1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان ممه های مامان

شروع موضوع توسط Admin ‏Aug 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,523
    24,697
    63,070
    داستان ممه های مامان
    داستان
    ممه های مامان
    داستان زیبا


    نه بارونیه، نه طوفانیه، نه آفتابیه. امروز یک روز خیلی معمولیه: روزی که از روزهای دیگه نمی‌تونی متمایزش کنی که بعدن بخوای به یادش بیاری. اما من بیدار می‌شم و همه چی رو به یاد می‌آ‌رم: کوچک‌ترین جزئیات بی‌اهمیت زندگی‌ام و همه‌ی نام‌های بی‌مصرفی رو که یک زمانی در طول تاریخ زندگی‌ام می‌دونستم. منظورم اینه که بیدار می‌شم با آگاهی کامل از دنیای دور و برم، فقط این که اسم خودم رو به یاد نمی‌یارم = اسمی که حلقه‌ای است که منو و آگاهیم رو به همه چیزهایی که می‌دونم و همه کسایی که من رو می‌شناسن وصل می‌کنه. این طوریه که همه چیز و همه * تو ذهنم فرو می‌ریزه. مدتی طول می‌کشه تا این نکته رو متوجه بشم. و درست وقتی که وضعیتم رو تشخیص می‌دم سرگیجه‌ای رو که باهاش از خواب پا شدم حس می‌کنم. انگار که یکی * مو ناغافل تو مشتش گرفته یک دفعه می‌لرزم و احساس حال به هم خوردگی به هم دست می‌ده. تعجب می‌کنم، چون کسی دور و برم نیست. پس دراز می‌کشم تو این وضعیت سرگیجه بین خواب و بیداری و فکر می‌کنم. شاید اسم من رو رو تکه‌ای پوست نوشتن، یا شاید رو یه دونه شن که میون دونه‌های شن دیگه تو یک کویر بی‌انتها با باد میچرخه = مثل سرگیجه. یا شاید هم تو قلب یک قطعه یخ منجمد شده نوشتنش که الان داره تو نوشیدنی مخصوص امروز که جلوی منه آب می‌شه. من الان تو یک بار نشستم و دارم به طرز دیوانه‌واری نوشیدنی‌ام رو هم می‌زنم و با وجود سردی هوا عرق می‌ریزم و با وجود سرگیجه‌ام دارم سعی می‌کنم اسمم رو به یاد بیارم. شایدم سعی می‌کنم تصویر اونی رو که در خواب ممه‌ام رو چلوند به یاد بیارم.
    ولی به یاد نمی‌یارم. فرقی هم نمی‌کنه چه قدر نوشیدنی‌ام رو هم می‌زنم با این نی شیشه‌ای که شبیه بند نافی می‌مونه که توش خالیه. صدای کلیک کلیک حرکت نی تو لیوان هماهنگ با ریتم شقیقه‌های من می‌زنه. این صدای کلیک کلیک دل به هم خوردگی‌ام رو زیادتر می‌کنه و تو سرم می‌پیچه همین طور که قطعه‌ی یخ تو دهن کف کرده‌ی لیوان می‌چرخه.

    نمی‌دونم پس فایده‌ی این هم زدن چیه؟ من دارم خودمو حروم می‌کنم - من همه چیز رو، هر چیزی که بتونی فکرش رو بکنی هم زدم = خیلی وقته و آخرش هم هیچ. هنوز هم *‌ام انگار یکی یک دفعه بی‌هوا گرفته باشدش تیر می‌کشه. سر خودم داد می‌زنم: بس کن این هم زدن رو الان و برای همیشه و بی‌خیال اسمت شو. بی‌خیال * و پستونت شو. حالا یکی تو قاپ دستش گرفته که گرفته. بی‌خیال شو، بی‌خیال.

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    . و با این سرگیجه فکر می‌کنم اگه فقط دستم به ذهنم می‌رسید و می‌تونستم همش بزنم یک چیزی از توش در می‌آمد. من باید تو ذهنم رو بجورم. من باید زیر این سرگیجه، این آگاهی حروم‌زاده رو بجورم. اما کجا راستی راستی می‌تونم این آگاهی دفن شده رو پیدا کنم. زیرزمین ذهنم؟ که خودش زیر یک زمین دیگه دفن شده؟ زمینی وسیع و خالی و پر آشغال، آن قدر که هیچ چی رو نمی‌تونی توش پیدا کنی، حتا چیزی آشنا مثل اسم خودت رو؟

    این طوریه که داستان ادامه پیدا می‌کنه = و من با تمام توانم و با پریشانی حال به هم خوردگی‌ام رو هم می‌زنم.

    شاید باید توی نافم رو بگردم تا اسمم رو پیدا کنم. توی این تکه‌ی بدبخت پر گره گمشده رو که اعضای بدن من رو کنار هم نگه داشته. نه نگه نداشته: این حروم‌زاده‌ی مجازی. بی‌خود نیست که این همه تکه تکه‌ام و دارم غرق می‌شم مثل دونه‌های شن وسط قطره‌های به هم پیوسته‌ی آب تو این نی‌ای که تو این لیوانه، لیوانی که با تکه‌های یخ و نوشیدنی روز پر شده و من هر چندی یک ذره ازش رو از سر نی می‌مکم. شاید بتونم دو باره به نافم وصل شم، به اون دهن دوخته‌ش. اما بند نافم خیلی وقته که افتاده. یک نفر بریده و انداختش تو آشغال انگاری که یه چیز کثیف و بی ارزش بوده - چیزی که بدون اون من می‌تونم جون سالم در ببرم. اما من نمی تونم - بدون اسمم. آخه شاید شما نمی‌دونین که بند ناف آدم رو به اسمش وصله. و اسمش به هویتش، و هویتش به بلاهایی که سرش اومده!

    مامان مرده و اون تنها کسیه که می‌تونه اسمم رو به یاد بیاره. مامان بعد این که *‌شو بریدن مرد – *‌ای که من رو خیلی سال پیش ازش بریدن. انگاری که بدون * بدنش نمی‌تونست روحش رو تو خودش نگه داره. دکترها می‌گفتن بدون * هم می‌تونه زنده بمونه، ولی من می‌دونستم که مامان بدون اون مارپیچ اسرارآمیز که زیر پوستش پنهان شده بود و من همه‌ی آرزوم این بود که بهش وصل بشم نمی‌تونست جون سالم در ببره. ممه‌های مامان مثل فنر می‌جهیدند و شیر ازشون پرش می‌کرد- حتا زمانی که من زن بزرگی شده بودم و از خودم بچه داشتم. *‌های من زود خشک شدن و دخترم گرسنه موند. مامان می‌تونست دایه‌ش بشه ولی من نمی‌خواستم. نمی‌خواستم که دهن بچه‌م به اون انحنای اسرارآمیز که زمانی من بهش وصل بودم وصل بشه. مطمئنم که اگه دکترها پوست روی ممه رو بر می‌داشتن اون زیر یک چیزی شبیه ناف می‌دیدند – تکه‌ای بدبخت و پر گره و کوچک که اعضای بدن مادرم رو کنار هم نگه می‌داشت. نه، یک چیزی مثل سرگیجه می‌دیدن که آدم رو از بند نافش جدا می‌کنه و باعث می‌شه هویتش از یادش بره.

    می‌تونستم اسمم رو از بابا بپرسم ولی بابا خیلی بی‌مصرفه. همه‌ی باباها این طوری‌ان در ارتباط با ناف و همین طور در ارتباط با اسم. با این که خودشون ناف دارن ولی بی‌مصرفن. ناف چیزی نیست که بتونن تو مشتشون بگیرند.

    اون، منظورم بابا ست

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    داره، نه سر گیجه. سرگیجه چیزیه که من دارم. یک روز رفتم دیدنش تا اسمم رو ازش بپرسم. اگر چه از قبل می‌دونستم بی‌فایده ست. بی‌فایده مثل هم زدن این نوشیدنی هزار بار هم خورده‌ای که جلوی منه. بی‌فایده مثل بارها و بارها جوریدن این سرگیجه‌ی مجازی. بابا فقط اسم خودش رو یادش می‌آد، یک اسم مذهبی: عبدالرضا = عبد حضرت رضا - ولی انگار قبلن یه اسم دیگه هم داشت. یه اسمی شبیه بابا یا پدرجون. ولی بعد چیزی شد شبیه سایه. سایه نه، شاید چیزی مثل همزاد که گاهی سایه به سایه ست: می‌آد و یک دفعه ناپدید می‌شه.

    من به مسئولین بیمارستان گفتم که به جای بابا اون‌ها باید من رو اون جا نگه دارن، برای این که بابا دستکم اسم خودش یادش می‌آمد ولی من نه. ولی اون‌ها به من خندیدند. همه‌شون. همه‌ی اون‌هایی که لباس‌های سفید پوشیده بودن و ماسک سبز زده بودن. همه‌ی اون‌هایی که چاقوی جراحی به دست داشتن. همه‌ی اون‌هایی که اسمشاون ثبت و بر اساس حروف الفبا مرتب شده بود - اسماشون اسماشون اسماشون -. همه طبقه‌ای که حافظه‌شون رو از دست داده بودن به هم خندیدن، همه‌ی آلزایمری‌ها. اون‌ها اسماشون رو رو *‌هاشون سنجاق کرده بودن، بالای تخت‌های سفیدشون، به ویلچرهای سیاهشون، به پوشتشون، و به خنده‌های خالی و بی‌معناشون. به دهن‌هاشون که کف کرده بود از بس که به من می‌خندیدن – می‌خندید نمیخندید نمیخندیدن. اونا به انگشتای کشیده و دستای گوشتی بابا می‌خندیدن.

    اون‌ها اصلن احتیاج نداشتن اسمشون رو به یاد بیارن چون که به اسماشون وصل بودن. یک نفر به یک شکل مجازی اون‌ها رو وصل نگه می‌داشت، همین طور که من رو به دل به هم خوردگی‌م به طور واقعی وصل نگه می‌داره. شاید این شخص همونی باشه که این قاچ لیمو رو به سر این لیوانی که جلوی منه وصل کرده. این شخص به طور مرتب یک اسمی رو به ذهن‌های پژمرده‌ی آلزایمری‌ها وصل می‌کنه. و با هر وصلی اون‌ها به ریش من می‌خندن - ها ها ها ها - و من سرگیجه‌م شدت می‌گیره. اونا به هر چیز گردی مثل گردو یا لیمو می‌خندن. انگشتهاش رو مثل توپ ماهوتی گرد می‌کنن و می‌خندن.

    یکی از این سبکسرهای خندان‌دهن کف کرده بابای خودمه. اون هنوز زنده‌س و همان طور که بهتون گفتم اسم کوچکش رو به یاد می‌آره، اسم فامیلش رو هم به یاد می‌آره، حتا اسم فامیل سابقش رو که مدت‌ها پیش عوض کرده به یاد می‌آره: آخوندی - اسم فامیلی که آدم رو یاد آخوندها می‌اندازه. من یادم می‌آد هر روز که از مدرسه بر می‌گشتم گریه می‌کردم که بچه‌ها من رو به خاطر اسم فامیلم مسخره می‌کنن. این حکایت قبل از انقلابه وقتی بچه‌های مدرسه از آخوندها خوششون نمی‌آمد و هی می‌خندیدن: ها ها ها. و من گریه می‌کردم: مامان مامان مامان. برای همین بابا اسم خانوادگیمون رو عوض کرد و گذاشت شیدمهر. پس اسم فامیل من و مامان هم شد شیدمهر. به همین خاطر هم خانواده‌ی بابا که آخوند بودن اون رو طرد کردن. ولی اون اهمیت نداد. این هنوز دوره‌ی قبل از انقلاب بود. پدر بابا وقتی اون سه سالش بوده اون و مادرش رو ترک می‌کنه و می‌ره عراق. و بعد هم سال‌ها بعد عاقش می‌کنه چون می‌فهمه بابا بهش دروغ گفته بوده که دکتری می‌خونه و حقوق خونده و قاضی شده بوده. قاضی شدن رو هم که پدرش فقط برای آخوندها جایز می‌دونسته و اینه که اون رو عاق می‌کنه. اما بابا به این موضوع هم اهمیت زیادی نمی‌داد. اما مادرش اهمیت می‌داد و خیلی از این موضوع دلشکسته بود و فکر می‌کرد این در اصل تقصیر اون بوده که نگذاشته بود شوهرش بابا رو با خودش به عراق ببره. بابا هنوز اون روز رو به خاطر می‌آره. زمان رضا شاه. کاروان جلوی خونشون تو شیراز منتظر بود. پدرش اون رو بغل می‌کنه که بگذاره رو یکی از شترها. اما مادرش می‌پره و اون رو تو هوا می‌قاپه و تو بغلش سفت نگه می‌داره. مادرش سر بابا رو رو *‌ش می‌خوابونه و بین *‌هاش فشار می‌ده. پدرش که از آخوندهای سرشناس شیراز بوده باید قبل این که ژاندارم‌های رضا شاه برسن می‌رفته. اینه که بی‌خیال بابا می‌شه و می‌ره. بابا سر رو *‌ی مادرش می‌تونسته صدای قلب اون رو که تند تند می‌زده بشنوه و گردی *‌های عرق کرده‌ش رو حس کنه.

    گفتم که بابا اسم خانوادگیمون رو به شیدمهر تغییر داد، اسم فامیلی که هیچ * معنی‌ش رو نمی‌دونست. فقط بابا می‌دونست که به ما گفت - به من و مامان. شید می‌شه خورشید، مهرم می‌شه خورشید. ولی شیدمهر می‌شه شعاع آفتاب. با این که از تغییر نام فامیلی‌مون راضی بودم فکر می‌کردم کاش بابا پسوند فامیل قبلی مون رو - یعنی احمدی رو- نگه می‌داشت. آخه اسم خانوادگی ما در اصل احمد آخوندی بود. می‌دونستم که احمد می‌شه کسی که حمد و ستایش می‌شه. می‌گفتن این لقب حضرت محمد بوده چون به وسیله‌ی خدا حمد شده. ولی این دلیل من واسه دوست داشتن احمدی نبود. من از آهنگی که احمدی داشت خوشم می‌آمد، به خصوص وقتی مادر بزرگم یعنی مادر مامان بابا رو به این اسم صدا می‌زد. اون تا آخر عمرش هم همیشه بابا رو به این اسم صدا می‌کرد: آقای احمدی. احمدی برای من مثل بند نافی بود که اسم کوچیک منو به اسم فامیلم وصل می‌کرد. باید بهتون بگم که بر عکس ناف، بند ناف اصلن چیز بی مصرفی نیست، با این که دور انداخته می‌شه. تو کتابی خوندم که بند ناف مثل شیلنگ بین این دنیا و اون دنیا ست. منظورم دنیای مادر و فرزنده. این آخری‌ها هم یه جایی خوندم از این به بعد قراره بند ناف آدم‌ها رو نگه دارند. می‌پرسین که چه کارش کنن. آهان فریزش می‌کنن برای روز مبادا که گرد و قلنبه‌ش می‌کنن می‌دن دست دکترها.

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    . اصلن این شیدمهر چه گلی به سرمن زده؟ چی کار واسه بابا کرده؟ بعد انقلاب بابا می‌خواست دوباره به خانوادش وصل بشه. زمانه زمانه‌ی مردهای خدا شده بود و اون می‌خواست به آغوش خانواده‌ی آخوندی برگرده. حتا شعاع خورشید هم می‌تونه تاریک بشه وقتی خدا حمدش نکنه!

    اما همه‌ی این‌ها حاشیه ست. من دنبال اسم خودمم. نه نام بابا. بابا هم که اسم من یادش نمی‌آد. فراموشکاری‌ش سرگیجه‌ی مجازی و دل به هم خوردگی بی‌مصرفم رو تشدید می‌کنه. متعجبم که هر سوالی که ازش می‌کنم با هشیاری کامل جواب می‌ده ولی وقتی نوبت به اسم من یا اسم ممه‌های مامان می‌رسه آلزایمرش عود می‌کنه و خاموش می‌مونه. درست مثل فامیلی مامان: خاموش. بهتون نگفتم که بابا یک دفعه ناغافل یکی از ممه‌های من رو تو مشتش گرفت وقتی که از کنارش می‌گذشتم که برم تو اتاقم. همون طور که حتمن ممه‌های مامان رو می‌گرفت – ممه‌هایی که من رو ازش گرفته بود. پشتم رو چسبوندم به دیوار سرد پشت سرم و از وحشت سر جام خشکم زد. با وجودی که هوا سرده عرق می‌ریزم. من هنوز سنگینی دستهاش رو رو *‌هام احساس می‌کنم، مثل اون شب که با حالت دل به هم خوردگی رو تختم دراز کشیده بودم. همون شب شنیدم که بابا از مامان می‌پرسید آیا من هنوز بالغ شدم یا نه. این سوال اون باعث شد که باز تو جام خشکم بزنه و سر گیجه‌م بدتر بشه. و حالا این بابا ست رو به روی من تو بیمارستان و من می‌خوام ازش بپرسم که چرا اون شب این کارو کرد ولی در عوض اسمم رو ازش می‌پرسم که یک دفعه اون همه‌ی شادابی و تیزی ذهنش رو از دست می‌ده مثل این قاچ لیمو که به سر لیوان من بنده و خشک شده. بعد بابا بدنش به یک سمت خم می‌شه، گردنش می‌افته عقب، چشم‌هاش لوچ می‌شن و به سقف خیره می‌مونن. بلوزش که حالا بالا رفته نافش رو به نمایش می‌گذاره. و آخر هم کف بالا می‌آره انگاری که من یک چیز خیلی با اهمیت رو توش بد جوری به هم زدم. نکنه بابا گاهی من رو با مامان ...

    اینم از بابا و مامانم که مرده.

    پس برای پیدا کردن اسمم تو دفترچه‌های تلفن رو می‌گردم. خودم هم نمی‌دونم اسمم کدوم یکی از این‌ها ست: جنیفر، فاطمه، مینا، دنیس، احمد، و- و هیچ کدوم از این اسم‌ها احساسی درم ایجاد نمی‌کنن. اینه که می‌رم سراغ اینترنت که یک جورهایی من رو یاد نافم می‌اندازه چرا که وقتی یه روز خیلی معمولی از خواب بیدار می‌شی و یه سرگیجه‌ی مجازی داری یک دفعه خودت رو پیدا می‌کنی که پای اینترنت نشستی و داری اطلاعات بی‌مصرف می‌جوری از سوراخ اینترنت که تو خودش هزار تا تونل داره. و این جوریدن می‌تونه تمام روزهای معمولی دل به هم خوردگیت رو پر کنه. می‌جوری - می‌جوری - ومی‌جوری.

    به فکر می‌افتم که اگه اینترنت هم نمی‌تونه کمک کنه بلاخره مدارک و نامه‌هام که هستن. اون‌ها می‌تونن اسم لعنتی حروم‌زاده‌م رو بر ملا کنن. اما وقتی که صبح با این سرگیجه مجازی از خواب بیدار می‌شم می‌دونم که حتا مدارکم هم نمی‌تونن اسمم رو به هم بگن. این رو از این جا می‌دونم که امروز آن قدر عادی و بی‌واقعه و بلند و پر آشغاله که نشونه‌ی اینه که نقشه‌ای در کاره. و حق با منه چون اسم کوچیکم از روی همه‌ی مدارکم غیبش زده. نامه‌هام این طوری شروع می‌شن: به اونی که این موضوع بهش مربوط می‌شه - یا خانم شیدمهر شما حالا یک شهروند هستید - یا خانم آخوندی خوشحالیم که به اطلاعتون برسونیم که شما امتحان رو با موفقیت رد کردید - یا خانم شیدمهر با نام خانوادگی سابق آخوندی وام مسکن شما تصویب شده - یا شعاع خورشید موفقیت کاری شما رو تبریک می‌گیم - یا متاسفانه باید به شما دختر عبدالرضا، دختر حروم‌زاده‌ی ممه‌های مامان، دختر حقیقی و حقوقی عبد حضرت رضا بگیم که – این‌ها رو که می‌خونم پشتم رو می‌چسبونم به دیوار پشت سرم و از تعجب خشکم می‌زنه که اسمم چی شده.

    به هیچ کدوم از این چیزهایی که نوشتن اهمیتی نمی‌دم. من فقط می‌خوام اسمم رو پیدا کنم که از نامه‌ها و مدارکم افتاده. درست مثل بند ناف که بعد از تولد خشک می‌شه و می‌افته و به جاش ناف می‌مونه - یه گره کوچیک که هیچ علامت خاصی نداره جز این که معمولن لاش کلی آشغال جمع می‌شه.

    از خواب که بیدار می‌شم و تو جام می‌شینم یک دفعه چشمم به نافم می‌افته که توش یه عالمه آشغال جمع شده و من حالیم نبوده. اما امروز چون یه روز خیلی عادیه و من هم این سرگیجه‌ی مجازی رو دارم همین که از خواب بیدار می‌شم مشغول جوریدن نافم با ناخن انگشت سبابه‌م می‌شم و بعدشم می‌رم یک سنجاق سر می‌آرم و بعد هم یک خلال دندون و می‌افتم به جون اشغال‌های توی نافم تا این که آخر یادم می‌آد که دنبال اسم گمشده‌م می‌گردم و اینه که نافم رو ول می‌کنم، مثل این نی‌ای که تو لیوان نوشیدنی دست از سرش بر می‌دارم. نه بر نمی‌دارم چون اون من رو یاد بند نافم می‌اندازه. این لیموی بریده هم من رو یاد لیموی ممه‌م می‌اندازه. کی بود می‌گفت بوی لیمو، عطر لیمو، فقط و فقط مال شیرازه؟

    شاید حالا که جوریدن آشغال از لایه‌های گره گره گوگول تو اینترنت کمکی به حالم نمی‌کنه، دوستام بتونن کمکم کنن. اسم‌هاشون هنوز خاطرم هست و شماره تلفناشون تو دفترم. حتا صدای چند تاییشون رو تو گوش مارپیچ ماشین پیغام گیرم ضبط کردم. کار سختی نیست. بهشون زنگ می‌زنم می‌گن الو و وقتی صدای من رو می‌شنون اسمم رو صدا می‌زنن. ولی این طوری نمی‌شه چون وقتی که زنگ می‌زنم و می‌گم الو می‌گن: اِ این تویی! درست جمله‌ای که نمی‌خواستم بگن. آره منم. ولی آخه من کیم؟ این تو گفتنشون مثل اینه که بگن تو شیدمهر - شعاع خورشید بعد از انقلاب - آخوندی دخت عبد حضرت رضا قبل از انقلاب. یکیشون هم یک دفعه بی‌مقدمه گفت هفته‌ی پیش تو فروشگاه ایرانی‌ها دنبال لیموی شیراز می‌گشته. از اون بزرگ بزرگ‌هاش.

    فکر کنم همه‌ی این اتفاق‌ها واسه این می‌افته که امروز یک روز معمولیه و دوستای معمولی من یه تلفن معمولی از یک دوست معمولی دریافت کردن که نامی نداره و گوشش به مارپیچ گوشی تلفن وصله. بعد هم مکالمه بدون این که من نامم رو دست کم برای یک بار هم شنیده باشم تموم می‌شه. این هم از این دوست‌های حروم‌زاده‌ی دهن نافی من که هیچ فایده‌ای ندارن جز وصل من به گذشته‌م.

    افرادی که تو بانک کار می‌کنند یا تو شعبه‌های کارت‌های اعتباری و یا اداره‌ی برق و غیره که بهشون زنگ می‌زنم به این امید که اسم من رو ببرند درست مثل دوست‌هام عمل می‌کنند. اون‌ها از من شماره‌ی کارت بانکی‌ام رو می پرسن، یا شماره‌ی دانشجوییم رو یا شماره‌های دیگه رو - خب از زمانی که روزها عادی و معمولی شدن شماره‌ها جای اسم‌ها رو گرفتن. دهن من کف کرده، لعنتی، از بس که شماره گفتم ولی هم‌چنان امیدوارم که ازم یک چیزی بپرسن که من بتونم اسمم‌رو به زبون بیارم. ولی هنوز خبری نیست و دهنم کف کرده جوری که شاش کف می‌کنه وقتی خودت رو برای یک مدت طولانی نگه داشتی و بعد می‌ری توالت و خلاص می‌شی. آره کف می‌کنه. کف می‌کنه و پر از حباب می‌شه. حباب‌های روشن. مال زن و مرد هم نداره. من شاش کف کرده‌ی بابا رو دیدم. یک بویی می‌داد که نگو! مثل مال اسب‌های کنار خیابون که قدیم‌ها به درشکه می‌بستن.

    بعضی آدم‌های اون طرف خط تلفن دوست دارن کمکم کنن. اون‌ها واسه این که بفهمن من کی هستم و هویتم را تایید کنن ازم می‌پرسن که آخرین خریدی که با کارت اعتباری‌ام کردم چی بوده. و لعنت به من که به روشنی به خاطر می‌آرم که آخرین آشغالی که خریدم چی بوده ولی نه اسم کسی که جنس رو خریده. من همه چی همه‌ی شاش و ان و گه‌هام یادم می‌آد ولی اسمم نه.

    واقعن اون کی بود؟ دختر بچه‌ای که همیشه گرسنه‌ی ممه‌های مامان بود؟ و کی بود اون دختر حقیقی و حقوقی بابا که یک روز که از کنارش می‌گذشت بابا ممه‌اش رو دستمالی کرد و دختر بعدش به سرگیجه افتاد؟ و کیه زنی که همه‌ی کارهاش یادش می‌آد ولی کننده‌ش رو نمی‌شناسه – همه‌ی کارهاش که آن قدر معمولی هستن که قابل نام بردن نیستن؟ آره من می‌خوام اسم این فرد رو بدونم – می‌خوام فاعل این افعال رو بشناسم. آره من دنبال اسم کوچیک خودم می‌گردم. همون اسمی که اغلب دخترها یا پسرها رو با اون صدا می‌زنن مثل شهاب یا فرزانه یا حسن یا حسین. آره من دنبال اسم کوچیک دوره‌ی نوجوونیم می‌گردم که از ترس گمش کردم.

    ولی پیداش نمی‌کنم و این موضوع من رو کلافه کرده. زنی که الان اون طرف خط تلفنه اسم منو نمی‌بره و بدون اسمم داستان زندگی من و تارهای به هم پیچیده‌ی اعمالم نمی‌تونن به من به عنوان فاعل اون اعمال وصل بشن. زنی که اون ور خطه که شاید الان اون طرف کره زمین نشسته باشه - و یکی از همه‌ی اون‌هایی است که لابد علیه من توطئه کردن – می‌گه: "یک لحظه صبر کنید خانم شیدمهر. بذارین من پرونده‌تون رو رو کامپیوترم بیارم." و بعد از مدتی سکوت می‌پرسه اسم فامیلی سابقتون چی بوده؟ اون از من اسم بابا رو نمی‌پرسه. این جا مثل ایران رسم نیست که اسم پدر رو بپرسن یا فامیلی مادر رو مخصوصن که فامیلی مادرت مثل مال من "خاموش" باشه! و بالاخره آخرین سوالی که می‌کنه اینه که اسم کوچیک مادرت قبل از ازدواج چیه؟ طفلک نمی‌دونه من اسم کوچیک خودمم فراموش کردم چه برسه به اسم کوچیک مادرم.

    همین که این سوال پیش می‌آد، یک دفعه من هم زدن رو رها می‌کنم و به نوشابه‌م نگاه می‌کنم. همه‌ی نوشابه حالا به کف تبدیل شده. مثل کفی که یک نفر که داره می‌میره به دهن می‌آره. و یک دفعه من به خاطر می‌آرم. نه اسمم رو- بلکه خوابی رو که دیشب دیدم قبل از این که چشم‌هام رو به این روز معمولی باز کنم - روزی که لب پرتگاه مجازیش ایستادم و منتظر یک سقوط آنی هستم –

    تو خواب مامان رو دیدم و خواستم ازش اسمم رو بپرسم ولی نپرسیدم. چون اولش تو خوابم دو تایی روی هوا بودیم. ما دو تا فرشته بودیم که دور و بر یک درخت لیمو بال بال می‌زدیم. بابا پای درخت ایستاده بود و داد می‌زد. از اون سفت و درشت‌هاش که عطرش دل می‌بره بکنین بندازین پایین. همین رو که گفت من و مامان افتادیم رو زمین.

    حالا اون، منظورم مامانه، روی زمین چهار زانو تو یک اتاق خالی از اثاثیه که پر از آشغال و خرت و پرته نشسته. مامان دامن سیاهی به تن داره. اتاق بزرگه و دیوارهاش سفیدن. مامان بلوز تنش نیست. حتی کرست هم نداره. من طرف دیگر اتاق خوابیدم. چشم‌هام رو باز می‌کنم. دوساله‌ام و دندون‌هام همه در اومدن و کاملن. ممه‌های مامان نگاهم رو به خودشون جذب می‌کنن. نوک‌هاشون بیرون زدن و پر از شیرن و من گرسنه‌ام – گرسنه‌تر از همه‌ی روزهایی که تو زندگیم گرسنه بودم. آماده‌ام که خودم رو رو ممه‌های مامان بندازم و شیر رو از نوک *‌هاش بمکم. یک اشتیاق پایان‌ناپذیر سر تا پام رو گرفته - اشتیاق معصومی که از نقشه‌هایی که بابا برام کشیده و مامان قراره اجراشون کنه خبر نداره.

    تاتی تاتی طول اتاق رو طی می‌کنم و نزدیک مامان می‌رسم. این جا ست که می‌بینم سر *‌های مامان سیاهند - سر *‌هایی که اشتیاق وصل شدن بهشون رو دارم. از این هم بیش‌تر رو *‌های مامان دو تا دیو کشیدن با یک ماده سیاه مثل ذغال. مامان به *‌هاش اشاره می‌کنه و به زبونی که نمی‌فهمم صحبت می‌کنه و می‌گه: لولو خرخره.

    من سعی می‌کنم از این زبون ناآشنا نترسم و باور نکنم که ممه‌های معصوم مامان دو تا دیو هستن. مامان ممه‌هاشو تو دستاش نگه می‌داره و صورتش رو یک جوری می‌کنه انگار که اون دیوها قراره من رو بخورن. اما من باورم نمی‌شه. می‌خوام برم و خودم رو رو ممه‌ها بندازم و شیر شیرنشون رو بمکم.

    مامان عقبم نمی‌زنه. اون هم چنان *‌هاش رو تو دستاش گرفته و دیوها رو نشون می‌ده و از حلقش اون صدا رو در می‌آره: خرخرخرخرخره. من همش چند قدم از ممه‌هایی که دو تا دیو روشون چنبره زدن فاصله دارم. شاخ دیوها تیزه و دهن‌های سیاهشون که همون سر *‌های مامانن رو به من نشونه رفتن. با این حال نمی‌ترسم. من آماده‌ام که با دیوها بجنگم و مامان رو و ممه‌هاش رو از شر اونا نجات بدم با این که دیوها هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شن.
     
    รђเ๓ค از این پست تشکر کرده است.

کلمات جستجو شده:

  1. ممه های مامان

    ,
  2. ممه دهه هشتادی

    ,
  3. داستان از ممه

    ,
  4. داستان ممه هاي مامان,
  5. داستانممه ها,
  6. داستان ممه,
  7. داستانهای چلوندن ناف,
  8. رمان ممه,
  9. داستان ممه هاش,
  10. داستان ممه مامان