1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان های عاشقانه واقعی 3

شروع موضوع توسط MR.Nimasr ‏Sep 29, 2013 در انجمن درد دل

  1. این داستان درمورد این 3 نفر شیرین و داستان امیر و لیلا
    من یه دختر تنهام که هیچ
    همدمی نداره و هیچکس درکش نمیکنه اسمم شیرینه و یه خواهر 3ساله هم دارم مادرو
    پدرم اهل اصفهاننو 16 سال پیش به خاطر درس مامانم به تهران اومدن تا اینکه یه سال
    بعدش من به دنیا اومدم توی یه خونواده نسبتا مذهبی بزرگ شدم که وضع مالیشون خوب
    بود.درسم همیشه خوب بوده و هیچ وقت ضعیف نبودم بجز این سال لعنتی داستان من یه
    داستان خونوادگیه.من سه تا پسرعمو دارم که باهم برادرنو هیچ خواهری ندارن بزرگه
    امیر .وسطی مسعود کوچیکه هم رضا. رضا الان 18 سالشه.من همیشه عاشق رضا
    بودمو میمونم.مخصوصا از پارسال که خونه ی عمم بودیمو اونم اونجا بود.اون شب من
    حالم خیلی بد بود سردرد شدیدی داشتم رضا روبروم نشسته بودو نگام میکرد من خجالت
    میکشیدم نگاش کنم یه دفعه که نگاش کردم اروم پرسید چته طوری که من لب خونی
    کردم .گفتم سرم درد میکنه.دختر عمم زینب بهم گفت بیا بریم توی اتاق که توام استراحت
    کنی.رفتیم تو اتاق یه جوری نگام میکرد منم چون کلا از شلوغی خوشم میومد گفتم بریم
    بیرون حوصلم سر رفت گفت بشین کارت دارم گفتم چیه گفت شیرین میخوام یه قضیه ای
    که فقط بین منو رضا و تویه رو بهت بگم تعجب کردم با خودم میگفتم نکنه رضا باهاش
    دوسته اینم واسه درددل اومده به من بگه شروع کرد گفت رضا یه یه پیام داده بخونش
    توش نوشته بود سلام رضام به شیرین بگو یه قرص یه قرص بخوره بره بخوابه تا اذیت
    نشه بگو خیلی دوسش دارم شوک شده بودم اینکه رضا یه همچین چیزی بهم بگه برام یه
    رویا بود از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم ولی از یه طرفم نمیخواستم جلوی زینب
    کوچیک بشم رضا رفته بود. اون شب گذشت ولی من اصلا خوابم نمیبرد همش تو فکرش
    بودم تا چند ماه رو مخم بود تا اینکه دلمو زدم به دریا و بهش اس دادم گفنم میدونم این
    کارم بر خلاف قانون دختر پسریه ولی کنجکاو شدم بدونم که واقعا دوسم داری یا نه جواب
    داد شیرین من تورو متل خواهرم دوستت دارم داشتم اتیش میگرفتم هیچی نگفتم بازم چند
    وقت تو فکرش بودم تا عید که من اصفهان موندمو مامانم اینا رفتن شمال.یه امانتی پیش
    امیر داشتم که هرچی بهش زنگ میزدم خاموش بود گفتم بهترین موقعیته که سراغشو از
    رضا بگیرم به رضا پیام دادم سلام به امیر بگو تا 40 دقیقه دیگه خونه مادر باشه گفت
    شما گفتم بگین خودش میفهمه گفت چشم ولی من که تورو میشناسم خیلی خوشحال شدم گفتم
    از کجا گفت شمارت توی موبایل بابام بود حفظ کردم اون شب همش بهم پیام میدادیم با هم
    خواهربرادر شدیم تا دو ماه بهم اس میدادیم ولی اون روزبه روز سرد ترو من عاشقتر
    میشدم تا اینکه از فامیلامون فهمیدم عاشق دختر همسایشونه بهش گفتم گفت اره 7 ساله
    عاشقشم ولی 4ماهه باهمیم خصوصیاتشو,رفتاراشو همرو برام میگفتو منم زارزار گریه
    میکردم انگار واقعا نفهمیده بود عاشقشم,فک میکرد منم متل خودش به چشم برادری نگاش
    میکنم چندین بار غیر مستقیم بهش میفهموندم عاشقشم میفهمید ولی خودشو میزد به اون در
    انگار از سنگ بود کارم شده بود گریه و گریه و گریه دیگه حتی جوابمم نمیده انقد خورد
    شده بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود چند بار خودکشی کردم ولی دوستام تو مدرسه نجاتم
    دادن نمیدونم چیکار کنم بفهمه میمیرم براش کمکم کن تورو خدا تا دیر نشده​