1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان (خاکسپاری)

شروع موضوع توسط ʍɛɦɖɨ_m ‏Jun 10, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. ʍɛɦɖɨ_m

    ʍɛɦɖɨ_m همراه انجمن

    384
    7,400
    13,499
    بسختی از دور صدای شیون گریه وناله وزاری شنیده می شد. زن با تی

    شرت قهوه ای وشلوارک مشکی مثل برج زهرمارایستاده بود وبا لحن صدا

    که از جنس اعتراض بود. " این کارا چیه می کنی! جا قحط بود.ما رو آوردی

    اینجا، نمی تونستی لااقل بخاطر بچه هات هم که شده کمی حواست

    رو جمع می کردی، راست گفتند قدیمیا یه دیوونه سنگی به چاه

    می ندازه صد تا عاقل هم نمی تونن در بیارند. فهمیدی چی کار کردی با

    ما نه بخدا، هنوزنفهمیدی! " مرد بلند قامت با صورت استخوانی با پیراهن

    وزیر شلواری همچنان از پشت قاب پنجره اتاق طبقه سوم ساختمان، به

    قبرستانی که فاصله چندانی نداشت نگاه می کرد. او بسختی رو به زنش

    کرد و شرمنده گفت: این رو می دونم امّا کاری که شده و چاره ای نیست

    جز اینکه برای مدتی اینجا زندگی کنیم، دوباره به بیرون نگاه کرد. وادامه داد

    " فراموش نکن بالاخره باید روزی دنیا رو ترک کرد، چقد زود همه چیز رو

    فراموش می کنیم، آه چقد زود، بعد مثل اینکه خبر مهمی می دهد. گفت:

    بدو بیا، بدو بیا، ببین دارن یه نفر رو دفن می کنند. دقت کن خوب نگاه کنی

    معلومه، چه شیون وزاری به پا کردند. یک مرتبه یاد چیزی افتاد.

    وشورواشتیاق دیدن رااز دست داد. پرسید،راستی!هنگام دفن کردن منم

    همین طور شیون وزاری به پا می کنند؟ زن که نا امید شده بود. گفت:

    بستگی داره، مرد به او نگاه کرد گفت: به چی؟ و زن بی حوصله جواب داد

    به اینکه چقد آدم های دوربرت با تودوست باشند یا دشمن، مرد یهو سرش

    رو پایین انداخت وجواب داد. گفتی دوست! ولی من هرگزدوستی نداشتم

    هرگز، اصلا فراموش کن وقتی که ُمردیم چه فرقی می کنه، کسی در

    مراسم دفن باشه یا نباشه، مهم اینه وقتی زنده هستیم دور هم جمع

    وشاد باشیم، من شادی رو دوست دارم و زن با تعجّب حرف خود را تکرار

    کرد. عجیبه تو شادی رو دوست داری بعد مارو آوردی کنار قبرستون! امّا

    قبل ازاینکه شوهرش حرفی بزند یکی از دودختر بچه که مشغول نوشتن

    مشق بود. به ناگاه گفت: مامان فکر کنم این خونه بر عکس خونه قبلی،

    مهمون زیاد داشته باشیم، مادر کنجکاو حرف او شد پرسید: مهمون! اونم

    اینجا، که دختر بچه گفت:

    - آره دیگه مامان، مگه یادت نیست مادر جون یه روزی بهت گفت بعد

    از مرگ روح از بدن جدا می شه. پس باید ما اینجا خیلی مهمون داشته

    باشیم واولین مهمون ما باید خود مادر جون باشه.

    زن با چشم غرّه به مرد که از پشت پنجره کنار نمی رفت نگاهی انداخت و

    آهسته گفت: بفرما تحویل بگیر، آدمایی که اشتباه می کنند هم خودشونو

    وهم اطرافیانشونو به دردسر وزحمت می ندازند . تو کاری کردی که می

    ترسم بعدا جبرانش برای بچه هام غیر ممکن باشه، چه جوری بهت بگم

    من از اینجا بیزارم، اینجا متروکست کسی اینجا زندگی نمی کنه، مرد

    پاسخ داد "عزیزم، عزیزم، چرا دوست داری مدام تکرار کنم فراموش کردی

    تمام سرمایه ام رو باد برد. آدم ورشکسته چکار می تونه بکنه، باورکن

    همین ساختمون متروکه بزودی پراز آدمای جور واجور میشه، قبول دارم

    نمیشه هر روز کنارگریه وزاری ومرگ، زندگی کرد مخصوصا برای دخترای

    گلم اصلا درست نیست وباعث می شه زندگی قشنگ از یاد اونا بره،

    امّاخب کاری ازدستم برنمیاد همیشه آدم چوب اشتباه خودش رو می خوره

    بعد یه لحظه چیزی به ذهنش رسید با شادی گفت: اصلا چرا اینجوری

    فکر نمی کنی، شاید این یه توفیق اجباری باشه که کمتر گناه کنیم! " زن

    که ِبر ِبر او را نگاه می کرد گفت:حالت خوبه؟! مغزت آسیب ندیده، من ودو

    دختر کوچکت هر روز گریه وزاری ببینیم که کمتر گناه کنیم، حالا مگه گناه

    ما چی هست؟ تنها گناه من این بود که با تو آشنا شدم و سکوت کرد. و

    چشم هایش را از او برگرداند. و مرد هم به نقطه ای دوراز قاب پنجره خیره

    شد و دیگرپاسخی نداد. آفتاب، سرخی غروب خود را به نمایش گذاشت و

    کم کم سکوت کمی در قبرستان برقرار شد. و شب مانند همیشه چادر

    سیاه خود را پهن کرد. آن شب بر عکس شب های قبل، اتاق ها در تاریکی

    فرو رفت . مرد خسته از این وضعیت به دنبال شمع می گشت و بالاخره

    شمع را بر روی میز روشن کرد. ناگهان صدای تق تق در شنیده شد،

    همه ناخوداگاه سکوت کردند. وبه در خیره شدند. صدای قهقهه دخترا

    شروع شد یکی از آنها با خنده گفت: نگفتم مادر جون میاد، دیدی اومد.

    کسی جرات باز کردن در را نداشت. در زیر نور لرزان شمع چهره نزاروعصبی

    ومضطرب مرد که برای جلوگیری از ترس اشاره داشت، نترسید، نترسید،

    حتماً صدای باد بود. باد تمام روز می‌وزید همیشه همراه باد، سروصداهم

    هست. وبرای نشان دادن حرفش درخانه را بازکرده وبعد انرا محکم بست!

    چشمش از حدقه بیرون زد ودر حالیکه فکش می لرزید وکلمات از لب های

    لرزان او به سختی شنیده می شد گفت: دیدید کسی پشت در نبود. گفتم

    که، این صدای باد است.قیافه مرد دیدنی بود او براستی مفلوک و ترسو

    شده بود.سایه ای لرزان چهره مرد رامحوکرد. پس ازسکوتی کوتاه

    واضطرابی شدید دوباره صدای درشنیده شد. تق تق تق...اینبار کسی برای

    باز کردن در نرفت! زن، خواب را بهترین بهانه قرار داد واز ترس روی تختخواب

    دونفری با دو دخترش دراز کشید. او که زیر لحاف زورش به مرد بیش از

    پیش می رسید با تغیر گفت: " تو رو خدا، اون از صبح و اینم از شب ، مرد!

    ببین مارو به چه روزی انداختی، اینجوری نمیشه زندگی کرد باید یه فکر

    اساسی بکنم، در همین لحظه یکی از دو دختر بازیگوش گفت: مامان ما تا

    امروز اینقدمهربانانه بهم نچسبیده بودیم وخواهر بزرگتر با خنده به اوجواب

    داد واینکه تا امروز مادر جون رو پشت در اینقد معطل نمی کردیم.

    و مرد که زیر نور شمع کنار میز چمباتمه زده بود. با ترس ولرز آهسته

    گفت:

    - خیال می کردم که دیگه در نمی زنه!

    وسپس همه جا ساکت شد.
     
    sara.f، Aryamehr، Ᾱṣẹῥ!ƙ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    بیگ لایک دوستم
     
    Aryamehr و ʍɛɦɖɨ_m از این پست تشکر کرده اند.
  3. ʍɛɦɖɨ_m

    ʍɛɦɖɨ_m همراه انجمن

    384
    7,400
    13,499
    مرسی عزیزم
     
    Aryamehr از این پست تشکر کرده است.