1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان های عاشقانه واقعی 2

شروع موضوع توسط MR.Nimasr ‏Sep 29, 2013 در انجمن درد دل

  1. این داستان برای دختری به اسم زهرا و پسری به اسم احسان
    راستش نمیدونم از کجا شروع کنم من ۱۸ سالم بود که وارد دانشگاه شدم راستش نمیخوام


    بگم من از اونایی هستم که با هیچ کسی رابطه نداشتمو و... و بعدش وارد دانشگاه شدم


    من قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم با دخترای زیادی رابطه داشتم ولی هیچکدومشونو دوس


    نداشتم یعنی کلا تا قبل دانشگاه به عشق اعتقاد نداشتم و عشقو یه چیز مزخرف میدیدم و


    همه چی رو تو خوش گذرونی و... میدیدم من وقتیم وارد دانشگاه شدم قبلشم به نیت خوش


    گذرونی رفتم وارد کلاس شدم و با این همه دختر مواجه شدم تو دلم گفتم وارد چه جای


    باحالی شدم من به شانسم ایول گفتم روز اول دانشگاه تمام شد چند روز گذشت یه روز سر


    کلاس بودیم هنوز استادمون نیومده بود همه خودشونو به یه چیزی مشغول کرده بودن یا


    باهم میحرفیدن یا سرگرم گوشی بودن یا...منم سرگرم سبک سنگین کردن دخترا بودم که


    ببینم کدومشون خوشکل هستن کدومشون نیستن بچه ها هم کم کم همشون وارد کلاس


    میشدن تو کلاس تقریبا همه دخترا خوب بودن یهو یه دختر چادری اومد تو کلاس که خیلی


    توجه منو به خودش جلب کرد خیلی ظاهر زیبایی داشت و قیافشم خدا چیزی براش کم


    نذاشته بود اون جلسه فکر و ذهنم پیش اون دختر بود به ظاهر و قیافه و.. تا حالا تو کلاس


    ندیده بودمش با خودم گفتم شاید فامیل یکی از بچه باشه واسه همین یکم بیخیال بودم تا اینکه


    استاد اومد سر کلاس و حضور غیاب که کرد اسم اونم خوند دیگه فهمیدم خانم همکلاسیمه


    برگشتم خونه تو دلم غوغایی به پا بود که بالاخره یکی رو پیدا کردم که تو دانشگاه تنها


    نباشم از اون روز یه جورایی همش سعی میکردم توجهشو جلب کنم اما متاسفانه نمیشد خیلی


    کارم سخت بود چون از اون مدل دخترایی بود که دلشون به سختی به دست میومد یکماه


    گذشت اما بازم بی نتیجه با خودم گفتم اگه اینطوری پیش بره چهار سالو باید مثه الاغ


    دنبالش برم تصمیم گرففتم سر فرصت بهش بگم و با چنتا دروغ راضیش کنم کنم که با من


    باشه چون بخاطر زیبایی که داشت پسرای زیادی دنبال دلش بودن منم فردای همون روز


    خیلی زود رفتم دانشگاه رفتم سر کلاس کسی نبود تنها تو کلاس نشستم که یکم بعد دوتا


    دختر از هم کلاسیامم اومدن سر کلاس بعدش زهرا هم اومد وقتی چشمم بهش افتاد با خودم


    گفتم الان بهترین فرصته اومد سر کلاس نشست چشمم به اون دوتا هم کلاسی دیگه افتاد


    گفتم ای بابا مثه اینکه امروز نمیشه بهش گفت خیلی اعصابم خورد بود چند دقیقه که گذشت


    نمیدونم چی شد دوتا هم کلاسی پا شدن رفتن بیرون گفتم ایول به شما دوتا خواستم بگم اما


    هرکاری میکردم نمیشد زبونم بند اومده بود با خودم گفتم الان نگم دیگه هیچوقت فرصت به


    این خوبی گیرم نمیاد گفتم زهرا خانم؟ سرشو برگردوند گفت بله قبلش یکم احوال پرسی


    و.. کردم و از این بحث های الکی دیگه خسته شدم گفتم زهرا خانم یه چیزی بگم ناراحت


    نمیشین؟ گفت نی چرا بشم؟ منم گفتم پس بشینین حرفامو گوش کنین گفتم راستش از روزی


    که وارد دانشگاه شدین بدجور به دلم نشستین خیلی ظاهر و قیافه و اخلاقتون رو دوس دارم


    یعنی شب نیس که با یاد شما نخوابم و.. زهرا رنگش پریده بود البته حال منم زیاد تعریفی


    نبود گفتم تو این مدت خیلی سعی کردم که بهتون بفهمونم که دوستون دارم و.. ولی نشد


    تصمیم گرفتم حضوری بگم راستش من بهتون علاقه دارم و میخوام بدونم اگه شما هم


    راضی هستین بیشتر با هم اشنا بشیم تا اومدم ادامه بدم دیدم چنتا از بچه های کلاس دارن


    میان گفتم زهرا خانم برین فکراتونو بکنین منتظر جوابم که دیگه بچه ها وارد کلاس شدن و


    زهرا هم هیچی نگفت اون روز تا اخرش زهرا ساکت بود هیچی نمیگفت یک هفته گذشت


    زهرا میومد و میرفت منم میگفتم فعلا شاید داره فک می کنه شد ده روز دیگه طاقتم تموم


    شد تو حیاط دانشگاه صداش کردم گفتم زهرا خانم جوابتون چیه؟ فک کردین/ برگشت گفت


    اره فک کردم راستش شما پسر خوبی هستین اما من نمیتونم رابطه ای با کسی داشته باشم و


    جوابم به درخواستتون منفیه و دیگه هیچی نگفت و رفت اعصابم خورد شده بود نرفتم سر


    کلاس برگشتم خونه همش تو فک بودم که چرا قبول نکرد داشتم دیوونه میشدم با خودم عهد


    کردم تا راضیش نکنم دس بردارش نباشم دیگه هیچی برام مهم نبود تنها کارم شده بود


    راضی کردن زهرا یه روز براش یه هدیه گرفتم خواستم جلو همه بچه های کلاس بهش


    بگم که بهش علاقه دارم هدیه رو گرفتم و بردم سر کلاس تقریبا نیمی از بچه های کلاس


    اومده بودن منتظر بودم همه بیان دوست زهرا چشمش به هدیه افتاده بود صدام کرد گفت اقا


    احسان یه لحظه میشه بیاین بیرون کارتون دارم منم گفتم باشه و دنبالش رفتم بیرون گفت


    من میدونم میخواین چیکار کنین/ مطمئن باشین اگه اینکارو بکنین دیگه محاله زهرا


    باهاتون دوس بشه اون هدیه رو ندین بهش و کاری نکنین زهرا ازتون متنفر بشه منم گفتم


    من هیچی نمیفهمم من فقط میخوام دلشو بدست بیارم هیچیم برام مهم نیس گفت باشه ولی


    هرچیزی راهی داره گفتم شما راهشو بگو گفتش شما صبر کنین من باهاش حرف میزنم


    شاید راضیش کردم گفتم قول میدیدن؟ گفت قول نمیدم اما سعی می کنم شما فعلا صبر کنین


    شاید من یه کاریش کردم گفتم باشه پس من واگذارش کردم به شما اومدک کلاس نشستم


    چند روز گذشت هر روز به دوستش میگفتم چی شد؟ میگفت فعلا صب کن یه روز داشتم


    میرفتم سر کلاس که یکی تو راه رو صدام کرد برگشتم دیدم دوستشه برگشتم گفت مژده


    بدین گفتم راضیش کردین؟ گفت نه گفتم پس مژده برا چی میخواین؟ گفت راضی شده اما نه


    به طور کامل چون زهرا گفته باید قبلش با خودتون بحرفه و شرایطشو بگه منم گفتم ایول


    به شما حالا من چه جوری تشکر کنم از شما؟؟ گفت نمیخواد تشکر کنین فقط عصر سااعت


    پنج تو همین پارک باشین منم گفتم ای به چشم اون روز زهرا نیومده بود منم اون جلسه


    همش تو رویا بودم که چیکار کنم و.. ساعت خیلی دیر میگذشت با خودم گفتم حالا اگه من


    کار نداشتم مثه فر فره ساعت میرفت خلاصه ساعت شد چهر و نیم منم رفتم تو پارک


    نشستم پنج دقیقه مونده بود به پنج که از دور چشمم بهش افتاد دیدم داره دنبال من میگرده


    منم فورا رفتم پیشش و سلام احوال پرسی کردم و.. زهرا گفت راستش من نیومدم اینجا که


    جک بگم اومدم شرایطمو بگم که اگه قبول کردین با هم باشین منم گفتم میشنوم و رو چمن


    نشستیم زهرا گفت من از اون دخترا نیشتم دم به دقیقه بیام سر قرار از اونا نیستم که اگه


    شما بعضی درخواست ها بکنین و منم قبول کنم من تو یه خانواده ابرودار بزرگ شدم و


    خیلی چیزا برام مهمه شما هم اگه میخواین با من باشین من مشکلی ندارم اما من یه رابطه


    درست رو میخوام بدون هیچ بهانه ای منم گفت همین؟ گفت اره گفتم قبوله اصلا هرچی شما


    بگی بعدش یکم حرف زدیم و گفتم نمیخوای شماره همو داشته باشیم؟ که گفت این شماره منه


    شمارشو ذخیره کردم اومدم شماره خودمو بدم که بلند شد گفت من باید برم گفتم باشه خودم


    بهتون اس میدم تا شمارمو داشته باشین از هم خداحافظی کردیم خیلی خوشحال بودم که


    تلاش چند ماهم به بار نشست راستش من اوایل زهرا رو فقط برا سرگرمی میخواستم و نیتم


    داشتم تلافی اون روز رو هم که جواب رد داد سرش در بیارم رفتم خونه شب بهش اس دادم


    یکم حرف زدیم ولی خب یکم فضا سنگین بود تا یه مدت زهرا خیلی سنگین جواب میداد


    منم کم کم سعی کردم که کاری کنم راحت باشه دوماه گذشت دیگه منو زهرا خیلی صمیمی


    شده بودیم زهرا خیلی دختر خوبی بود اصلا اون چیزی که تو دانشگاه بود رو نشون نمیداد


    خیلی شوخ طبح و پر انرژی بود شب و روزم شده بود زهرا و شوخی هاش خیلی بهم


    دلبسته بودیم تقریبا تمام دانشگاه فهمیده بودن که منو زهرا چقد همو میخوایم دوسال از


    رابطمون گذشت و تو این دوسال منو زهرا جدانشدنی بودیم و طبق قولی که به زهرا داده


    بودم همه شرایطی که گفته بود رو مو به مو اجرا کردم یعنی جز تو دانشگاه منو زهرا


    فقط ماهی یه بار بیرون باهم قرار میذاشتیم ولی خب با این شرایط بدجور همو میخواستیم


    یه روز گفتم زهرا میای تو تو پارک کنار دانشگاه گفت اره حاضر شدمو رفتم اونجا رفتیم


    یه جایی نشستیم که تقریبا دیدش کم بود گفت حالا چرا اینجا گفتم هینجا خوبه کسی هم ما


    رو نمیبینه زهرا نشست حدود نیم ساعت گذشت گفتم زهرا ؟ گفت چیه گفتم درسته من بهت


    اون اوایل قول دادم ولی اجازه میدی بخاطر وجودت پیشویت رو ببوسم اولش گفت نه که


    یکم بعدش راضیش کردم و پیشونیشو بوسیدم گفتم توام لپ منو ببوس؟ با تعجب گفت


    چی؟؟؟ گفتم همین که شنیدی گفت نه اصلا گفتم میدونم بخاطر من قبول می کنی زهرا لپمو


    بوسید ولی خب دیگه همه جای بدنش از سترس میلرزید از هم خداحافظی کردیم و


    برگشتیم خونه رابطه ما شد سا سال و علاقه بیشتر یه مدت بود که سر درد های خیلی بدی


    میگرفتم یعینی جوری بود که از پا میافتادم که به اصرار پدر و مادرم رفتم دکتر ازمایش


    دادم گفتن هیچی نیس ولی روز به روز بیشتر میشد رفتم تهران رفتم یه بیمارستان پیشرفته


    اونجا ازمایش دادم جواب ازمایش رو بردم پیش دکتر دکتر گفت کسی همراهته؟ منم برا


    اینکه دکتر اگه چیزی هست رو به خودم بگه به دروغ گفتم نه کسی نیس گفت ببینید گفتن


    این حرف خیلی سخته شما یه بیماری لاعلاج داری اسمشم ای ال اس هستش گفتم حالا این


    یعنی چی؟ گفت به مرور زمان کل بدنتون از کار میافته و فوت می کنین گفت اولشم از


    نخاع شروع میشه دیگه دنیا رو سرم خراب شد همش اشک میریختم اومدم بیرون مامان


    بابام اومدن گفتن چی شده هیچی نگفتم فقط اشک میریختم رفتن داخل و دکتر همه چی رو


    بهشون گفت مامانم از خودم بدتر بود برگشتیم شهر خودمون همه تو فک بودم چطور به


    زهرا بگم؟ چطور حالیش کنم این عشق به سرانجام رسید؟ فک دل کندن از زهرا دیوونم


    کرده بود برگشتیم خونه تو خونه حالا کارای داداشم و خواهرام بماند زهرا اس داد که


    برگشتی؟ گفتم اره گفت خب چی شد گفتم هیچیم نیس گفت خب خداروشکر دیگه مامان بابام


    همش مراقبم بودن شب به این فک میکردم که چطور به زهرا بگم گفتم زهرا فردا بیا


    بیرون با ماشین میام دنبالت چنتا حرف مهم دارم گفت قول دادیم. گفتم خیلی مهمه بحث نکن


    گفت باشه میام فردا رفتم پیشش تو ماشین زهرا گفت خب حرفتو بگو از شهر خارج شدم


    هیچی نمیگفتم گفت کجا میری؟ تو قول داده بودی و.. منم زدم کنار بغض گلومو گرفته بود


    زدم زیر گریه که زهرا گفت چی شده؟ گفتم زهرا من دارم میرم گفت کجا گفتم اون دنیا


    گفت خفه شو چی داری میگی؟ ازمایشو نشونش دادم و همه چی رو بهش گفتم دیگه زهرا


    غیز قابل کنترل شده بود هرچی میگفتم بسه زهرا بسه ولی ول کن نبود همش اشک


    میریخت و گریه میکرد گفتم زهرا دکتر گفته نهایتش دوسال زنده بمونم تو رو خدا فراموشم


    کن فک کن بهت خیانت کردم نمیدونم یه جوری منو از زندگیت پرت کن بیرون شاید من


    فردا فلج شدم دیگه نمیام بیرون دستام از کار میافته نمیتونم اس بدم تو رو خدا فراموشم کن


    زهرا گفت نمیشه من چطور میتونم سه سال خاطره و خبی رو فراموش کنم یکم اوضاع


    خوب شد زهرا رو رسوندم دمدر خونشون از هم خداحافظی کردیم که زهرا گفت من ول


    کن نیستم مطمئن باش اومدم خونه شب خوابیدم اونم چه خوابیدنی پر از اشک صبح چند


    روز گذشت با زهرا فقط تلفنی میحرفیدمو اشک میریختم خلاصه قانعش کردم که دیگه


    سراغم نیاد که زهرا گفت باشه فقط برا بار اخر بیا خداحافظی کنیم منم گفتم باشه رفتیم تو


    همون پارک کنار دانشگاه زهرا چشماش پف کرده بود محکم بغلم کرد داشتم میمردم هیچ


    حرکتی نکردم گفت احسان بدون تو من چیکار کنم؟ گفتم زندگی ازش خواستم بی من غصه


    نخوره و به زندگیش ادامه بده برگشتم خونه حدود دو هفته گذشت یه روز شب خوابیدم


    صبح دیگه نمیتونستم بیدار بشم هرکاری میکردم نمیتونستم مادرمو صدا کردم اومد چشمش


    که بهم افتاد شروع کرد به جیغ و داد زنگ زدن امبولانس خلاصه با امبولانس منو اوردن


    تهران و پیش همون دکتر که دکتر گفت بیماریش جوریه که از دست هیچکس کاری برنمیاد


    شما میتونین برا مراقبت بیشتر بیاین تهران زندگی کنین من از اون روز دیگه نه زهرا رو


    دیدم نه شهرمونو الانم رو ویلچرم ارشیا داداشم من خیلی ازت ممنونم که این وبو ساختی


    خیلی وب خوبیه خوشحالم که حداقل قبل از مرگم این وبو دیدم و بی نصیب نشدم و تا


    دستامم از کار نیفتاده این داتانو نوشتم و برات فرستادم که شاید زهرا یه روز وارد این وب


    شد و داستانشو خوند بدونه من اون دنیا هم منتظرشم تا بدونه چقد دوسش دارم و الان که


    دارم این داستانو مینویسم از دلتنگی میمیرم. از همه میخوام برام دعا کنین راحت بمیرم. از


    خوندن بعضی مطالب این داستان فهمیدم که شاید کسی رو حقیقت داشتن این داستان شک


    کنه فقط میتونم بگم من شاید زنده نباشم یا شاید دیگه نتونم بیام تو این وب و جواب انتقاد ها


    رو بدم ه هر حال من داستان زندگیمو نوشتم امیدوارم که باور کرده باشیم و ارزو می کنم



    تو این دنیا هیچکس به درد من دچار نشه و مرگ تدریجیش رو نبینه. خداحافظ. راستی



    زهرا اگه خوندی بدون دوست دارم​
     
    Niloufar و ♕ مـــــ☽ــــــاه بانــــو ♕ از این پست تشکر کرده اند.
  2. mahsa.p

    mahsa.p بی حوصله

    799
    4,008
    340