1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان های عاشقانه واقعی 4

شروع موضوع توسط MR.Nimasr ‏Sep 29, 2013 در انجمن درد دل

  1. اینم داستان امیر و لیلا

    بابام وقتی بازنشته شد خونمون عوض کردیم امدیم یه محله جدید اون موقع توفکر بازی
    گوشی

    بودم عشقم فوتبال بود اصلا نمی دونستم دنیا چی به چیه کل ماجرا از یه اتفاق ساده شروع
    شد

    تو محله تنها خونه ای بودیم که تلفن ثابت داشت اون موقع اصلا خبری از تلفن همراه
    نبود . یه

    روز تابستونی تو خونه تنها بودم که زنگ خونه زده شد دیدم دختر همسایه بود می خواست
    به

    باباش زنگ بزنه آخه پشت در مونده بود و کلید نداشت وقتی امد تو و رفت پیش تلفن من
    امدم

    توحیاط که راحت حرف بزنه و من مزاحمش نباشم هنوز چند ثانیه از امدنش نگذشته بود که
    بابام از

    راه رسید از دیدن یه دختر تنها تو خونه خیلی ناراحت شد ولی به رو خودش نیاورد وقتی
    که اون

    رفت با عصبانیت به من حمله کرد و منم در رفتم در حین فرار پام به گوشه در گیر کرد و
    با سر

    خوردم زمین و تمام صورتم خونی شد همسایه ها با دیدن صورت خونی من همه دور من
    جمع

    شدن و فکر میکردن من به خاطر بازی گوشی خوردم زمین اونا هم هی نصیحت میکردن
    که پسر

    شیطونی هم حدی داره رفتم دکتر سرم چند تا بقیه زد وقتی داشتم میومدم خونه دیدم بابای

    دختره که با بابام دوست بود امده بود خونمون وتا منو دید هی تند تند میگفت پسر خیلی

    شیطونی همه کلافه کردی بابات از دست تو چکار کنه دیگه خجالت بکش منم دیگه طاقتم
    تموم

    شد با عصبانیت بهش گفتم بی زحمت یا برا خونت تلفن بگیر یا کلید اضافه بده دخترت که
    برا مردم

    دردسر درست نکنی و خواستم بلند بشم از اتاق برم بیرون که یهو چیزی از پشت سر خورد
    تو

    سرم و از هوش رفتم .بابام از حرفا من ناراحت شده بود و قندون پرت کرده بود طرفم
    وقتی چشو

    باز کردم دیدم تو بیمارستانم و تا جا داشتم بهم سیم وصل کردن هیچ کس بالا سرم نبود سرم

    گیج میرفت یه پرستار امد تا دید چشمام بازه بدو بدو رفت چند ثانیه بعد تمام تیم پزشکی

    بیمارستان ریخت سرم و معاینم می کردن هاج و واج مونده بودم که اینا چرا این کار میکنن
    کارشون

    که تموم شد مامانم امد پیشم وهی گریه میکرد بعدا متوجه شدم که من یک ماه تو کما بودم و

    بابام از شدت ناراحتی خونه نشین شده بود بعد از چند روز مرخص شدم کل محله ریخته
    بودن

    خونه ما خیلی شلوغ شده بود بعد از چند ساعت همه یکی یکی رفتن بجز بابا دختره وقتی
    دید

    کسی دیگه نمونده امد جلو پیشونیم بوسید و ازم معذرت خواهی کرد گفت برا خونشون تلفن

    گرفته یه خورده پیشم موند و بعدش رفت از اون روز به بعد یه جورای همیشه حواسم
    داشت

    خلاصه منم یواش یواش ازش خوشم میومد اخه خیلی مهربون بود پاییز که شد دیگه کمتر
    تو
    کوچه بازی میکردم و بیشتر سرم به درسام گرم بود. من تو زندگیم عنواین زیادی کسب
    کردم ولی

    هیچ کدومشون به اندازه نفر اولی المپیاد ریاضی سال دوم راهنمایی برام دل چسب نبود بابام
    از

    شدت خوشحالی هرجا که میرفت با افتخار ازش یاد میکرد

    دقیقا روز 61 ابان بود زنگ خونمون زد ه شد مامانم رفت در باز کنه منم داشتم درسام
    می خونوندم

    ، مامانم امد گفت همسایه روبه روی امده میگه با بچه ش ریاضی کار کنی گفتم من ، گفت
    اره به

    مامانم گفتم تو چی گفتی مامانم گفت قبول کردم الان میان پاشو برو یه آبی بزن به دست

    وصورتت وامده شو من با عصبانیت گفتم چرا قبول کردی من خودم درس دارم مامانم گفت
    یه

    ساعت باهاش کار کن گناه داره میگه فردا امتحان داره و بلد نیست و هی داره گریه میکنه
    منم

    گفتم چون باباش ادم خوبیه اشکال نداره وقتی امد تو و دیدمش یهو یاد سرم و بیمارستان و
    اون

    ماجرا افتادم ناخوداگاه دستی یه سر خودم کشیدم دیدم خندید گفت هنوز سرت درد میکنه

    جوابش ندادم گفتم از کجا مشکل داری و شروع کردم به مثلا تدریس فردای همون روز
    باباش برام

    یه پیراهن خریده بود وآورد در خونه و کلی ازم تشکر کرد اخه دخترش تونسته بود تو
    امتحان میان

    ثلث نمره قابل قبولی بگیره همین شد بهانه ای که هفته ای چندبار بیاد خونه تا باهاش
    ریاضی کار

    کنم بعداز مدتی متوجه شدم که به بودنش عادت کردم دیگه کار به جای رسیده بود یواشکی

    احوال هم میپرسیدیم این روند ادامه داشت تا اینکه من رفتن دبیرستان از حالا به بعد ازادی
    عمل

    بیشتری داشتیم به بهانه های مختلف با هم قرار میزاشتیم وهمدیگر میدیدیم . خلاصه من
    دیگه

    پیش دانشگاهی گرفته بودم واون یک سال عقب بود سال اول که برا دانشگاه امتحان دادم
    هنوز

    ساعت 9 نشده بود که جلسه ترک کردم اخه میخواستم باهم دانشگاه شرکت کنیم بعداز یک

    سال پشت کنکور موندن بلاخره لیلا تونست پیش دانشگاهیش بگیره از حالا به بعد فقط کارم

    شده بود اینکه اون بتونه تودانشگاه رتبه بیاره کل قرارامون که میرفتیم حداقل دو جین کتاب

    همراهمون بود تا اونجای که شد باهاش کار میکردم اصلا انگار خودم کنکور نداشتم فقط
    نگران اون

    بودم روز کنکور که شد استرس زیادی داشتم اصلا نمیتونستم تمرکز کنم بعداز تموم شدن
    آزمون

    سریع بهش زنگ زدم که بدونم چکار کرده وقتی گفت عالی دادم تازه یادم افتاد که برم
    مرور کنم

    که بینم خودم چکار کردم بعد از چندروز که جواب سوالات امد متوجه شدم که در حد خودم
    که

    انتظار داشتم، امتحان ندادم ولی اصلا ناراحت نبودم فقط برام مهم بود که لیلا خوب امتحان
    داده

    باشه خلاصه تا جواب آزمون حداقل یکی دو ماهی ازاد بودیم با هم قرار گذاشتیم چون اگه
    باهم یه

    دانشگاه قبول بشیم ممکنه خانوادها شک کنن راستش یه جورای بهمون شک کرده بودن ما
    هم

    این چند ماه که تا اعلام نتایج مونده بود قرار گذاشتیم که با هم رابطه نداشته باشیم هرکی

    سرش به کار خودش باشه منم برا این که یه جورای به خانودم نشون بدم که خبری نیست
    رفتم

    خونه عموم تو اصفهان و دیگه نیومدم تا روز اعلام نتایج .وقتی نتایج زدن روزنامه اول
    دنبال اسم

    لیلا میگشتم وقتی اسمشو دیدم از خوشحالی فریاد میزدم ،یهو دوستم گفت امیر قبول شدی

    تازه یادم افتاد که دنبال اسم خودم بگردم با یه استرس عجیبی چشام دنبال اسم خودم بود
    وقتی

    دیدم خودمم قبول شدم چنان فریاد زدم هرچی ادم اطرافم بود چپ چپ نگام میکردن انگار
    دنیا

    بهم داده بودن . با اینکه رتبه من ازلیلا خیلی پایین تر بود ولی دقیقا مثل هم انتخاب واحد
    کردیم

    حالا فقط مونده بود اعلام نتایج نهایی که دیگه همه چیز به کام ما بشه چند روز مونده به
    اعلام

    نتایج دانشگاه مامانم بهم گفت که متوجه رابطه من و لیلا شده کلی ناراحت بود منم هر چی

    براش توضیح دادم قبول نکرد منم راست و پوست کنده کل ماجرا براش توضیح دادم و از
    لیلا

    خواستم اونم بیاد پیشش خلاصه به هر طریقی که بود تونستیم راضیش کنیم که ما قصد بدی

    نداریم درسته از راهش وارد نشدیم ولی بی راهه هم نرفتیم تا اون موقع حتی به لیلا دستم
    نزده

    بودم یه جورای عشق ما یه عشق آسمونی بود از حالا به بعد هر کاری که میکردیم با
    حمایت

    مادرم بود دیگه همه چیز داشت به وقف مراد ما پیش میرفت انگار دنیا واقعا داشت به
    خاطر ما

    میچرخید اصلا و ابدا هیچ کس و هیچ چیز مانع ما نبود تا اینکه برالیلا خواستگار امد انگار
    دنیا رو

    سرم خراب شده بود اوج ناراحتی من اونجا بود که خانوده لیلا با این خواستگاره موافق
    بودن و

    میخواستن این وصلت سر بگیره هرچی هم لیلا مخالفت میکرد فایده نداشت خدایش پسره هم

    هیچ چیز کم نداشت از این طرف من اصلا آمادگی ازدواج نداشتم یعنی شرایط ازدواج
    نداشتم نه

    خدمت رفته بودم نه کاری داشتم نه پولی نه حرفه ای بلد بودم انگار همه چیز دست به دست
    هم

    داده بود که مانع خوشبختی من بشه منم اصلا حاضر نبودم کوتاه بیام رفتم با خانوادم
    صحبت

    کردم مامانم که نظرش موافق بود ولی بابام مخالف بود و میگفت شرایط ازدواج نداری از
    طرفی هم

    لیلا فشار میاورد که کاری بکنم .اولین اقدام جدی م این بود که رفتم رک و پوست کنده به
    باباش

    گفتم وقتی داشتم حرف میزدم اعصبانیت میشد از قیافش فهمید خلاصه به طرز بدی پیشنهادم
    رد

    کرد و ازم خواست دیگه تکرار نکنم وقتی دیدم از این طریق به جای نمیرسم رفتم پیش
    خواستگاره

    و با عصبانیت تمام تهدیدش کردم برگشت تو جواب حرفام فقط یه جمله گفت " برا من
    دختر خوب

    زیاده ،لیلا با ایل و تبارش ما تو" اصلا باورم نمیشد انگار داشتم خواب میدیدم با خوشحالی
    امدم به

    لیلا خبر بدم که متوجه شدم که خواستگاره زنگ زده به بابا لیلا و بهش گفته که دوست پسر

    دخترت امده تهدیدم کرده با این کارش درسته خودش کنار رفت ولی یک مشکل اساسی و
    بزرگ

    برا من به وجود اورد و اون این بود که بابا لیلا کاملا نسبت به من بد بین شد ویه جورای
    با من


    شمشیر از رو بست خلاصه همه چیز به هم ریخت تو این اواخر کار به جای رسیده بود که
    لیلا از

    من میخواست که با هم فرار کنیم ولی من قبول نکردم همین باعث شد که بین ما اختلاف به

    وجود بیاد و تقریبا اکثر اوقات با هم دعوا داشتیم و هرروز بین ما فاصله بیشتر میشد تا این
    که یه

    روز به لیلا گفتم چرا از مشکلات فرار کنیم در عوض بیا با هم حلش کنیم به این صورت
    که باید تمام

    موانع مخالفت خانواده ها برطرف کنیم و مثل قبل حواس و تمرکز خودمون بزاریم رو درس
    و

    دانشگاه و من در کنار درس دنبال کار میگردم و هم زمان هم درس میخونم هم کار وهم
    کار میکنم

    وقتی هردوتامون رشته معماری قبول شدیم تقریبا نصف مشکلاتمون حل شد چون از حالا به
    بعد

    من کار میکردم و لیلا سر کلاس میرفت و وقتی بیرون میرفتیم برا من توضیح میداد هرچند
    من زیاد

    از حرفاش چیزی حالیم نمیشد ولی از هیچی بهتر بود . اون همه برنامه ریزی برا با هم
    بودن تو

    دانشگاه شده بود به یه رویا کل ایامی که دانشگاه میرفتم فقط کارم شده بود که با اساتید
    حرف

    بزنم که به خاطر غیبت حذفم نکنن خلا صه مصیبت دانشگاه به هر طریقی که بود بعد از 5
    سال

    تموم شد در عوض من حالا هم تو کار آزاد خبره شده بودم هم اندک پس اندازی داشتم هم
    این که

    تونسته بودم مدرکم بگیرم تو این فاصله دانشگاه هر کی برا خواستگاری میومد جلو ، لیلا
    ردش

    میکرد یه جورای خیلی رو من حساب میکرد ومن با تمام وجود کار میکردم که شرمنده
    اعتمادش

    نشم خدایش حقش نبود این قدر به خاطر من تحت فشار خانوادش قرار بگیره چون واقعا

    خواستگاراش یکی ازیکی بهتر بودن . بعد از تموم شدن دانشگاه به اتفاق خانوادم رفتم

    خواستگاریش هر چند نه بابا خودم نه بابای اون از ته دل راضی نبودن ولی ما به هر
    دوتاشون ثابت

    کرده بودیم که اگه مخالفت کنن ما از راه دیگه ای وارد عمل میشیم پس به ناچار قبول
    کردن . تو

    شب خواستگاری تمام سعی خودشون کردن که به یه بهانه ای بهم بزنن همه چیزو ولی ما
    ابدا

    بهانه دستشون ندادیم وقتی بله از بابا لیلا گرفتم کل خستگی و زحمتی که این چند سال
    کشیده

    بودم از تنم بیرون رفت از حال به بعد تقریبا دو شیفت کار میکردم که هر چه زودتر بریم
    سره

    زندگیمون چون اصلا کوچکترین حمایت مالی از طرف خانوادها نداشتیم وقتی شب جشن
    عروسی

    رسید تقریبا بیشتر مهمان ها امده بودن که من از سر کار رسیدم و تازه داشتم دوش میگرفتم
    ولی

    اصلا ناراحت نبودم وقتی رسیدم تالار تازه یادم افتاد که کروات نزدم و لیلا کلی شاکی شد .
    بعد از

    جشن وقتی داشتیم سمت خونه خودمون میرفتیم تو خیابون همه با چندتا لای کشیدن پیچوندم
    و

    رفتیم همون پارک و الاچیقی که صبح تا شب زیرش درس خوندیم بحث کردیم دعوا کردیم
    با هم

    خندیدیم و بعدش رفتیم خونه حالا ما همیشه و همه وقت قدر با هم بودن میدونیم چون برای
    با

    هم بودن تلاش کردیم ادم چیزی که اسون به دست بیاره اسون از دست میده ولی اگه برا
    چیزی

    جنگید و به دستش اورد قدرش میدونه راسته میگن روزگار همیشه بر وقف مراد ادم نمی
    چرخه

    گاهی روزگار چنان اون روی بد خودشو نشون میده که ادم از بودنش تو این دنیا پشیمون
    میشه و

    یه سوال تو ذهنش میاد که " خدا چرا من " سوالی که اکثر اوقات جواب نداره . سالگرد
    ازدواجمون

    تصمیم گرفتیم بریم شیراز همه چیز برا یه مسافرت عاشقانه فراهم بود صبح زود که حرکت
    کردیم

    تا نزدیکای ظهر بدون توقف حرکت کردیم نزدیک اصفهان که رسیدیم یه جای دنج برا نهار
    خوردن

    انتخاب کردیم اخه من هیچ غذای برام غذای لیلا نمیشه بعداز ناهار به سمت اصفهان حرکت
    کردیم تو راه همش باهم حرف میزدیم خدایش ما هیچ وقت از حرف زدن با هم خسته نمیشیم

    واقعا ازبا هم بودن لذت میبریم انگار خدا مارا برا با هم بودن آفریده. نزدیکای اصفهان یه
    کامیون از

    جاده فرعی وارد لاین ما شد و دیگه هیچ چیز متوجه نشدم وقتی به خودم امدم که همه
    اطرافمون

    جمع شدن با بی تابی زیاد دنبال لیلا میگشتم که دیدم یه پتو کشیدن روش خواستم پاشم که

    نتونستم اخه جفت پاهام شکسته شده بود اصلا باورم نمیشد از ته دل فریاد زدم از بس
    ناراحت

    بودم دوست داشتم گلو راننده کامیون بجوم هر کاری کردم نتونستم پاشم تا بردنم بیمارستان

    وقتی خبر مرگ لیلا بهم دادن کل بیمارستان رو سرم گذاشتم اصلا حالت عادی نداشتم فقط

    محکم تو سر خودم میزدم که پرستار یه ارام بخش بهم زد و دیگه نفهمیدم کی خوابم گرفت

    تواولین فرصتی که تونستم رو پام وایسم رفتم و به راننده کامیون رضایت دادم و بیرون
    زندان

    منتظرش موندم وقتی امد بیرون زن وبچه هاش بیرون زندان منتظرش بودن رفتم جلو و
    جلوی

    چشمای همشون با یه چوب زدم تو سرش و همون جا رفتم خودم معرفی کردم از جیغ و داد
    زدن

    زن و بچه ش دلم خنک شده بود اصلا عاقبت کار برام مهم نبود فقط به یه چیز فکر
    میکردم واونم

    انتقام بود که خوشبختانه بهش رسیدم از دیدن خونش لذت میبردم احساس میکردم با این کار
    لیلا

    داره تحسینم میکنه طرف نمرده بود و بابام تونسته بود ازش رضایت بگیره بعدازاون ماجرا
    من هیچ

    کاری انجام نمیدادم فقط میخوردم و میخوابیدم به هیچ چیز و هیچ کس اهمیت نمیدادم تا
    اینکه

    خانوادم برا اینکه مثلا من از این حال و هوا خارج کنن یه دختر بهم پیشنهاد دادن با اولین
    کلمه ای

    که از دهنشون در این مورد بیرون امد خونه برا همیشه ترک کردم و یه صورت مجردی
    زندگی

    میکردم ولی دیگه مجبور بودم برا امرار معاش خودم کار کنم رفتم دنبال حرفه خودم و
    چسبیدم به

    کار از حال به بعد کار سر خاک ، کار سرخاک ، تنها فعالیتم شده بود دیگه داشتم به این
    وضعیت

    عادت میکردم و همه چیز برام عادی شده بود با تنهای خودم راحت بودم نه کسی مزاحم
    میشد نه

    کسی برخلاف میلم حرف میزد یه جورای از این وضعیت خودم راضی بودم تا اینکه یه
    روز تو خیابون

    با یکی از دوستای دوران دبیرستانم برخوردم وقتی بهم گفت امیر چقدر پیر شدی اولش به
    حرفش

    زیاد اهمیت ندادم ولی تو مسیر که به سمت خونه میومدم همش داشتم حساب میکردم که چند

    سالمه وقتی بعداز چند بار حساب کردن متوجه شدم سنم نزدیک سی سال شده راستش اصلا

    باورم نمیشد وقتی به خونه رسیدم اولین جای که رفتم جلو آینه بود تا حالا خودمو اینجوری
    تو آینه

    نگاه نکرده بودم صورتم خیلی شکسته شده بود بعضی از مو هام سفید شده بود انگار داشتم

    خواب میدیدم ،یه خورده به خودم امدم و به فکر رفتم که ای دل غافل من کجای کارم دارم
    بهترین

    دوران زندگیمو از دست میدم و خودم متوجه نیستم . چندروزی تو این حال و هوا بودم و
    که یه روز

    مامانم برا اولین بار امد خونه از بس گریه کرده بود چشماش کوچیک شده بود ازم خواست
    برگردم

    وهمه چیزاز نو شروع کنم اولش به رسم عادت قبول نکردم ولی بعداز چندروزی که پیشم
    موند وبا

    هم درد دل کردیم دیدم زیاد بی راه نمیگه خلاصه قبول کردم که برگردم چند ماهی از
    برگشتم به

    خونه نمیگذشت که مامانم بهم یه دختری پیشنهاد داد گفت فقط برو ببینش اگه خوشت نیومد

    قبول نکن راستش خودمم از رو کنجکاوی و .... همچین بی میل نبودم که برم وقتی رفتیم
    خونه

    دختره بعداز صحبت های اولیه هر دو خانواده ، طبق رسم رفتیم یه گوشه که مثلا با عروس
    خانوم

    حرف بزنیم وقتی امد نشست جلوم دیدم اصلا نمی تونم حرف بزنم یعنی حرفی برا گفتن
    نداشتم

    اصلا انگار یکی خاموشم کرده بود با یه مصیبتی تونستم چندتا کلمه بی ربط از این ور و
    اون ور جور

    کنم بنده خدا مات و مبهوت مونده بود که من چه مشکلی دارم و دلیل این رفتارم چی بود یه
    خورده

    بهش برخورده بود ولی نمیخواست بروز بده تازه اونجا بود که متوجه شدم که من اگه هم
    خودم

    بخوام دیگه نمیتونم با کسی دیگه زیر یه سقف زندگی کنم چون نمیتونستم هیچ دختری رو

    خوشبخت کنم پس ازدواج مجدد من بی فایده بود واقعا دیگه نمیدونستم که چکاری درسته چه

    کاری غلط به پیشنهاد خانوده رفتم پیش دکتر روانشناس یه خورده که با هم حرف زدیم دیدم
    داره

    چنتا جمله که از رو کتاب خونده برا من تکرار میکنه منم تا تونستم دستش انداختم و سربه
    سرش

    گذاشتم که اره من با یک جلسه متحول شدم .دیگه از این وضعیت خسته شده بودم همه چیز

    برام یکنواخت شده بود واقعا به یه تحول اساسی تو زندگیم نیار داشتم یه حس بدی داشتم . ولی

    افسوس.....​
     

    موضوعات مشابه

    nagi، setareh و alireza1377 از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ولی افسوس چی؟
     
    setareh و MR.Nimasr از این پست تشکر کرده اند.