1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستانهای کوتاه به زبان انگلیسی به همراه ترجمه!!!!!!!بسیار خواندنی!!!

شروع موضوع توسط Iron Man ‏Nov 10, 2012 در انجمن مطالب جالب

  1. Iron Man

    Iron Man ای روزگارچرا با ما بدی؟

    1,089
    1,523
    344
    گفتگو با خدا

    I dreamed I had an interview with god
    خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
    God asked
    خدا گفت

    So you would like to interview me
    پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

    I said If you have the time
    گفتم اگر وقت داشته باشید

    God smiled
    خدا لبخند زد!

    My time is eternity
    وقت من ابدی است

    What questions do you have in mind for me
    چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟

    What surprises you most about human kind
    چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

    God answered
    خدا پاسخ داد :

    That they get bored with child hood
    این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

    They rush to grow up and then
    عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

    long to be children again
    حسرت دوران کودکی را می خورند

    That they lose their health to make money
    اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند

    and then
    و بعد

    lose their money to restore their health
    پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند

    That by thinking anxiously about the future
    اینکه با نگرانی نسبت به آینده

    They forget the present
    زمان حال را فراموش می کنند

    such that they live in nether the present
    آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند

    And not the future
    نه در آینده

    That they live as if they will never die
    این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد

    and die as if they had never lived
    و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند

    God’s hand took mine and
    خداوند دستهای مرا در دست گرفت

    we were silent for a while
    و مدتی هر دو ساکت ماندیم

    And then I asked
    بعد پرسیدم

    As the creator of people
    به عنوان خالق انسانها

    What are some of life lessons you want them to learn
    می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟

    God replied with a smile
    خداوند با لبخند پاسخ داد :

    To learn they can not make any one love them
    یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

    but they can do is let themselves be loved
    اما می توان محبوب دیگران شد

    To learn that it is not good to compare themselves to others
    یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

    To learn that a rich person is not one who has the most
    یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

    but is one who needs the least
    بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

    To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
    یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم

    and it takes many years to heal them
    ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد

    To learn to forgive by practicing for giveness
    با بخشیدن بخشش یاد بگیرند

    T o learn that there are persons who love them dearly
    یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند

    But simly do not know how to express or show their feelings
    اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند

    To learn that two people can look at the same thing
    یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند

    and see it differently
    اما آن را متفاوت ببینند

    To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
    یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

    The must forgive themselves
    بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

    And to learn that I am here
    و یاد بگیرند که من اینجا هستم

    ALWAYS
    همیشه......



    *****
    مهر مادری


    My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment.
    مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود
    She cooked for students & teachers to support the family.
    اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
    یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
    I was so embarrassed. How could she do this to me?
    خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
    I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
    به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
    The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”
    روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
    فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
    So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!”
    روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
    My mom did not respond…
    اون هیچ جوابی نداد….
    I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
    حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
    I was oblivious to her feelings.
    احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
    I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
    دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
    سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
    Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
    اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
    I was happy with my life, my kids and the comforts
    از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
    Then one day, my mother came to visit me.
    تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
    She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.
    اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
    When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
    وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
    I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!”
    سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
    And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight.
    اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
    یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
    So I lied to my wife that I was going on a business trip.
    ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
    بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
    My neighbors said that she is died.
    همسایه ها گفتن که اون مرده
    I did not shed a single tear.
    ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
    They handed me a letter that she had wanted me to have.
    اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
    “My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children.
    ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
    I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
    خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
    But I may not be able to even get out of bed to see you.
    ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
    I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
    وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
    You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
    آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
    As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye.
    به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
    So I gave you mine.
    بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
    برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
    With my love to you,
    با همه عشق و علاقه من به تو

    ******
    داستان کوتاه سه اتاق در جهنم به فارسی و انگلیسی


    Three Rooms in Hell
    A man dies and goes to Hell. The Devil meets him at the gates and says “There are three rooms here. You can choose which one you want to spend eternity in
    The Devil takes him to the first room where there are people hanging from the walls by their wrists and obviously in agony
    The Devil takes him to the second room where the people are being whipped with metal chains
    The Devil then opens the third door, and the man looks inside and sees many people sitting around, up to their waists in garbage, drinking cups of tea
    The man decides instantly which room he is going to spend eternity in and chooses the last room
    He goes into the third room, picks up his cup of tea and the Devil walks back in saying “Ok, guys, tea break’s over, back on your heads
    سه اتاق در جهنم
    مردی مرد و به جهنم رفت. دیو جهنم او در محل ورود دید و گفت: اینجا سه اتاق وجود دارد. شما می‌توانید هر کدام را که می‌خواهید انتخاب کنید و تا ابد در آن زندگی کنید.
    دیو او را به اتاق اول برد جایی که مردم در آن جا از مچ دست آویزان بودند و آشکار در عذاب بودند.
    دیو او را به اتاق دوم برد جایی که مردم در حال کتک خورد با زنجیرهای آهنی بودند.
    دیو در سوم را باز کرد، و مرد به داخل نگاه کرد و دید مردم زیادی دور هم نشسته‌اند و از کمر به بالا در زباله ، در حال خوردن چای
    مرد بی درنگ تصمیم گرفت که در کدام اتاق می خواهد مادام العمر بماند و آخرین اتاق را انتخاب کرد.
    او به داخل اتاق سوم رفت، فنجان چایش را برداشت و دیو برگشت و گفت: خوب پسرا، وقت استراحت تموم، سراتونو برگردونید تو آشغالا.

    *****


    THE STORY OF JEANS
    The year is 1853, and the palace is California. People are coming to California from many countries. They are looking for gold. They think that they are going to get
    rich. Levi Strauss is one of these people .He’s twenty-four years old, and he too want to get rich .He is from Germany. He has cloth from Germany to make tents for the gold miners

    A man asks him: What are you going to do with that cloth
    Strauss answers: I’m going to make tents
    The man says: I don’t need a tent, but I want a strong pair of pants. Look at my pants they’re full of holes
    Levi makes a pair of pants from the strong cloth. The man is happy with the pants. They’re a big success. Soon everyone wants a pair of pants just like the man’s pair. Levi makes one more, ten more hundreds more thousands more. That’s the history of your jeans
    سال ۱۸۵۳ مردم از برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند.آنها به دنبال طلا میگشتند.آنها به پولدار شدن فکر میکردند.لیوای استروس یکی از آنها بود.او ۲۴ سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا…
    او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود.
    مردی از او پرسید: میخواهی با این پارچه چه کار کنی؟
    او گفت: میخواهم چادر (خیمه گاه) بسازم.
    مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم!
    شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است!
    لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند.به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما!

    *****

    Mr and Mrs Yates had one daughter. Her name was Carol, and she was nineteen years old. Carol lived with her parents and worked in an office. She had same friends, but she did not like any of the boys very much
    Then she met a very nice young man. His name was George Watts, and he worked in a bank near her office. They went out together quite a lot, and he came to Carol’s parents’ house twice, and then last week Carol went to her father and said, ‘I’m going to Marry George Watts, Daddy. He was here yesterday.’
    ‘Oh, yes,’ her father said. ‘He’s a nice boy-but has he got any money?’
    ‘Oh, men! All of you are the same,’ the daughter answered angrily. ‘I met George an the first of June and on the second he said to me, “Has your father got any money?”.
    آقا و خانم یاتس یک دختر داشتند. اسم او کارول بود، و ۱۹ سالش بود. کارول با والدینش زندگی و در یک اداره کار می‌کرد. او چندین دوست داشت، اما او هیچکدام از پسرها را خیلی دوست نداشت.
    در آن زمان او یک مرد جوان مؤدب را ملاقات کرد. نام او جرج وات بود، و او در یک بانک نزدیک اداره او کار می‌کرد. آن‌ها اکثرا با هم بیرون می‌رفتند، و او دو بار به خانه‌ی والدین کارول رفت، و هفته‌ی گذشته کارول پیش پدرش رفت و گفت، “پدر، من قصد دارم با جرج وات ازدواج کنم. او دیروز اینجا بود”
    پدرش گفت “آه، بله، او پسر خوبی است، اما آیا پولی دارد”
    دختر با عصبانیت پاسخ داد “آه، از دست شما مردها! شما همه مثل هم هستید، من جرج را در اول ماه جون ملاقات کردم و در دومین روز ملاقات او به من گفت، آیا پدر شما پولدار است؟

    *****




    Destiny
    During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.
    On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, “I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose.”
    “Destiny will now reveal itself.”
    He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.
    After the battle. a lieutenant remarked to the general, “No one can change destiny.”
    “Quite right,” the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.
    سرنوشت
    در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.
    در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:” سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد”.
    “سرنوشت خود مشخص خواهد کرد”.
    سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
    بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: “سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)”
    ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:” کاملا حق با شماست”.


    ****

    THE APPLE TREE
    Peter climbed the wall to reach the apples that were growing on the apple tree on the other side of the wall. He picked half-a-dozen and hid them in his pockets
    As he was jumping down again he slipped and fell. The fruit in his pockets was squashed. He did not hurt himself, but he could not eat the apples either

    He ran home and quickly washed his trousers before his mother would find out what had happened
    درخت سیب
    پیتر از دیوار برای دسترسی به سیب هایی که روی درخت آن طرف دیوار روییده بودند بالا رفت. او نیم جین چید و در جیبش مخفی کرد.
    هنگامی که می‌خواست دوباره پایین بیاید پایش سر خورد و افتاد. میوه در جیبش له شد. او به خودش صدمه نزد، اما هرگز نتوانست سیب‌ها را بخورد.
    او دوید خانه و قبل از اینکه مادرش بفهمد چه اتفاقی افتاده است به سرعت شلوارش را شست

     
    SHAPARAK و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  2. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    عالی بود...
     
    Iron Man از این پست تشکر کرده است.
  3. SHAPARAK

    SHAPARAK هميشه بيادتونم...

    581
    12,326
    16,912
    وای چه زیبا !
    ممنون
     
    Iron Man از این پست تشکر کرده است.
  4. MHK1372

    MHK1372 I,R.I.B

    4,286
    5,863
    906
    متاسفانه حوصله نکردم بخونم...