR.Nimasr ‏Sep 29, 2013 در انجمن درد دل

  1. اینم آخریش غـــوغـــــا و فـــرزامــــ



    اسمم را به خاطر ندارم اما میگویند نامم غوغاست ... به آینه که مینگرم عمری بیش از


    حرف مردم از من گذشته است ... 20 بهار نه 20 خزان را به نظاره نشسته ام ....


    . هنوز یک سالمم نشده بود که سنگینیه یه اسم جدید رو ، رو شونه هام تحمل کردم ،


    بچه ی طلاق ... پدرو مادری که عاشق هم بودن حالا از هم جدا شده بودن ...


    از حق نمیگذرم من موندم و مادری که فرشته بود و پدربزرگ و مادر بزرگی که نظیرشونو هیچ


    جا ندیدم اما ... با لمس جای خالی پدر ، با حسرت دستایی که هیچ وقت


    رو سرم کشیده نشد ، با بغضی که وقتی نگاه پدری رو به دخترش میدیدم امونم و


    میبرید ...


    سال ها میگذشت و تو آینه میدیدم که غوغا بزرگ میشه ... دوران طلایی ای رو پشت


    سر میذاشتم ، بچه ی درس خونی بودم تا پایان دوره راهنمایی شاگرد ممتاز بودم ، شاعر


    برتر استانی و ورزشکار رزمی بودم ، مقام های زیادی تو سطح استان و کشور


    داشتم ...


    اما جای یه چیز تو زندگیم خالی بود ، جای عشق ... من از مردا متنفر بودم ، از 14


    سالگیم خواستگارای زیادی داشتم ، دختر زیبایی بودم هیچ کس نمیتونست جذابیتو گیرایی


    چشمامو نادیده بگیری ، به راحتی میتونستم با یک نگاه هر پسری رو اسیر خودم کنم ، اما


    از پسرا خوشم نمیومد بیشتر دوست داشتم ازشون انتقام بگیرم اما دل انتقامم نداشتم ... تا یه


    روز ... 16 سالم بود تو تکاپوی عروسی دختر خاله ی مامانم بودیم یه شماره ی ناشناس


    بهم زنگ میزد چند بار تلفن و جواب دادم اما حرف نزد فقط به صدام گوش میداد ، تصمیم


    گرفتم دیگه جواب ندم ، پیام های عاشقانه میفرستاد هرشب تا 4 صبح زنگ میزد و پیام میداد


    اما بهش محل نمیذاشتم آخر سر پیام داد که غوغا نمیخوای جوابمو بدی ؟ تعجب کردم گفتم


    شما ؟ گفت یه غریبه که عاشقت شده ... بازم جواب ندادم اصلا واسم مهم نبود به


    مامانم گفتم خیلی کنجکاو شده بود بدونه کیه ... بلاخره روز عروسیه دختر خاله مامانم هم


    رسید رفتیم آرایشگاه و حاضر شدیم و رفتیم سالن کلی زدیم و رقصیدیم موقع سرو شام دیدم


    کلی اس ام اس داده و چند بار زنگ زده رفتم تو راهروی تالار و بهش زنگ زدم ، گوشی


    رو برداشت گفتم شما به من زنگ زدین ؟ ، با خنده گفت نمیدونم شاید ، صدای دلنشین و


    گرمی داشت چند لحظه ساکت بودم اما به خودم اومدم و گفتم که اینطور ، لطف کن دیگه


    زنگ نزن آقای محترم ، گوشی و قطع کردم چند لحظه همونجا وایسادم صداش آرامش


    عجیبی داشت گوشیمو گذاشتم تو کیفم و رفتم پیش مامان اینا تا شب که برگرشتیم خونه کلی


    زنگ زد و اس ام اس داد اما جواب ندادم موضوع رو به مادرم و مادربزرگم گفتم با خانوادم


    راحت بودم ، گفتن ببین کیه چرا مثل پسر ندیده ها رفتار میکنی ؟ ساعت حوالی 2-3 بود


    هنوز زنگ میزد و پیام میداد حوصله ی جواب دادن نداشتم خوابیدم . با شروع روز جدید


    زنگ زدناشو اس ام اس دادناش شروع شد تصمیم گرفتم جواب بدم گفتم پسر خوب حرف


    حسابت چیه ؟ گفت من دورادور میشناسمت به خدا قصدم مزاحمت نیست میخوام بیشتر آشنا


    شیم ، بی درنگ گفتم تو میدونی من از همه پسرا متنفرم ؟ گفت چرا ؟ واسش توضیح دادم


    گفت همه که مثل هم نیستن .. اسمش فرزام بود 19سالش بود دانشجوی رشته عمران در


    کنار تحصیلش مدیر اجرایی کلینیک معماری خودشونم بود ، دوستیه ما شروع شد با این


    تفاوت که فرزام روز به روز عاشق تر میشد و من روز به روز کله شق تر چه روزایی که


    جوابشو نمیدادم و التماس میکرد که تنهاش نذارم ، دو ماه از رابطه تلفنی ما میگذشت و من


    هنوز فرزامو ندیده بودم یعنی اصلا واسم مهم نبود ، خانوادم از حضور فرزام با خبر بودن


    اما فرزام اینو نمیدونست فقط میدونست که مادرم از دوستیه ما اطلاع داره یه روز گفت


    غوغا دارم میام خونتون گفتم یعنی چی ؟ گفت تو نمیخوای منو ببینی ؟ بیرون که نمیای پس


    من میام اونجا . فک کردم داره شوخی میکنه اما چند دقیقه بعد وقتی از پنجره تو کوچه رو


    نگاه کردم دیدم به بهانه تبلیغ شرکت معماریشون داره دم همه خونه ها میره تا رسید به خونه


    ما ... به مامان اینا گفته بودم که فرزام داره میاد اینجا زنگ که زد مادرم رفت درو باز کرد


    انقدر مغرور بودم که با اینکه ته دلم یه جورایی واسم با بقیه فرق داشت اما با اینکه تو یه


    قدمیم احساسش میکردم نخواستم ببینمش ... وقتی رفت مادرم اومد و گفت غوغا خیلی خری


    تو برو این پسره رو ببین ، ببین از خوشگلی و نجابت جلوش کم میاری یا نه ؟ پسره خیلی


    بانمکو مودبه ... با اینکه حرفای مادرم داشت تو دلم قند آب میکرد اما غرورمو حفظ کردمو


    گفتم من حوصله ی بچه بازی ندارم ، زیبایی خدادادیم مغرورم کرده بود برام عادی شده بود


    که همه عاشقم باشن ... یه مدت گذشت تولدم داشت نزدیک میشد فرزام گفت حتما باید


    ببینمت گفتم نمیشه گفت غوغا تو تا حالا یه بارم منو ندیدی انقد مغرور نباش بلاخره قبول


    کردم ، یه روز سرد پاییزی تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم فرزام پسری بود با قد متوسط سبزه


    و چشم ابرو مشکی ، چشمای خمارش آدما مجذوب خودش میکرد چشمای درشت و مشکی


    با مژه های فر خورده و ابرهای کمونی و یه چال روی چونش از فرزام پسر با نمک و


    جذابی ساخته بود ...اولین هدیه ی فرزام به من یه انگشتر بی نهایت زیبا بود ، اونروز


    اولین جرقه های علاقه ی من به فرزام زده شد ... روزها گذشت و هردو به هم بیشتر از


    قبل علاقه مند میشدیم با اینکه چند ماه به چند ماه همدیگه رو میدیدیم اما عشقمون همچنان


    پابرجا بود ... تازه داشتم طمع عشق به فرزام و تجربه میکردم که متوجه عشق چند ساله ی


    پسر همسایمون نسبت به خودم شدم تو یه نامه تمام حال وروز این چند سالشو نوشته بود


    آرتین مادر نداشت و من هیچ حسی به آرتین نداشتم آرتین پسر خوش قیافه و خوش تیپی بود


    که میتونست آرزوی هر دختری باشه اما نه من که عاشق فرزام بودم ... هنوز گریه


    هاشو وقتی که بهش جواب رد دادم یادم نمیره هر روزغروب صدای آهنگای غمگینی رو که


    از ضبط ماشینش پخش میشه میشنوم هنوزم عاشقمه و میگه تا وقتی منو تو لباس عروس


    نبینه دست برنمیداره ... اما خب من عاشق فرزام بودم ولی از اونجا که نمیشه بازیای


    سرنوشت و پیش بینی کرد پدر فرزام و پدر بزرگ من خیلی اتفاقی و از بد روزگار شریک


    کاری هم شدن با گذشت زمان اختلافاتی بینشون ایجاد شد که باعث شد یه سری حرفا که


    نباید زده بشه بینشون زده شه و حرمت ها شکسته شه مادرم نمیتونست این موضوع رو هضم


    کنه میگفت پدر فرزام نمیدونست پسرش عاشق غوغاست که این حرفا رو زده خلاصه ورق


    برگشت مادری که خودش باعث دوستیه منو فرزام شد و تا دیروز تو فکر نامزدیه ما بود


    دیگه چشم دیدن فرزام و خونوادشو نداشت کار منو فرزام گریه بود و گریه فرزام میگفت


    میمیرم اما ازدستت نمیدم غوغا اگه بخوان تو رو از من بگیرن به خدا پشیمونشون میکنم


    خودمو میکشم غوغا ... روزها به همین منوال میگذشت فرزام دوبارخودکشی کرد اگه پدر و


    مادرش نرسیده بودن واسه همیشه از دستش میدادم ... تو همین حال و هوا بود که من


    دانشگاه قبول شدم رشته مورد علاقم معماری و خوشبختانه تو شهر خودمون حالا من 18


    ساله بودم و فرزام 21 ساله ، 26 آبان 89 بودکه عموی فرزام فوت کرد با این وجود پدر


    و مادر فرزام بعد ازچهلم اومدن خواستگاریم مادرم گفت تو اتاقت بمون نیا پایین بدون اینکه


    حرفی بزنم قبول کردم تمام رفتار اونشب مادرم نارضایتی محض بود پدر فرزام با وجود


    حرفایی که بین اون و پدر بزرگم زده شده بود به خاطر پسرش اومد و حتی معذرت خواست


    اما سرنوشت منو فرزام راضی به دیدن رنگ خوشی نبود بامادرم هر چی حرف میزدم کمتر


    نتیجه میگرفتم میگفت نمیذارم مثه من بدبخت شی نمیذارم احساسی عمل کنی فرزامم عین


    بابات تک پسره و اون خانواده بی شخصیتش عین زندگیه من زندگیتو خراب میکنن ... از


    حرف زدن با مادرم به نتیجه نمیرسیدم میزد زیر گریه منم طاقت اشکاشو نداشتم ... عصبی


    و حساس شده بودم فرزام خیلی مراعاتمو میکرد همیشه باهاش دعوا میکردم جرئت نداشت


    یک کلمه باهام حرف بزنه چه روزایی که پشت تلفن گریه میکرد و من انگارازسنگ بودم با


    اینکه عاشقش بودم اما به خاطرفشارایی که روم بود داغون شده بودم ... فشارای عصبی


    امونم و بریده بود سردردای شدید سر شدن دست و پام تاری دید همه چی دست به دست هم


    داده بود که منو داغون کنه ، وضعیتم روز به روز بدتر میشد بلاخره رفتم پیش یه متخصص


    معروف مغز و اعصاب بعد از ام آر آی و نوار مغز فهمیدم مبتلا به یه نوع میگرن عصبیه


    نادر شدم که موقع بروزش دست و پاهام از کار میفته با وجود اطلاع از بیماریم تو تصمیمم


    مصمم تر شدم به این نتیجه رسیدم که دیگه هیچ راهی وجود نداره باید فرزامو از خودم


    متنفر میکردم همه کار کردم دیگه اون غوغای سابق نبودم یه بار که بهم زنگ زده بود بهش


    گفتم ازت متنفرم میخوام برم دنبال زندگیم دست ازسرم وردار بغض امونمو بریده بود اما


    نمیذاشتم


    فرزام بویی ببره باید ازم متنفر میشد بدون اینکه به حرفام فکر کنم جملاتم و پشت هم ردیف


    میکردم و با دستای خودم عشقمو زیر خروار ها خاک دفن میکردم ... فرزام از کوره در


    رفت گفت بسه غوغا تمومش کن آره بذار مادرت واست تصمیم بگیره بذار مثل خودش تو رو


    هم بد بخت کنه اصلا پدرت خوب کرد ازش جدا شد وگرنه پدرتم بد بخت میکرد ازت متنفرم


    از عشقت متنفرم از سالهایی که پای توموندم متنفرم .... تمام بدنم میلرزید فقط تونستم


    خودم و کنترل کنم و بگم پس برو هیچ وقتم بر نگرد نمیخوام تا آخر عمرم ببینمت ...


    گوشی و قطع کردم زدم زیر گریه از اعماق وجودم گریه میکردم دلم میخواست داد بزنم بگم


    فرزام من عاشقت بودم که خواستم ازم متنفر شی اما تو چرا اینجوری با حرفات منو شکستی ؟


    افسرده و داغون بودم حال خودم و نمیفهمیدم فرزام واسه همیشه رفته بود ، دختر قوی ای


    بودم سعی کردم حداقل ظاهرم و جلو بقیه حفظ کنم ، تو دانشگاه مورد علاقه همه بودم از


    پرسنل گرفته تا اساتید ودانشجوها فرزام رفته بود و من تنها بودم دوستم مدام بهم میگفت اگه


    میخوای فرزامو فراموش کنی باید بایکی دوست شی اما هیچ پسری نمیتونست جای فرزامو


    برام بگیره پسرای زیادی وارد زندگیم شدن اما خیلی زودتر از اونچه که فکرشو بکنن قصد و


    نیتشون واسم رو میشد چه دنیای نامردی دورو برمونو گرفته ... یک سال گذشت و من


    دیگه اون غوغای سابق نبودم عشق فرزام تو دلم مرده بود من سنگی و سردشده بودم باز از


    همه ی پسرا متنفر بودم همشون نامرد بودن ، با اینکه دیگه فرزامی نبود اما خاطراتش بود


    اون حتی یه بارم دستمو به قصد و منظوری لمس نکرد و حالا پسرایی و میدیدم که جز


    تصاحب جسمم به چیز دیگه ای فکر نمیکنن ... یه روز تو لابی دانشگاه چیزیو دیدم که


    باورم نمیشد فرزام اینجا چیکار میکرد به دیوار تکیه داده بود و منو نگاه میکرد با عجله رفتم


    سر کلاس هنوزم باورم نمیشد فرزامو دیدم آره اون برگشته بود باز زنگ باز اس ام اس ...


    غوغا نمیتونم بدون تو زندگی کنم ، خواستم اما نشد ، هیچ دختری واسم جای تو رو نمیگیره


    هر دختری که اومد تو زندگیم جز سردی و بی محلی ازم چیزی ندید غوغا من بدون تو با یه


    مرده فرقی ندارم تو رو جون فرزام برگرد ... کار فرزام شده بود اینکه هر روز بیاد دانشگاه


    تا شاید منو ببینه و من دیگه اون آدم سابق نبودم بهش گفتم دیگه هیچ حسی بهت ندارم دیگه


    به این دنیا این آدما به هیچ چیز و هیچ کس حسی ندارم برو دنبال زندگیت یکیو پیدا کن و


    عاشقش شو من از دست رفتم ... فرزام با گریه رفت و من موندم و عشقی که سرکوب


    شد یاد روزایی افتادم که حتی بغض تو صداش منو میکشت ، حالا چه بی رحمانه شاهد


    شکستنش بودم ، سرنوشت با من چی کار کرده بود از من یه آدم بی احساس ساخته بود که


    حتی واسه خودمم غریبه بود ... ترم 6 دانشگاه بودم یادم میاد بچه که بودم همیشه حسرت


    دختر بچه هایی رو میخوردم که دست پدرشونو میگیرن و باهاش اینور و اونور میرن ، حالا


    دومین حسرتم شده بود جای خالی عشق تو زندگیم ، ساعت ها تو پارک نشسته بودم و به


    دختر و پسرایی نگاه میکردم که عاشق هم بودن و دست تو دست هم قدم میزدن چه هوایی


    سنگینیه چشمامو واسه چند لحظه بستمو هوای بهاری پارکو با لذت بلعیدم سرمو به سمت


    راستم چرخوندم و با لبخند تلخی جای خالی کنارمو نگاه کردم یاد یه اس ام اس افتادم زیر


    لب گفتم : نیمکت های پارک همه دو نفره اند ، حرفی نیست روی چمن ها مینشینم ...


    وسایلمو جمع کردم برگشتم دانشگاه نگاه پسرا واسم سنگین بود واسه همین از نشستن تو لابی


    صرف نظر کردم و رفتم تو یکی از کلاسا هر بار که هر پسری بهم نگاه میکرد یاد


    پیشنهادای


    بی شرمانه همجنساش میفتادم دیگه نمیتونستم به هیچ کدومشون اعتماد کنم ... 26


    اردیبهشت 91 دوباره فرزامودیدم اومده بود دانشگاه از دانشگاه زدم بیرون اومد دنبالم رفتیم


    توخیابونای پشت دانشگاه گفت غوغا تکلیفمو روشن کن گفتم تکلیفت روشنه فرزام برو پی


    زندگیت


    گفت من هیچ وقت واست ارزش نداشتم دیگه اون غوغای سابق نیستی دیگه بود و نبودم


    واست فرق نمیکنه گفتم میخوام تنها باشم فرزام موقعیت شروع دوباره ی یه رابطه رو


    ندارم ... نگاهش به چشمام پر از حسرت بود با حسرت به سر تا پام نگاه کرد و گفت چقد


    عوض شدی غوغا ، غوغای من انقد ساده از من نمیگذشت ... دلم آتیش گرفته بود اما


    سعی میکردم سرد و بی تفاوت باشم میدونستم اگه دوباره تن به این رابطه بدم فرزام بیشتر از


    پیش میشکنه نمیخواستم تحقیر شدنشو ببینم نمیخواستم ببینم که داره جلو چشمام خورد میشه و


    کاری از دستم ساخته نیست ، گفتم واسه چی پای من موندی فرزام برو دنبال زندگیت نکنه


    قحطیه دختر اومده نمیتونی واسه خودت یکیو پیدا کنی ؟ میخوای خودم واست زن بگیرم


    ؟


    اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت قبلنا منو با کسی شریک نمیشدی اما حالا داری منومثه


    یه آشغال میندازی دور ... عوض شدم فرزام غوغا تموم شد ، از دست رفت ، نابود شد


    بفهم ... دیگه هیچ عشقی تو قلبم نمونده نه عشقی به تو نه علاقه ای به این زندگی ...


    غوغا داری منو میکشی به خدا اگه بگی منتظرت بمونم میمونم تا آخر عمرم میمونم ....


    همیشه گفتم بازم میگم روزی ناامید میشم که تو به یکی دیگه بگی بله ... که دستت تو


    دست یکی دیگه باشه ... که هر صبح چشمات تو چشمای یکی دیگه واشه ... روح


    و جسم تو مال منه نمیذارم کسی تو رو ازم بگیره ... نمیذارم غوغا .... صورتش خیس


    اشک بود نمیتونستم تحمل کنم بغض گلومو گرفته بود رومو برگردونده بودم سمت خیابون


    گرمای اشکو رو گونه هام حس میکردم نمیخواستم از دلم باخبر شه نمیخواستم آگاهی از


    عشق من بارقه امیدی واسش باشه بدون اینکه بفهمه اشکامو پاک کردم و گفتم این بچه بازیا رو


    تموم کن گوشم از این حرفا پره .. با چشمای پر اشکش گفت : اما غوغا ... گفتم


    دیرم شده فرزام باید برم توام برو دنبال زندگیت دیگه نمیخوام ببینمت ... فرزام رفت و اینبار


    حسی به من میگه برای همیشه رفته ... بازم من موندمو یه جای خالی توی قلبم ، بازم من


    موندم و حسرت عشق ... من هر کاری کردم به خاطر فرزام بود نمیخواستم واسه بار دوم


    خورد بشه من نمیخواستم فرزامم شاهد حمله های عصبیه عشقش باشه که دیگه تا آخر عمر


    همراهشه ...

    دیگر عشقی در کار نیست ...

    صدایی نیست ...

    حسی نیست ...

    عاشقانه ای نیست ...

    دیگر منی در کار نیست ...

    تویی نیست ...

    مایی نیست ...

    خانه ای نیست ...

    یک دستم قاتل میشو و یک دست قربانی ...

    من عروس تو بودم ...

    حنا میگذارم دست های دور از تورا

    با خون خویش ...

    صدایی نیست ...

    غروری نیست ...

    دیگر غوغایی در کار نیست ...

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

     
    Mr EhSaN و Mehdi 3 از این پست تشکر کرده اند.
  2. amir b

    amir b به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

    492
    555
    281
  3. تو روحت خیلی طولانی بود :35::35: ولی ارزش خوندن داشت موچکرم