1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خدایا به حرفهایم گوش بده ...

شروع موضوع توسط میلاد 1 ‏Jul 31, 2013 در انجمن درد دل

  1. خدایا به حرفهایم گوش بده ...
    همین امشبو فقط ...
    دلیل این همه درد چیست ..؟
    احساس میکنم روحم آتیش میگیره...​
    هر لحظه به خاطر این بغض...
    منتظر خفه شدنم ...
    خدایا دلیل اینها چیست ...؟
    خـــــدايـــــــــــــــا ؛
    ميدونم ايـن روزهــا حرفهـــايم
    بوي نــاشـــکري مي دهنــد ...
    امـــا تـــو ...
    بـه حســـاب تنهـــايي و درد دل بگـــذار...!
    تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ...
    دلتنگی از کسی که دوستش داشتم...
    و ترکم کرد !!!
    خــــدایا درد دارم میفهمی؟؟؟
    دردهایی که کابوس شبهام...
    و حقیقت روزهام شده...
    و حسرتی که به قلبم...ماند
    خـــــدایـــــــا دلتــنـگم میفهمی؟؟؟
    دلتنگی برای کسی که...
    فرصت اندکی برای خواستنش
    برای داشتنش داشتم ...
    حق من نیست!!!
    که به آتش گناهی که...
    عشق در آن سهمی داشت
    "مرا"
    بسوزانند ...
    خواستم ...نشد ...فراموش کردن در دامنه تعریف این ذهن نیست ... !در دامنه تعریف این قلب هم نیست ... !گاهی آلزایمر ...زیاد هم بد نیست !خسته ام ...از هر تلاش بیهوده ای ...که وادارم میکند فراموش کنم...!
    ...و بازدر پایان حرفهایم
    ای کاش ...
    دلیل شب بیداری هایم
    وجود تو بود
    نه جای خالیت ... ( ! )
     

    موضوعات مشابه

  2. من، به تو فکر می‌کنم!!!
    فقط چند پاراگراف!
    وقتی به تو فکر می‌کنم
    از آسـمــانِ تابســتــان
    بهـــــــااااار می‌بارد…من، به تو فکر می‌کنم!!!
    پشت میز تحریرم می‌نشینم.
    دهان لپ‌تاپمرا باز می‌کنم.
    دکمه بیدار شدنش را فشار می‌دهم.
    دست‌هایم را بههم می‌مالم.
    انگار می‌خواهم واژه‌ها را به نوک انگشت‌هایم هدایتکنم!
    مثلِ هر روزِ این همه سالِ نویسندگی،
    بااحتیاط قلبم را از سینهبیرون می‌آورم.
    و می‌گذارم قسمت شمال غربی میز تحریرم!
    توی کلاس‌های نویسندگی،
    می‌گویند که دوره نوشته‌های احساسی به سر رسیده است
    و نویسنده‌ها باید با عقلشان بنویسند!
    پس باید سعی کنم با عقلم بنویسم.
    سعی می‌کنم و بالاخره… نمی‌توانم!
    مثل همه این روزهای نویسندگی… نمی‌توانم!!!
    بااحتیاط قلبم را برمی‌دارم و سر جایش می‌گذارم!
    بعد می‌نشینم
    و با خیال راحت،
    شروع می‌کنم به سروکله زدن با کلیدهای لپ‌تاپم.
    *این منِ بهانه‌گیر،
    آن‌قدر درگیرِ بهانه‌گیری بود که یک لحظه هم به
    باورش خطور نکرد!!!!!
    که تو در تمام لحظه‌لحظه روزگارش دوستشداشتی!
    که دوستش داری! که… خدا بگذرد از این منِ کم‌حواس!
    که حواسش به این همه سکوت عاشقانه تو نبود!
    که…
    آن‌قدر داد و بیداد کرد،
    نفهمید چشم‌هایت مدام عشق را زمزمه می‌کنند!…
    که
    نگاهت طعم ناب عاشقی را دارند!…
    که…
    من همیشه و هنوز چقدر دوستت می‌دارم
    و تو…
    همیشه و هنوز چقدر دوستم می‌داری!
    و من هر روز دعا می‌کنم:
    خدا پرنده‌های عشق را به هم برساند و حفظشان کند.
    خوب به یاد دارم آن روزی را که نگاهی چکید روی صورتم!
    و خوب‌تر به
    خاطر دارم که تمام پرنده‌ها خداخدا می‌کردند که باران ببارد!!!
    امروز تمام ترس‌هایم را جمع کردم
    دانه به دانه. با اعتماد و امید...
    خوب می‌دانم که همیشه باید به .....اعتماد کرد!!!
    به خاطر همین اعتمادِ خوشایند است که چشم‌هایم با من
    نشسته‌اند
    و انتظار آمدنت را...
    نفس نفس می‌کشند!
    عزیزم…
    *راستی! این سطرها را من آفریده‌ام
    اما بارانی شدنشان کار من نیست!