1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

داستانهای خنده دار

شروع موضوع توسط TODELYA ‏Dec 31, 2014 در انجمن خاطرات خنده دار

  1. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    دو تا آفریقایی با یه نفر سومی وسط بیایون بودن در همین حال و هوا بودن که یدفعه آفریقایی یه چراغ جادو پیدا می کنه.
    بعد غوله می یاد بیرون و به آفرقایی میگه یه آرزو کن.






    آفریقایی میگه: منو سفید کن.
    تا اینو میگه سومی میزنه زیر خنده آفریقایی میگه: چیه برای چی میخندی؟
    سومی گفت: همینجوری.
    بعد غوله به آفریقایی دومیه گفت: تو چی می خوای؟
    آفریقایی گفت: منم سفید کن .
    دوباره سومی میزنه زیر خنده .
    آفریقایی گفت برای چی میخندی؟
    سومی باز گفت: همینجوری.
    نوبت سومی میشه. غوله ازش می پرسه: تو چی می خوای .
    سومی میگه: این دوتا رو سیاه کن.

    *****************************************
     
    "ana" از این پست تشکر کرده است.
  2. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.
    روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین ب هم به جماعت نماز بخوانیم.
    خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
    شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.
    خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟
    روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم!
    *********************************************
     
    MANI. از این پست تشکر کرده است.
  3. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    قاضی دادگاه، آدم شیادی که مال مردم را بالا می کشید محکوم کرد که روی الاغ سوار کنند و در همه جای شهر بگردانند و جار بزنند که او آدم کلاشی است و کسی به او پول ندهد.
    در پایان روز صاحب الاغ از او کرایه خواست.
    یارو با پوزخند گفت: مرد حسابی! خودت از صبح تا حالا داری فریاد می زنی که من پول مردم را بالا می کشم، حالا با چه امیدی از بنده کرایه الاغت را مطالبه می کنی؟!
    **********************************************
     
    MANI. از این پست تشکر کرده است.
  4. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    شخصی که خیلی ادعای پهلوانی می کرد رفته بود خون بده. وقتی کیسه خون را آوردند که خونش را بگیرند.
    به پرستار گفت: آبجی! کیسه چیه؟ لوله بیار که به همه خون برسه.
    ولی بعد از اینکه یک کیسه خون داد از حال رفت و ۴ تا کیسه خون بهش زدند تا به هوش بیاد.
    وقتی به هوش آمد، بدون اینکه به روی خودش بیاره به پرستار گفت: دیگه کسی خون نمیخواد؟!
    *********************************************
     
  5. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    می گویند یک روز جرج بوش با لباس غواصی به عمق ۲۰۰ متری اقیانوس رفته بود.
    یک کوسه به طرفش آمد و از او پرسید: ببخشید! شما آقای بوش رئیس جمهور آمریکا هستید؟
    بوش با تعجب پاسخ داد: آره، ولی تو از کجا مرا شناختی؟
    کوسه خندید و گفت: آخه دیدم به جای کپسول اکسیژن، کپسول آتش نشانی به پشتت بسته ای!!
    *********************************************
     
  6. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    به شخصی گفتند: زود باش زود باش جشن عروسی شروع شده.
    گفت: به من چه؟
    به او گفتند: عروسی پسر خودت است.
    طرف به یارو گفت: پس به تو چه؟!
    ********************************************
     
    MANI. از این پست تشکر کرده است.
  7. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت .

    دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

    وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:

    پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان بیهوش افتاده بود.

    پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.

    پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

    پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

    دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

    وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!!

    ***
     
  8. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟»

    مهندس گفت: حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.

    مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار چیست؟

    مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می کنید؟!»

    مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما اول تو شروع کردی !!!

    ***

    میدونی من کیم؟!

    مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:

    «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

    صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

    کارمند تازه وارد گفت: «نه»

    صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

    مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

    مدیر اجرایی گفت: «نه»

    کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!!!!
     
  9. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید




    هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
    وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
    هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
    فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید



    هیزم شکن جواب داد: "نه"
    فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
    فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    جواب داد: آره.
    فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.


    روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه.
    هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
    آه فرشته، زنم افتاده توی آب.
    فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
    فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

    هیزم شکن جواب داد : آه، فرشته من منو ببخش.
    سوء تفاهم شده.
    می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.
    و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره.


    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید



    اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی.
    اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره
     
  10. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
    چرا مرا دوست داری …؟
    چرا عاشقم هستی …؟
    پسر گفت …:
    نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
    دختر گفت …:
    وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
    پسر گفت… :
    واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
    دختر گفت …:
    اثبات.!.!.؟
    نه من فقط دلیل

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    را می خواهم …
    شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
    اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
    پسر گفت …:
    خوب …
    من تو رو دوست دارم …
    چون …
    زیبا هستی…
    چون…
    صدای تو گیراست …
    چون…
    جذاب و دوست داشتنی هستی…
    چون …
    باملاحظه و بافکر هستی …
    چون …
    به من توجه و محبت می کنی …
    تو را به خاطر لبخندت …
    دوست دارم …
    به خاطر تمامی حرکاتت…

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
    چند روز بعد …
    دختر تصادف کرد و به کما رفت…
    پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
    نامه بدین شرح بود …:
    عزیز دلم …
    تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
    اکنون دیگر حرف نمی زنی …
    پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
    دوستت دارم …
    چون به من توجه و محبت می کنی …
    چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
    نمی توانم دوستت داشته باشم…
    تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
    آیا اکنون می توانی بخندی …؟
    می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
    پس دوستت ندارم …
    اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
    در زمان هایی مثل الان…
    هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
    آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
    نه هرگز…
    و من هنوز دوستت دارم …