1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستانک بسیار زیبای آلزایمر مادر

شروع موضوع توسط stranger ‏Feb 22, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. stranger

    stranger خداحافظ

    2,997
    15,730
    35,486
    [​IMG]

    چمدونش را بسته بودیم ،
    با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
    کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
    کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
    چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی …
    گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
    یک گوشه هم که نشستم
    نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!”

    گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.”
    گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
    آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،

    من که اینجا به کسی کار ندارم
    اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟”
    گفتم: “آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
    همه چیزو فراموش می کنی!”
    گفت: “مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
    اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!”
    خجالت کشیدم …! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
    و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.

    اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
    راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
    زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
    توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
    قرآن و نون روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
    آبنات رو برداشت

    گفت: “بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی.”

    دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
    “مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن.”

    اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
    “چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
    شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!”

    در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
    زیر لب میگفت:
    “گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!”

    منبع:ایرانسان
     
    behnam7503، fatemeh99، Aryamehr و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. hossin

    hossin چون میگذرد غمی نیست...

    849
    2,977
    337
    علی آقا فکر کنم این مطلب رو من یه بار پست کرده بودم.
     
    stranger از این پست تشکر کرده است.
  3. stranger

    stranger خداحافظ

    2,997
    15,730
    35,486
    آره اگه اینجوریه که منو ببخشید نمیدونستم شما فرستاده بودی اینو من تازه گرفته بودمش گفتم ارسال کنم خلاصه ببخشید