1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان هایی که زندگیتون رو عوض میکنه(نخونین عمرتون بر فناست)

شروع موضوع توسط (تبسم) ‏Apr 27, 2015 در انجمن مطالب جالب

  1. دختری بود نابینا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنین گفته بود ” اگر روزی قادر به دیدن شوم “
    عروس*** گاه تو شوم
    و چنین شد که آمد آن روزی
    که یک نفر پیدا شد که حاظر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را
    رودخانه ها و درخت ها را
    آدمیان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست
    دلداده به دیدنش آمد
    ” و یاد آور وعده ی دیرینش شد “
    | بیا و با من عروسی کن |
    ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام
    دختر بر خود بلرزدید
    و به زمزمه با خود گفت
    این چه بخت شومی است که مرا رها نمیکند؟
    دلداده اش هم نابینا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد :
    قادر همسری با او نیست
    دلداده رو به دیگر سو کرد،
    که دختر اشکهاش را نبیند
    و در حالی که از او دور میشد گفت :
    پس به من قول بده که مراقب چشمانم باشی
    ..................................................................................................................
    ک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
    داستان کوتاهی تعریف کرد:
    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
    ..................................................................................................................
    مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه … یکدیگر را دوست داشتند:


    زن جوان : یواش برو من می ترسم
    مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره
    زن جوان : خواهش میکنم من خیلی می ترسم
    مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی که دوست دارم
    زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
    مرد جوان : مرا محکم بگیر
    مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه … یکدیگر را دوست داشتند


    زن جوان : یواش برو من می ترسم
    مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره
    زن جوان : خواهش میکنم من خیلی می ترسم
    مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی که دوست دارم
    زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
    مرد جوان : مرا محکم بگیر
    زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری
    مرد جوان : به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می کنه
    روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
    مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
    ..................................................................................................................
    دختر و پسری هر دو باهم خیلی خوب بودند انها هر روز به پارک میرفتند و خوشحال بودند و انگار توی دنیای دیگه ای سر میبردند اصلا به اطراف خودشون توجهی نمیکردند و فقط به خودشون فکر میکردند تا اینکه روزای خوشی تموم شد....
    یه روزی که باهم رفته بودند پارک دختر حالش بد شد و بی هوش تو بغل پسر افتاد پسر هم که نگران که چه اتفاقی برای عشقش افتادهدختر را سریع برد پیش دکتر و دکتر هم بعد از معاینه دختر را فرستاد تا ازمایش بگیرد و برگردد ..جواب ازمایش بعذ از چند روز رسید و پسر رفت پیش دکتر .... دکتر سکوت کردو چیزی نگفت پسر عصبانی شد و از دکتر پرسید:که عشقم چش شده دکتر بعد از چند دقیقه صحبش رو شروع کرد و بعد از کلی مقدمه چینی گفت که دختر چش شده....پسر یکدفعه شکه شد و انگار دنیا رو سرش خراب شده و کاملا دگرگون شد ...پسر به خونه رفت و کلی با خودش فکر کرد و گریه....روز بعد دوباره دوران خوشی دختر و پسر امد و اونا دوباره به پارک میرفتن و خوشحال بودن ...دختر هی از پسر میپرسید اون روز دکتر چی گفت ولی پسر جوابی نمیدااد و بحث رو عوض میکرد تا اینکه طاقت دختر سر اومد و گفت:اگه نگی دیگه باهات حرف نمیزنم و پسر هم گفت اگه میخوای بدونی فردا بیا خونمون و دختر هم قبول کرد .....روز بعد دختر به خانه ی پسر رفت و سلام کرد و روی مبل نشست و دوباره سوال خود را پرسید اما پسر در جواب به دختر گفت: تو با من..........میکنی؟

    دختر گفت:16:وونه شدی تو حالت خوب نیس چیزی خوردی اما پسر دوباره حرف خود را زد و دختر هم قبول نکرد....پسر دختر را بهزور به اتاقش برد و به او تجاوز کرد...دختر داشت گریه میکردو تقلا اما پسرگوش نداد و کار خودش را کرد وقتی کار پسر تمام شد دختر را ول کرد و دختر از کار پسر خیلی عصبانی بود و دیگر او را دوست نداشت و گریه میکرد.....پسر از کارش خوشحال بود و گفت :حالا منم مثل تو ایدز دارم حالا منم با تو میمیرم...دختر یه دفعه ساکت شد و جا خورد و گریه اش قطع شد............چ
    [ltr]عروسیدختر دختر صاحبخونه- بود و مردونه رو انداختهبودن خونه ی ما (طبقه بالا) و قرار شد من توی اتاق خواب بمونم تا مردها ناهارشونو بخورن و برن. من تو اتاق خودمو با کامپیوتر سرگرم کردم. مهمونا کم کم وارد میشدن و من صداشونو میشنیدم… همینطور اضافه میشدن … قرار بود ۲۵ نفر باشن اما نزدیک ۱۰۰ تا بودن! یا خدا! منم قفل در اتاقم خراببود و هر لحظه میترسیدم که یکی بپره تو اتاق! وای!![/ltr]

    [ltr]از ترسم رفتم یه متکا انداختم پشت در که هرکی مثلاً خواست وارد اتاق شه ،تلاشش بیهوده باشه! هیچی! اومدم با استرس پشت کامپیوتر نشستم و اصلا نفمهیدم چیکار میکنم! همینجوری مشغول بودم که از تو پذیرایی صدای چندتا پسر بچه ی تخس رو شنیدم… خدایا ارحمنی! شرارت از صداشون می بارید!مطنئن بودم فضولیشون گل میکنه و میان سمت اتاق…! اصلاً اجازه ندادن این فکر کامل از سرم خطورکنه! دیدم دستگیره ی در داره بالا پایین میشه… خدایا تو که دوسم داشتی! حالا چیکار کنم چیکارنکنم؟!….. در اسرع وقت پریز کامپیوترو کشیدم و پریدمتو حموم! خدارو شکر متکاهه کار خودشو کرد و حداقل باعث شد چند ثانیه دیر تر وارد اتاق بشن. من تو حموم چمباتمه زده بودم ، چراغ هم خاموش بود و دستگیرشو هم از داخل انداخته بودم که وارد حموم نشن حداقل! والا![/ltr]

    [ltr]صداشونو می شنیدم و حرص میخوردم! خدا رو شکر همه چیو جمع کرده بودم انداختهبودم تو کمد دیواری وگرنه باید فاتحه شونو میخوندم! آخه آدم اینقدر فضول!؟؟؟ اینا ننه بابا ندارن که بهشون بگه نکن زشته؟! چی بگم والا؟! همینجوری مثل بز نشسته بودم روی دوتا پاهام ( آخه یکی نیست بگه مگه چهارتا پا داری که رو دوتاش نشستی؟ )[/ltr]

    [ltr]کف حموم خیس بود و نمیشد روی نشیمنگاه نشست و اگر هم بلند میشدم سایه م ازشیشه مشجر معلوم میشد! میشد با این روش اونا رو ترسوند ، اما میرفتن ننه باباشونو (اگه داشتن!) صدا میکردن و آبروی نداشته ی منم میرفت پی کارش![/ltr]

    [ltr]تصمیم گرفتم مثل بز ، نه بز رو یه بار گفتم تکراری میشه! مثل مرغ پرکندههمونجا بشینم و به شانس و اقبال خودم فحش های +۱۸ بدم و صد البته به اون بچه های فضول و عمه هاشون![/ltr]

    [ltr]تو همین اوضاع اسفناک بودم که یهو در حموم تکون خورد! وای خدا اینا دیگه چهتخسایی هستن! اگه میشد با ژیلتخودکشیکرد حتماً این کارو میکردم! ولی خدا رو شکر اون صحنه ی ترسناک تموم شد و بهنظر رسید که از اتاق رفتن بیرون و در رو هم پشت سرشون بستن![/ltr]

    [ltr]نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم! پاهام بدجوری کرخت شده بود! آخرینباری که پاهام اینجوری شده بود ، چندسال پیش موقع آزمون عملی آمادگی دفاعی بود که انقد بشین پاشو رفتم تا نزدیکی مرز افلیجیت رسیدم!! اما الآن خدا رو شکر میکنم فقط پاهام درد گرف و اتوبوسمون تصادف نکرد…[/ltr]

    [ltr]بگذریم[/ltr]

    [ltr]دستگیره ی در حموم رو آزاد کردم و در رو کشیدم طرف خودم… یه بار ، دو بار.. نمیومد!!! از بیرون بستهبود!! دهـــنـــتـــونو….. معاینه فنی! دستگیره ی در رو از بیرون بستهبودن! چیکار میکردم؟! خدایا یه تیغ تیز محصولی از لامیران… نه! چندتا سوسک از تو چاه بفرست بالا من سکتهرو کامل بزنم ، نمیخوام خون راه بیفته. حال منو تصور کنید تو اون لحظه… خودتونو جای من بذارید…[/ltr]

    [ltr]نشستم کف و حموم و بی توجه به خیسی کفِ ش شروع کردم به گریه… ساعت تقریباً ۱۱:۳۰ بود و مهمونا قرار بود ساعت ۱ ناهار بخورن و بعدش برن! یعنی رســماً ۲ ساعتی رو تو حموم تاریک و مبهم زندونی بودم! کلید برقش هم بیرون بود و مندستم از بیرون کوتاه بود![/ltr]

    [ltr]تو همون حال و هوا واسه خودم افکار خنگولانه میساختم![/ltr]

    [ltr]نکنه از چاه حموم اژدها بیاد بیرون![/ltr]

    [ltr]هری پاتر[/ltr]

    [ltr]اژدهای دلتورا[/ltr]

    [ltr]آخه این چه فکریه میکنی تو منگول خان! نکنه عروس و داماد بخوان بیان توحموم ما دوش بگیرن!!!!! این دیگه آخرش بود![/ltr]

    [ltr]یهو یه فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم مثل این فیلما با لباس برم زیر دوش!صحنه ی حالبی میشدا! بشین بابا تو هم![/ltr]

    [ltr]خلاصه اون دو ساعت هم عمر مفید ماتو حمومگذشت و من خوابم برد که به گفته ی مامانم ،بابا و مامانم اومدن تو اتاق و منو نیافتن ، وقتی مامانم در حموم رو باز کرد جیغ کشید و من پریدم! مثل این فیلما شده بود ، وقتی در سلول رو باز میکنن و نور چشم زندونی رو میزنه! همونجوری شدهبود! زیر لب مثل زخمی ها گفتم “ما…ما..ن”! چی شنیدم؟[/ltr]

    [ltr]– مامان و زهر مار! چشمم روشن! دیگه کارِتبه جایی رسیده که خودکشی میکنی؟! اگه عاشقشش بودی چرا زودتر نگفتی؟![/ltr]

    [ltr]– عاشق کی مامان ؟ چی میگی؟[/ltr]

    [ltr]– مرض! خودتم میدونی منظورم شقایقه (دخترهمسایه که امروز عروسیش بود)[/ltr]

    [ltr]– شقایق کدومه مامان منو حبس کردن![/ltr]

    [ltr]– پاشو پاشو واسه من فیلم بازی نکن! پسره یالدنگ![/ltr]

    [ltr]– مامان….![/ltr]

    [ltr]– مامان و زهر هلاهل! خودتو جمع کن خرسگنده! بیا لباساتو جمع کن یه دوش بگیر از این کثافت در بیای![/ltr]

    [ltr]من[/ltr]

    [ltr]بابام در حال نظاره[/ltr]

    [ltr]مامان : ضمناً! با شریفه خانم (مامانِ شقایق) صحبت کردم که شیما (خواهرکوچیکه ی شقایق) رو برات نشون کنم اونم موافقت کرد. شیما هم مثل شقایق ، خانومه ، غصه نخور!!![/ltr]

    [ltr]من[/ltr]

    [ltr]دوباره من[/ltr]

    [ltr]همچنان من[/ltr]

    [ltr]شیما سیبیل ))[/ltr]

    [ltr]من[/ltr]

    ..........................................................................................................................................................................................
    خیلیییییییییییییییییی بااااااااااااااحاله
    صاحبه کننده: در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم،1 عدد آنها را ازهواپیما به بیرون پرتاب میکنیم.چند عدد آجر داریم؟
    متقاضی : 499 عدد!مصاحبه کننده: سه مرحله قرار دادن یک فیل داخلیخچال را شرح دهید.متقاضی: مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم -مرحله دوم: فیلومیذاریم تو یخچال - مرحله سوم:در یخچالو میبندیم !!مصاحبه کننده: حالا چهار مرحله قرار دادن یکگوزن در یخچال را توضیحدهید!متقاضی: مرحله اول: در یخچالو باز میکنیم -مرحله دوم: فیلواز تو یخچال در میاریم - مرحلهسوم: گوزنو میذاریم تویخچال - مرحله چهارم : دریخچالو میبندیم!!مصاحبه کننده: شیر واسه تولدش مهمونی گرفته،همه حیوونا هستن جز یکی.اون کیه ؟
    متقاضی: گوزنه که تو یخچاله!!مصاحبه کننده: چگونه یک پیرزن از یک برکه پر ازسوسمار رد میشود؟
    متقاضی: خیلی راحت, چون سوسمارا همشون رفتنتولد شیر!!

    مصاحبه کننده: سوال آخر. اون پیرزن کشته شد،چرا؟
    متقاضی: امممممممم, نمیدونم, غرق شد؟

    مصاحبه کننده: نه, اون یه دونه آجری که ازهواپیما انداختی پائین خوردتو سرش مرد!!! شمامردود شدین, نفر بعدی لطفا
    .................................................................................................
    ................................................................................................................




    [ltr]
    مردی کت وشلواری با کراواتی زیبا ، قصد طلاق دادن زنش رو داشت
    .دوستش علترو جویا شد و مرد پاسخ داد: این زن از روز اول همیشه می خواست

    من رو عوضکنه.منو وادارکرد سیگار و مشروب رو ترک کنم … طرز پوشیدن لباسم رو عوض کرد ،

    و کاری کردتا دیگه قماربازی نکنم، و همچنین در سهام سرمایه ‌گذاری کنم و

    حتی منوعادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم و الان هر

    هفته جمعهها هم با دوستانم که همه آدمهای سرشناسی هستند میرم بازی گلف ![/ltr]

    دوستش با تعجب گفت: ولی اینایی که می‌گی چیز بدی نیستند !!!!
    [ltr]مرد گفت: خب این رو می دونم ولی حالا حسمی‌کنم که دیگه این زن در شان[/ltr]

    [ltr]من نیست![/ltr]

    ...........................................................................................................................................
    .........
    [rtl]استادسختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند:شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکتمیکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

    دانشجوی بی تجربه فورا ً جوابمیدهد:من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد.اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلیرا بدین ترتیب مطرح کند:حال که شما پنجره کوپه را بازکرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود : و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید
    محاسبه مقاومت جدید هوا در مقابلقطار؟
    تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟
    آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعتقطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

    حسب المعمول دهان دانشجو بازمانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک میکرد.همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی همآمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.
    پروفسور آخرین دانشجو را برایامتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد:شما در قطاری نشسته اید که با سرعتهشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟
    این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتمرا در میارم.پروفسور شوکه شده و اضافه میکندکه هوا بیش از اینها گرمه!دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم درمیارم!پروفسور درحالی که کمی عصبی شدهبود میگه : اصلا هوای کوپه مثل حمام سونا داغه
    دانشجو میگه:اصلا ً لخت مادر زاد میشم!پروفسور گوشزد میکند که دوآفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی!دانشجو به آرامی میگوید:میدانید آقای پروفسور، این دهمینبار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم
    واگر قطار مملو از آفریقائیهایشهوتران باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم.[/rtl]

    [ltr][/ltr]


    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    نویسنده:سیب خاطرات - جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
    [rtl]دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
    استاد دوباره پرسید d38b26c0c094545c1434e440e6c588e5. آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
    استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت d38b26c0c094545c1434e440e6c588e5. با این وصف خدا وجود ندارد).
    دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت.[/rtl]

    [rtl]دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاسکسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
    (آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
    (آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
    وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.[/rtl]

    .................................................................................................................
     
    Sαяαb، H@dise، nagi و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. *ĦØRÂ*

    *ĦØRÂ* ☆°H○Ra°☆

    3,514
    10,971
    49,317
    تنکسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
     
    (تبسم) و H@dise از این پست تشکر کرده اند.
  3. H@dise

    H@dise دل♥بستن اکیدا ممنوع

    1,084
    7,446
    19,047
    ممنونم
     
    (تبسم) از این پست تشکر کرده است.
  4. خواااهش میشه خواهران