1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان عاشقانه ...خودتون قضاوت کنین... (دست نوشته خودم )

شروع موضوع توسط vandad ‏Apr 20, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. vandad

    vandad

    1,533
    1,871
    347
    سلام
    لطفا حوصله کنید تا آخر بخونید
    ************
    1903860d61960c303579c72ab4fa8bd5.
    10 سال پیش بود...
    زمانی که 8 ساله بودم
    و اون 4 ساله بود!!!!!
    خونمون نزدیک هم بود
    همیشه هم دیگرو میدیدیم
    اون موقع حسم حالیم نبود
    فقط میدونستم که اگه نباشه هم بازی ندارم
    فقط بازی و با هم بودن
    شدم 10 ساله
    شد 6 ساله
    کم کم داشتم یه چیزایی میفهمیدم
    هنوزم بچه بود
    ولی عین خیالمونم نبود
    دیگه ما دونفر نبودیم
    کل کوچه هم بازیمون بودن...
    قایم موشک...خاله بازی..قطار بازی...
    گرگ میشدیم....بزغاله میشدیم
    میرفتیم بهشت...جهنم...
    ....
    مریم...دختر عمه م بود
    دیگه فهمیده بودم دوستش دارم
    بیشتر از همه ی هم بازیام
    نمیدونم چه حسی بود
    اما میدونستم که اگه نباشه دلم میگیره...تنها میشم...
    ....
    باباش قرضاش ریخته بود بهم
    خیلی بیشتر از اونی بود که فکر میکردم
    اونا رفتن...
    باباش بخاطر قرضاش مجبور شد بره جای دیگه...
    من نمدونستم قرض دارن...فقط فهمیدم که رفتن مهاباد..
    بچه بودم ...چیزی حالیم نبود...
    فقط اون موقع ها احساس میکردم که دیگه خیلی تنها شدم...
    تو کوچه اون همه هیاهو نبود...
    شاید در نبودن مریم اینطور حس میکردم..
    در نبودنش خودمو سرگرم میکردم...
    در و دیوار...اسباب بازیهام و...
    دیگه دوستی نداشتم
    یعنی نمیخواستم داشته باشم
    نمیدونم چرا
    ولی دلم نمیزاشت با کسی دوست بشم
    فقط دوست داشتم مریم بود...
    اون موقع ها بود... یه پسر اومد کوچمون
    حسین...
    تنها بود...بیشتر کوچه دختر بود..
    اون پسر چون یک پسر بود و تنها.. دور وبر من می پلکید...
    و با دخترا کاری نداشت..
    منم باهاش دوست شدم
    دوتا دوست صمیمی..
    روزای خوبی بود...به خوشی میگذشت
    تو حیاطشون درخت به داشتن..
    چه کیفی میداد وقتی از درخت به می کندیم و میخوردیم...
    .
    .
    اون موقع خونه ی مادر بزرگم می موندیم... بابام سرباز بود...
    یه روز مادر بزرگم منو به یکی از دخترای کوچه سپرد
    مواظب رضا باشید...تو بازیاتون راش بدید تا تنها نمونه...
    چشم... و با کمال میل پذیرفت..
    ازم یه سال بزرگتر بود
    حسین تنها مونده بود
    شده بودم هم بازی دخترا...وسطی...و فقط و فقط وسطی...
    یه ماهی گذشت...
    بابام اومد..
    دیگه جامون اونجا نبود...مادربزرگم یه جوری نگامون میکرد...
    انگار حق باباشو خوردیم..
    وقتی بابام خونه نبود همش با مامانم دعوا میکرد..
    همیشه دعوا...جر و بحث...سر و صدا...
    دیوونه شده بودم...اما حالیم نبود...بچه بودم...
    تا اینکه یک روز بابام اومد
    بهتره از اینجا بریم...دیگه نمیتونم تحمل کنم...
    خیلی اذیت میشیم...
    ....
    مادربزرگم منو خیلی دوست داشت
    چون آخرین چهارشنبه به این دنیای لعنتی اومده بودم ، بهم میگفت چهارشنبلیخ
    البته الانم میگه...
    دوسمون داشت ولی خوشش نمیومد ما اونجا بمونیم...
    بابام تو شهرک بغلی یه زمین خرید..
    بابام تنها بود
    یادم میاد میرفتیم سر زمین..
    مامانم آجر میداد و بابام خودش ماسه و ملات و میاورد و دیوارای خونمونو تک به تک می ساخت...
    چون واقعا فقیر بودیم و بابام پول کارگرم نداشت!!!
    3 روز تو هفته رو میرفت برا یکی دیگه کار میکرد تا با پولش آجر و ... برای ساختن خونمون بخره..
    کم کم ساخت خونه داشت تموم میشد..
    و ما تو خونه مادر بزرگمون زندگی میکردیم..
    به خاطر عصبانیت و حرف های بیش از حد مادر بزرگم ، فشار مامانم میرفت بالا..
    و کم کم شد یه مریضی خیلی بد واسه مامانم
    الان وقتی مادرم کمی عصبی میشه ، فشارش تا 22 بالا میره...
    میگه هیچ وقت نمی بخشمشون...
    فقط مادر بزرگم نبود...عمه هام هم مامانمو اذیت میکردن...
    ....
    ساخت خونه تموم شد...13 سال داشتم...
    توی خونه ای که متعلق به خودمون بود ساکن شدیم..
    نمیدونین چه حالی داره وقتی آدم تو خونه ای که فقط و فقط مال خودشه زندگی کنه!!!
    ....
    وضع مالیمون خیلی بد بود
    زندگیمون به سختی میگذشت... اما طعم دیگه ای داشت...خوشبخت بودیم
    ....
    مامانم خیلی سختی کشیده بود
    یه بار از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بود..
    وقتی که من سه سالم بود
    و داداشم داشت به دنیا میومد
    دکترا گفتن باید سزارین بشه
    بعد به دنیا اومدن داداشم مامانم کما میره و بهوش نمیاد
    و دوساعت تو کما می مونه ..فقط بخاطر فشار بالایی بود که داشت
    ....
    تنها بودم...مریم مهاباد بود..ازش دور بودم..
    فقط تو مراسمای جشن و عروسی و عید میومدن اینجا...
    چند وقت به چند وقت میدیدمش
    وقتی میدیدمش حس عجیبی بهم دست میداد...
    نمیدونم اسمشو چی میزارن
    ولی فکر کنم بهش میگن عشق!!!
    15 سالم بود ...
    ماشین داشتیم...آسایش و رفاه کامل...
    و همیشه بخاطر داشته هامون شکر گذار خدا بودیم...
    با توکل بخدا خودمون جمع کردیم و هیچ کس کمکمون نکرد...
    نمیخوام از بدبختیمون و کشیده هامون بگم..چون تمومی نداره..
    ....
    مریم میومد و میرفت و با هر بار دوری عذابم میداد
    میرفت و میموندم تو عالم خیال خودم...
    اون هنوز بچه ست...ولی من انتخابمو کردم...
    یعنی خیلی وقته...
    چون واقعا احساس میکنم از ته دل میخوامش..
    وقتی نگام میکنه احساس میکنم یه جوری میشه...فکر میکنم اونم منو میخواد...
    ....
    تا اینکه..
    بابام مریض بود...اونم چه مریضی..
    روده بزرگش گره میخوره و....
    خیلی بدتر از بد...
    یه لحظه هم بدون بابام نمیتونیم دووم بیاریم..
    تازه زندگیمون خوب شده بود
    تازه آسایش پیدا کرده بودیم...تازه داشتیم مزه ی راحتی رو میچشیدیم..
    خدایا این چه مریضی بود به جون بابام افتاد..
    خودمونو به این درو اون در میزدم
    دعا...دکتر...دارو...
    بعد شش ماه تلاش
    این دکتر اون دکتر...
    تو این شش ماه بدون اینکه بابام بتونه بره به......
    بردیمش پیش دکتر آقاسی
    با پدر بزرگم دوست بود...
    بابام نمیتونست راه بره..
    به زور رسوندیمش مطب
    دکتر دید..تشخیص داد باید عمل بشه
    امید زنده موندنش 50 درصده...
    خدایا... مامانم گریه کرد...
    نمیخواستم گریه کنم ولی از گریه ی مامانم گریم میگرفت!!!
    بابام قبول کرد عمل بشه..بردنش اتاق عمل..
    عملش 6ساعت طول کشید
    و بعدش اوردنش
    خدا میدونه تو اون 6 ساعت به ما چی گذشت
    رو تخت اوردنش...خودمونو بهش رسوندیم
    خوابیده بود...صداش کردیم.. جواب نداد..
    پشت سرش دکتر اومد
    نگران نباشید... 2 ساعت دیگه بهوش میاد..
    خدارو شکر کردیم..خدا بابامو نو بهمون داده بود..
    خدا دوستت دارم و ایمان دارم هر وقت بهت توکل کنم نتیجه ای جز خوشی برام نداره...
    ...

    *********
    تازه کلاس زبان ثبت نام کرده بودم
    بعد عمل بابامو آوردن خونه…
    حالش بهتر شده بود...خیالم ازش راحت شده بود..
    16 سالم شده بود..
    بزرگ شده بودم... خیلی چیزا رو میفهمیدم...
    حتی معنی عشق و دوست داشتنو بهتر از همه میتونستم تعریف کنم...
    حس من به مریم یه حس پاک و عمیق بود...
    فهمیده بودم که مریم رو دوست دارم
    حتی با ندیدنشم اون حس کمتر نمیشد
    وقتی میومدن فقط میخواستم ببینمش
    لحظه شماری میکردم تا فقط بتونم لحظه ای ببینمش
    بعدشم اون لحظه ها رو تو ذهنم حک میکردم
    برای روزای مبادا...روزای تنهائیم...
    وقتی میومدن فقط چند روزی می موندند و بعدش میرفتن
    بیشترشو می موندن خونه عمه مینا...خونه ی مادربزرگش
    آخه عمه مینا مادربزرگ مریم بود...
    ولی یه مشکل هم این وسط بود
    خانواده ی ما و عمه مینا دعوای دیرینه ای داشتن
    قضیه اش طولانیه...دعواهای خانوادگی...
    رفت و آمد خانوادگی نداشتیم..ولی من خونشون میرفتم
    فکر میکردم دعوای بزرگترا ربطی به ما نداره...
    ولی زیاد احساس راحتی نمیکردم...فقط یه سر به عمه میزدم و برمیگشتم...
    خونه ی عمه مینا چسبیده به خونه ی مادر بزرگم بود...
    ...
    از وقتی که اومده بودم شهرک خونه ی جدیدمون
    حسین رو خیلی کمتر میدیدم ولی فراموشش نکرده بودم ..
    اون وقتا نصف روزمو تو کوچه ی مادربزرگم با حسین بودیم...
    اما الان با اینکه ازش فاصله پیدا کردم
    ولی حسین بهترین دوستم تو تموم زندگیمه..
    حتی الان که اینو مینویسم کنارم نشسته
    رازدار من تو زندگیمه و... بهترین دوستم...
    ...
    17 ساله شدم...
    دوستام از صبح تا شب پی دختر بازی و اذیت کردن دخترا و ... بودن و همیشه جلو در مدرسه ی دختر...
    اما وجدان من این کارا رو قبول نمیکرد
    شاید بخاطر علاقه ام به مریم بود ولی نه...
    کلاً از این کارا بدم میاد و متنفرم...
    بازم تنهام و تنها دوستم حسینه
    فقط حسینه که بهم آرامش میده..
    ....
    پدرم یه دوست خوب پیدا کرده
    با هم رفت و آمد خانوادگی داریم
    تابستون میشه با دوست جدید پدرم میریم شمال
    جاده چالوس...
    خلی بهمون خوش گذشت...غمی نداشتم
    زندگیم اروم بود و بی غصه...
    فقط نبودن مریم اذیتم میکرد...
    وقتی از چالوس برمیگردیم میبینم مریم اومده...
    دیگه طاقت ندارم..میرم ببینمش...
    نگاش میکنم...
    وقتی نگام میکنه از چشاش میخونم که اونم منو دوست داره...
    بعضی وقتا فکر میکنم که حسم بهم دروغ میگه...
    اگه نخواد چی؟
    اون هنوز بچه هست و این چیزا حالیش نیست...
    اگه همه ی اینا یه توهم باشه چی؟
    ...
    یه دختر عمه هم دارم که همسن مریمه
    اون خیلی شیطون و تیزه...
    ولی دختر خوبیه
    یه روز دیدم دارن در مورد پسر و دوس پسر صحبت میکنن
    وقتی یه مراسمی تو فامیل میشه همه دختر پسرا جمع میشیم تو یه اتاق...
    منم از همشون بزرگترم...
    اسم دوست پسراشونو پرسیدم...
    اون یکی دختر عمه ام اسم دوس پسرشو گفت
    البته میخواست خودی نشون بده چون مامانش بفهمه میکشتش...
    فهمیدم که دروغ میگه
    به مریم گفتم تو چی؟
    یه اهمی کرد و یه اسم با کلاس و جدید گفت...
    حتی نتونست تلفظ شو درست بگه
    فهمیدم دروغ میگه...
    ولی منو به فکر انداخت...اگه راست بگه چی؟
    به این نتیجه رسیدم که دروغ میگه...مریم اونجور دختری نبود
    ....
    عید بود...
    عمه مینا عید دیدنی اومدن خونمون...
    تعجب کردیم..ولی من خوشحال بودم که مشکلمون حل میشد
    بعدش هم مریم و خانواده ش وامدن خونمون...
    داشتم دیوونه میشدم...از خوشحالی بال درآورده بودم...
    بعدشم ما رفتیم خونشون...
    یه دختر عمه دیگه هم دارم که ازم 2 سال بزرگتره
    یه روز تو سایت بهم پیام داد که منم...
    باورم نمیشد
    رفتم خونشون دیدم آره ... خودشه...
    براش یه اینترنت پر سرعت جور کردم
    طوری شد که راحت میتونستم حرف دلمو باهاش بزنم
    احساسم به مریم رو بهش گفتم و...
    اونم انصافا خیلی کمکم کرد
    خیلی بالاتر از خیلی... راهنماییم کرد...دلداریم میداد...
    ...
    من و دوستام با اردو رفتیم (.......)
    خیلی خوش گذشت
    هم سفر زیارتی بود هم تفریحی...
    اولین باری بود که با دوستام اونقدر خوش میگذشت
    البته از بدشانسیم حسین نتونسته بود بیاد
    همش فکر مریم بودم...رفتم خرید... تنهایی رفتم
    یه دستبند و یه شال قشنگ واسه مریم برداشتم..
    وقتی برگشتم خونه تو کمدم قایمشون کردم تا سرفرصت بدمشون به مریم...
    ...
    تابستون امسال وقتی مریم اومد میانه طاقت نیوردم
    به دخترعمه ام که همرازم شده بود گفتم با مامان مریم حرف بزنه...
    بگه که یکی خاطر خواه دخترشه و نظرشو بدونه...
    ولی دختر عمه م اون روز خراب کرد
    به مامانش گفته بود رضا میخواد با مریم دوست بشه و بهم گفته بهت بگم...
    خوب بیچاره مامانه هم فکر بد میکنه و...
    ناراحت میشه ولی به روم نمیاره
    ...
    تا اینکه یه روز مامان مریم زنگ میزنه به گوشیم
    نمیدونم شمارمو از کجا پیدا کرده
    ولی فکر میکنم وقتی من یه ماه پیش به گوشی مریم یه اس ام اس عاشقونه فرستادم فهمیده
    زنگ میزنه
    سلام رضا خوبی... چه خبر؟...مامان بابا خوبن؟
    مرسی دختر عمه ..شما خوبید؟بفرما...چه عجب...
    تو چه فکری کردی که این حرفو بهم رسوندی؟..اگه به مامانت بگم چه غلطی کردی چیکار میکنی؟
    تو کی هستی که جرات کردی همچین حرفی بزنی؟.....
    حرفشو قطع میکنم
    میدونی عشق چیه؟
    گور بابابی عشق...صاحب اختیار مریم منم...مریمم به تو نمیدم...یعنی به فامیل نمیدمش...
    خیلی ناراحت شدم...
    تاحالا کسی باهام اونجوری صحبت نکرده بود...
    ببین تو که هیچ...باباشم بیاد نمیتونه جلوی منو بگیره
    گفت تو چه...
    حرفشو قطع کردم
    من سرمم بدم مریمو از دست نمیدم.. اینو بدون...و تو کله ات فرو کن...
    تا حالا با کسی بد حرف نزده بودم
    ولی اون روز نمیدونم چرا نتونستم تحمل کنم
    مامانش عوض شد
    ببین رضا جان
    مریم الان هنوز بچه هست و این چیزا حالیش نیست
    من میخوام مریم درسشو بخونه
    تو هم جون من برو درستو بخون و فراموشش کن...
    آینده معلوم نیست... عزیزم برو درستو بخون...
    گفتم من معلوم میکنم
    گفت نمیتونی
    کمی بحث کردیم و
    بعدشم خداحافظی...به نتیجه نرسیدیم...........
    .

    .
    *******
    اول مهر میشه
    مریم اینا دوخونه اونور تر ما خونه میسازن
    تازه فهمیدم چرا مامان مریم اصرار داشت فراموشش کنم...
    حسین تابستون رفته بود کارآموزی برق کشی...
    برق ساختمونشونو میسپارن به اوستای حسین
    اوستاشم حسین رو با خودش میبره...
    منم به حسین همراه شدم و با هم رفتیم...
    مامان مریم منو میبینه...اخم میکنه..
    میرم سلام میدم و رد میشم..
    جواب میده سلام ...همین...
    روز دوم حالش بهتره...
    سلام میدم رد میشم
    سلام عزیزم...خوبی؟...
    مرسی ...ممنون.. شما خوب باشین ما هم خوبیم....
    رد میشم و میرم
    به همین روال میگذره
    نمیدونم چی شد ولی حس میکنم دیگه ازم دلگیر نیست...
    بازم عصری حسین و اوستاش میرن واسه برق کشی
    منم میرم باهاشون...
    مریمم اومده...میبینتم...ولی هیچی نمیگه...
    نگام میکنه....منم نگاش میکنم
    خوشحالم مریمو میتونم هر روز ببینم و ازش باخبر شم....
    .

    تخصصم تو کامپیوتره
    یه روز مامان مریم بهم زنگ میزنه
    سلام رضا جان خوبی...
    مرسی
    واسه مریم یه مقاله گفتن.. اینترنتم خرابه ..چیکار کنم؟
    نمیدونم چرا مامانشو واسطه کرد؟ خودشم میگفت مقاله من براش جور میکردم...
    موضوعش چیه؟
    موضوع رو میگه
    مقاله رو 5 مینی تحویلش میدم..
    .
    .
    همون روز برای اولین بار مریم وقتی منو میبینه سلام میده ...پیش دوستاش...
    منم جوابشو میدم...
    رد میشم...برمیگردم نگاش میکنم... میبینم اونم برگشته و پشت سرشو نگاه میکنه..
    خجالت میکشم ..سرمو برمیگردونم و زودی میرم خونمون...
    .
    .
    روز بعد مامانش زنگ میزنه... من چیکار کنم با کامپیوتر؟
    میرم خونشون
    انگشترم روش نوشتهM
    میبینه کمی دلخور میشه
    کمی رفتارش عوض میشه
    ولی به روش نمیاره...
    برای کامپیوتر یه ویندوز نصب میکنم و چند تا بازی برای داداش کوچیک مریم...
    کامپیوتر تو اتاق بچه هاست و درو دیوار اتاقم پره از عکسهای مریم و داداش کوچیکش...
    مامانش اصلا نزاشت من مریمو ببینم
    قایمش کرد
    ولی صداش میومد...دلخور شدم...
    کامپیوترو درست کردم و اومدم خونه....
    بدون اینکه بتونم مریم رو ببینم...
    مامانم میدید حال ندارم هی سوال پیچم میکرد
    هی میرفت رو اعصابم...
    متلک مینداخت بهم و...
    خودمو انداختم رو تخت و سرمو گذاشتم رو بالش...
    داشت خوابم میبرد...
    پسرم....عزیزم...گلم...چی شده؟
    کارشو خوب بلد بود
    اونقدر گفت تا آخرش از دهنم حرف کشید...
    بهش گفتم مریمو دوست دارم...
    فکر میکردم الان میخواد نصیحتم میکنه و...
    ولی نه...دلداریم داد...
    نباید از دستش بدی...بهم امید داد...
    تعجب کردم مامان و این حرفا؟
    عجبا...اصلا انتظارشو نداشتم
    اماده بودم عصبانی شه و بهم بدوبیراه بگه...
    به بابات میگم بریم خواستگاریش...
    ترسیدم...
    مامان خیلی زوده...من 18 سالمه...اون 14 سالشه...
    خیلی خیلی زوده..من هنوز تکلیفم معلوم نیست
    هنوز کاری ندارم...
    خندید...انگار انتظار همینم داشت...
    خواستگاری نه که...میریم نشونش کنیم...
    داشتم بال در میاوردم
    خیلی خوشحال بودم
    بابام اومد ...ناهار خورد...
    مامانم میرفت مراسم مرثیه خونی...
    بهم اشاره کرد
    بابام برد برسونتش...
    وقتی بابام برگشت دیگه همون بابا نبود
    اخم کرده بود
    بهم یه جوری نگه می کرد
    ترسیدم نگران شدم
    باهام حرف نزد...
    زنگ زدم مامانم.... چی شده بابا؟ بهش چی گفتی؟
    شب میام توضیح میدم..
    .
    شب شد
    بابام شام خورد وخوابید...حرفی نزد...
    یه کلمه هم چیزی نگفت...
    مامان چی شده؟ لااقل تو بگو ...مردم از نگرانی...
    بزار خودش بگه... من نمیتونم چیزی بگم...
    صبرم داشت تموم میشد
    فرداش از سر کار که برگشتم...
    بابام نیگام میکرد و میخندید...
    نشست کنارم...
    از اصل و نصب خانوادشون گفت...
    از پدر بزرگ و نامردیاش...
    از رفتارشون...
    از همه چی که تو گذشته بوده و اتفاق افتاده...
    و...
    ولی من تصمیم خودمو گرفته بودم...
    برو لباساتو بپوش... همین الان بریم خواستگاری... برای من حرفی نیست...
    اما فکرشم کردی اگه بگن نـــــــــــــــــــــه چی میشه؟
    راست میگفت...
    غرور بابام در میونه...حتما با این وضعیتم مخالفت میکنن...
    یه عمر با غرور زندگی کردن و آخرش بخاطر من با گفتن کلمه نه غرورش خرد میشه...
    مطمئن بودم جواب رد میدن...نه...راضی نبودم بابام ناراحت شه...
    بابامو بغل کردم و بوسیدمش...
    من این موضوع رو گفتم تا نظر شمارو هم بدونم...
    ممنونم به فکرم هستید...
    خندید و گفت
    آرزوی هر پدر و مادر خوشحالی و خوشبختی بچشه
    ولی ازت میخوام مریمو ول کنی...فکرشم نکنی...
    چیزی نگفتم...باشه بابا جون سعی میکنم فکرشو نکنم...
    رو حرف بابام حرفی نزدم... الانم نمیزنم...
    سعی میکنم تا قطعی شدم وضعیت زندگیم فکرشو نکنم و حرفی نزنم...
    .
    چند وقته مامان مریم منو میبینه میگه بیا اینترنتو درست کن...
    ولی من سعی میکنم زیاد رو نشون ندم
    من برای رسیدنش تلاشمو کردم
    حالا نوبت مریمه..اگه واقعا منو بخواد منتظرم می مونه...
    من عشقشو تو سینه ام نگه میدارم تا ابدیت
    و امیدوارم بهش برسم و میدونمم که میرسم
    به امید اون روز درسمو میخونم و تلاش میکنم...
    میخوام اگه روزی شد که رفتیم خونشون همون بار اول جواب مثبت بدن...
    .
    از دوستان عزیزم ممنونم تو این چند روز داستانمو خوندن
    و ممنون میشم نظراتشونو در این مورد بهم بگن....
    .
    .
    امیدوام و آرزو میکنم با تلاش و پشتکارت موفق باشی و به خواسته های زندگیت برسی...
    بهترین کاری بود که میتونستی تو اون موقعیت انجام بدی...
    باید به درک و فهم پدر و مادر رضا افرین گفت...
    کاش همه ی پدر و مادرا اینقدر اگاه و هوشیار باشن تا هیچ جوونی از خانواده ش دور نشه...
    ممکن بود با مخالفت و دعوای پدر و مادرش رضا اشتباهاتی بکنه که هیچ وقت قابل جبران نباشه
    همیشه به جوونا قدرت و جای ابراز وجود بدیم تا همیشه ما رو بهترین یار و یاور خودشون بدونن...
    دوستتون دارم
     
    nanaz asali، کلوچه خانوم و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. vandad

    vandad

    1,533
    1,871
    347
    ایول سامان موضوعات مشابه عالی شده داداش خسته نباشی
     
  3. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,508
    24,610
    62,723
    سلامت باشی
    مهدی شاید اینجارو واگذار کنم
    تا اخر سال باید 7-8 تا کار تحویل بدم
    نمیرسم اینجارو مدیریت کنم. سایت داره پس رفت میکنه
    :cry:
     
  4. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,508
    24,610
    62,723
    دادا خوندم ولی یه جا گیجم میکنه
    اول گفت مریم دختر عممه
    وسطا گفت مینا عممه
    بعد گفت مینا مادر بزرگ مریمه

    نمیدونم. شایدم چون من الان خستم قاتی کردم
     
  5. vandad

    vandad

    1,533
    1,871
    347
    مینا عمه میشه یه دختر داره اسمشو نمیگم مریم میشه دختر همون دختر... پس مینا مادربزرگ مریم میشه و میشه دختر ِ دختر عمه برای سهولت میگم دختر عمه.
     
  6. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,508
    24,610
    62,723
    خب از همون اول بگو نوه دختر عمه دیگه
    چرا مارو تو این موقعیت قرار میدی؟
    :16::16:
     
  7. vandad

    vandad

    1,533
    1,871
    347
  8. azaran

    azaran MohaMMad.AzaraN

    68
    70
    271
    همشو خوندم داستان جالبی بود مرسیthumbsup
     
  9. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    قصدت چی بود که همش خواستی دختره رو بچه جلوه بدی و پسره رو عاقل و بالغ:cautious:
    اگه دختر زودتر عقلش نمیومد نمیگفتن بهتره که مرد از زنش بزرگ تر باشه:cautious:
    این داستانتم خیلی واقعیته:16:
    یعنی منظورم اینه که تو خیلی از خونواده ها باعث میشه دو کبوتر عاشق نتونن به هم برسن:16:
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.