1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستان ترسناك....میترسی نیا تو

شروع موضوع توسط (تبسم) ‏Apr 22, 2015 در انجمن مطالب جالب

  1. طبق اظهارات دوستم،بینگ،این حادثه برای یکی از نگهبانان هتل 3 ستاره در پنانگ رخ داده است. نمی توانم نام آن هتل را افشا کنم،چون از حسن شهرت آنجا کاسته می شود. آن نگهبان که جیمز نام داشت، تقریبا یکی از کارمندان جدید آن هتل به حساب می آمد. آن شب، او مطابق معمول ساعت 10 نیمه شب، گشت معمول شبانه اش در داخل و اطراف هتل آغاز کرد. اگرچه هیچ کس بعد از آن او را ندید، تا اواسط بعد از ظهر روز بعد که او برای استعفا دادن به رئیس هتل مراجعه کرد.
    رئیس هتل که تعجب کرده بود، از او علت استعفا را پرسید و جیمز گفت: نیمه های شب، مثل همیشه به گشت در هتل مشغول شدم. وقتی به قسمت زیرزمین و لباسشویی هتل رسیدم، احساس کردم که بی دلیل می لرزم. لرزه ی شدیدی به اندامم افتادم. گمان کردم سیستم حرارتی هتل دچار نقص فنی شده است. در نتیجه بی اعتنا به آن به گشتم ادامه دادم تا اینکه سرو صداهای عجیبی از قسمت لباسشویی به گوشم خورد. گویی شخصی می خواست در جایی را بشکند. تلق تلوق...بعد صدای یک فریاد بلند و هق هق گریه... اگرچه به نظر نمی رسید که یک انسان عادی در حال گریستن باشد. چون صدا به شدت زیر و بلند بود. در آن سکوت شب هنگام، صدای گریه مرا تا حدی به وحشت انداخت.
    تصور می کردم شخصی به شدت وحشت کرده یا دچار دردسر بدی شده است. در نتیجه به سرعت به آن سمت دویدم و نگاهی به اطرافم انداختم. هیچ چراغی روشن نبود و کسی در آن اطراف به چشم نمی خورد. تصمیم گرفتم برای بررسی بیشتر، قفل در اتاق لباسشویی را باز کنم و داخل آنجا را به دقت ببینم. به محض آنکه قدم به داخل آن اتاق گذاشتم، کاملا متوجه شدم که هوای آنجا به مراتب سردتر از بیرون است. تمام موهای بدنم راست شده بود و آشکارا می لرزیدم. راستش خودم هم وحشت کرده بودم. چراغ قوه ام را روشن کردم و به بررسی اطراف پرداختم، ولی اثری از انسان در آنجا به چشم نمی خورد. چراغ قوه در دست چپ و یک چماق در دست راستم بود. تمام جرئتم را به خرج دادم و به سمت پشت ماشین های لباسشویی رفتم تا مطمئن شوم که کسی آنجا پنهان نشده است. محتاطانه قدمی به جلو گذاشتم و با دقت اطراف را زیر نظر داشتم. با این حال، چون مطمئن شدم کسی آنجا نیست، خیالم تا حدی راحت شد و درست زمانی که می خواستم از آنجا خارج شوم، با چشمان خودم صحنه ای را دیدم که قسم می خورم تا آخر عمر آن را فراموش نخواهم کرد. خانمی را دیدم که لباس خواب سفید و بلندی به تن داشت.
    قسمت رعب انگیز ماجرا این است که سرش از بدنش جدا شده بود! می خواستم پا به فرار بگذارم، ولی پاهایم به زمین چسبیده بودند. با وحشت نگاه دیگری به او انداختم و متوجه شدم که زن سر قطع شده ی خودش را در دست دارد و مستقیم به من زل زده است! از فرط وحشت، همان جا از هوش رفتم. چند ساعت بعد، وقتی به هوش آمدم، با تمام قدرت پا به فرار گذاشتم و به خانه ام برگشتم. هنوز هم شوکه هستم و تصور می کنم که بهتر باشد از کار در اینجا صرفنظر نمایم.
     
  2. يا خدا
    واقعي ك نئ
    هس؟!؟؟؟:279:
     
    (تبسم) از این پست تشکر کرده است.
  3. نمیدوونم والا:6: