1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خواستگاری در راه خانه!

شروع موضوع توسط mahya :D ‏Aug 16, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. داشتم خسته وکوفته از دانشگاه برمی گشتم.وارد کوچه شدم وکوله ی سنگینمو روی دوشم جابه جا کردم.ظهر بود و کوچه تقریبا خلوت...داشتم می رفتم که پشت سرم صدای بچه ای رو شنیدم که زن عمو شو صدا می کرد.به راه رفتنم ادامه دادم و هنوز صدای بچه سکوت سر ظهر کوچه رو می شکست: زن عمو... زن عمو...
    ول کن هم نبود.مونده بودم چرا زن عموش جوابش رو نمی ده.داشتم می رفتم که صدای کتونی های بچه نشون می داد که داره می دوه،رسید به من وجلوم ایستاد.داشت نفس نفس می زد.نگاهش کردم.یه پسر بچه ی سه،چهار ساله که یه پیرهن ابی آسمونی ویه جین سیاه پوشیده بود.چه خوشگل وخوش تیپ!جلوی راهم رو گرفته بود وداشت نفس نفس می زد.کمی که نفسش اومد سر جاش گفت:سلام زن عمو!
    مات شدم.این همه داشت صدا می زد زن عمو زن عمو با من بود؟! بهش نمی خورد که مشکلی داشته باشه! باتعجب پرسیدم: با منی؟
    -بله دیگه..با شمام.این همه صداتون می زدم...
    چند لحظه نگاهش کردم.خم شدم وروبروش زانو زدم تا هم قدش بشم.دستم رو گذاشتم روی پیشونیش وگفتم: تب هم که نداری...خوبی؟
    -بله...مرسی!
    خنده م گرفت.داشت احوال پرسی می کرد مثلا... گفتم:منو صدا می زدی؟؟
    -بله.
    نگاهی به دور وبر انداختم.برگشتم وپشت سرم رو نگاه کردم.هیچ کس نبود.گفتم:
    مگه من زن عموی شمام؟
    -بله دیگه...
    -من که زن عموت نیستم!
    -عمو گفت ...
    خنده م گرفت.خندیدم وگفتم: عمو؟؟
    -بله زن عمو. خودش گفت.
    جعبه ی کوچیکی که توی دستش بود رو به طرفم گرفت وگفت:اینم داد که بدمش به شما.
    نگاهی به جعبه ی توی دستش انداختم ودوباره به دور برم...هیچ کس نبود.
    با تعجب پرسیدم: عمو اینو داد؟؟
    سرش رو به نشونه ی تائید حرفم تکون داد.سرم رو بردم نزدیک صورتش وآروم پرسیدم: عموت خودش کجاست؟
    اون هم به تبعیت از من اومد جلو یه دستش رو گرفت دور دهنش و آروم تو گوشم گفت:پشت اون دیوار. و به میانبری که می خورد به کوچه ی کناری اشاره کرد.با تعجب سریع برگشتم وپشت سرم رو نگاه کردم که متوجه ی آدمی که خیلی سریع سرش رو کشید پشت دیوار شدم.دست پسر رو گرفتم و با سرعت دویدم.وقتی دیدمش داشت عقب عقب می رفت.محکم گفتم:صبر کن! ونزدیک تر رفتم.چندقدمی مونده بهش ایستادم وبا خشم نگاهش کردم.نگاهی به من کرد وبعد روبه پسر گفت: بردیا مگه بهت نگفتم زود کادو رو بهش بده وبیا.
    پسر با ناراحتی گفت: عمو خودش گفت...
    با خشم گفتم: تو یادش دادی به من بگه زن عمو؟
    -خب زن عموش می شی دیگه...نمی تونه که بگه زندایی.
    با عصبانیت گفتم: من کجا زن عموی اینم...
    خیلی راحت گفت: حالا قراره بشی...چه فرقی داره؟! به هرحال که تو زن عموی این می شی...
    با عصبانیت گفتم: کی گفته من قراره زن تو بشم؟
    -زن من که نه...
    متعجب نگاهش کردم که با لبخندی گفت: زن عموی این بچه...
    پوفی کردم ودوباره اومدم چیزی بگم که نذاشت و جدی رو به پسربچه گفت: بردیا! من به تو چی گفتم؟؟
    پسر نگاهی به من ونگاهی به عموش انداخت وچیزی نگفت.بهش اشاره کرد وگفت: کادو رو بهش بده دیگه...
    پسر به طرف من اومد وجعبه ای که دستش بود رو به طرفم گرفت وگفت: بفرمایید زن عمو.
    به جای این که جعبه رو از دستش بگیرم،خم شدم ودستم رو گذاشتم روی شونه های پسر وگفتم: عزیزم من زن عموی شما نیستم.این جعبه رو هم برو بده به عموت، بهشم بگو یه سر بره پیش یه روانکاو...تو هم زیاد بهش نزدیک نشو.عموت باید بره تیمارستان بستری بشه اما نمیره...زیاد دوروبرش نرو،به حرفاش هم گوش نکن. خطرناکه!
    داشت بی خیال می خندید.بردیا با تعجب سرش رو برگردوند وبه عموش که داشت می خندید نگاه کرد.
    یه دفعه خنده اش قطع شد وگفت: اِ؟؟ بردیا چرا اینطوری به من نگاه می کنی؟ بابا این خودش دیوونه ست...
    با حرص گفتم: دیوونه تویی!
    نگاهی به من کرد ورو به بردیا گفت: اصلا می دونی چیه بردیا؟می خوام باهاش ازدواج کنم که بعدش با هم بریم تیمارستان!
    پسر با چشمای گرد به من نگاه کرد.چرا اینطوری نگام می کرد؟! انگار جدا فکر می کرد من دیوونه ام؟ خنده م گرفته بود اما سعی می کردم نخندم.
    -بیا این جا بردیا. بدو...
    بردیا چند قدم فاصله رو دوید ورفت طرف عموش.خم شد ودر گوش بردیا شروع کرد پچ پچ کردن. داشت توی گوشش یه چیزی می گفت ودرهمون حال زل زده بود توی چشمای من.پسر بچه نگاهی به من انداخت ودوباره دوید اومد طرف من.در جعبه رو باز کرد وانگشتر داخلش رو بیرون آورد وجعبه رو گذاشت زمین وبا دست دیگه اش محکم دست راستم رو گرفت.با تعجب داشتم به کار پسر بچه نگاه می کردم که صداش رو شنیدم:بردیا اون دستش،اون یکی دستش...
    و پسر بچه دست چپم رو چسبید.
    -بردیا اون انگشتش!اون یکی! آره همین...
    و من حیرت زده نگاه کردم به پسر بچه ای که داشت انگشتری رو توی انگشت حلقه م می انداخت.نگاه کردم به خودش...داشت با لبخند نگاهم می کرد.سرش رو کمی کج کرد وبا نگاهش داشت ازم خواهش می کرد.خنده م گرفته بود.خواستم کنترل کنم ولی بالاخره یه لبخند حسابی روی لب هام جا خوش کرد.
    ودوباره صداش: بردیا حالا یه ماچ آبدار از طرف عمو!
    و ابروهام از تعجب رفت بالا و بردیا که سریع از گردنم آویزون شد وبه قول عموش یه ماچ آبدار...
    و دوباره با لبخند نگاه کردم بهش واون خنده ی از ته دلش ودوباره صداش خطاب به بردیا.
    -بردیا بگو!
    و صدای بردیا: دوسِت دارم.
    و صدای اعتراض آمیزش: اِ؟؟؟ بردیا!
    و صدای مضطرب بچه که نشون می داد کمی هول شده: نه! چیزه...عمو دوسِت داره!
    خنده ام گرفته بود. و دوباره صداش: بدوبیا دیگه عمو جون...بالاخره کار خودتو کردی.
    و بردیا دوید به سمتش.همون طوری که داشت بغلش می کرد گفت:صد بار نگفتم بگو عمو دوسِت داره.بازم کار خودت رو کردی...
    وصدای خنده ی پسر با خنده ی من قاطی شد.
    -بهش بگو منتظر آخر هفته باش. قراره بیام،باهم بریم تیمارستان.
    پسر بچه خواست حرفش رو تکرار کنه که گفتم:خودم شنیدم، بهش بگو تا نرفته تیمارستان وعقلش نیومده سرجاش، نمیاد!!
    -بهش بگو ما اجازه رو از باباش گرفتیم...با دیوونه هام دیگه حرفی نداریم...
    با اعتراض گفتم: خیلی پررویی!
    خندید وگفت: ناراحت نشیا...! شوخی کردم...
    -نه...انگار دیگه به دیوونه بازی هات عادت کردم!
    خندید وگفت: چه خوب...
    و چشمکی زد ودوباره گفت:بردیا خدافظی کن!
    و بردیای شیطون خداحافظی کرد ورفتند... و من موندم وانگشتری که توی دستم بود وبا لبخند داشتم بهش نگاه می کردم......
     
    nagi، MahdiyarMJD، M.G.Captain و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. sargoli

    sargoli ѕαяα & вєняαɗ

    8,534
    26,554
    119,886
    چه قشنگ:22::22:
     
    mahya :D و M.G.Captain از این پست تشکر کرده اند.
  3. M.G.Captain

    M.G.Captain تو ای خاتون من ؛تن خسته مرا دریاب M&A عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    10,776
    29,233
    164,451
    جالب بود مرسی :smile:
     
    sara_jo0n و mahya :D از این پست تشکر کرده اند.
  4. ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ

    ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ @! حقیقــت فــاز بــدی میـــاره طرفـــت !@

    1,948
    10,058
    26,435
  5. ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ

    ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ @! حقیقــت فــاز بــدی میـــاره طرفـــت !@

    1,948
    10,058
    26,435
    عالییییییییییی بود مرسی محیا
     
    mahya :D از این پست تشکر کرده است.
  6. leyli

    leyli leyli

    21
    154
    254
    عالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی:wink:thumbsup
     
    mahya :D و M.G.Captain از این پست تشکر کرده اند.
  7. قابل شما رو نداشت عزیزم :smile:
    :smile:
    خواهش میشه :smile:
    :22:
     
    M.G.Captain از این پست تشکر کرده است.