1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خجالت میکشم حافظ بخوانم....

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Mar 3, 2013 در انجمن درد دل

  1. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    صحنه هایی که همه ی ما می بینیم و لمس می کنیم

    گاهی آنقدر تلخ و گزنده است که هیچ وقت عادی نمی شود ؛

    حتی بعد از گذشت سال ها ...

    ببخش اگر کامت تلخ می شود ؛

    ولی گاهی آنقدر این غصه ها در دلم تلنبار می شوند ؛

    که مثل دمل سر باز می کنند و ...

    این روزها حرف زیادی برای گفتن ندارم ...

    می خواهم هر از گاهی ، عمق دردهایی را که تا مغز استخوان هر انسانی را می سوزانند ؛ نشانت دهم ...

    اگر چه دردهایی هست که هیچگاه به چشم نمی آیند و از درون مثل خوره جان را می خورند ...
    از من دلگیر نشو اگه فال نمی خرم. اگه وقتی میای پیش من و می گی « یه فال بخر»‌،‌ نمی خرم.

    من از تو و چهره پاکت شرم می کنم که روم رو بر می گردونم. من از اشکهای خودم هم خجالت می کشم.من از تو خجالت می کشم. از دستهای نازت، که از کودکی با حافظ آشنان و از چشمهای گردت که میون صورت معصومت منتظر یک اسکناسن تا خوشحالی رو فریاد بزنن.

    گلم، عزیزم که در بهار عمرت، زیر سیلی پاسبان احمق پارک، می پژمری و لحظه ی بعد باز فال.

    فال تو چیه؟ دلم می خواد به حساب من، به حساب هر کی خواستی یک فال باز کنی برای خودت، و توش بخونی «بسیار سفر کنید، مشکلی دارید که به زودی حل می شود. به خدا توکل کنید» تو که بسیار سفر می کنی، از این سر شهر به اون سرش، از این پارک به اون پارک، شاید مشکلت توکل باشه، اگر تو با دل کوچیکت به خدایی که شاید فراموشت کرده دل بسپری، شاید امروز دو فالی بیشتر بفروشی…

    خجالت می کشم از تو که سهمت همینه...

    من

    مدتهاست خجالت می کشم حافظ بخوانم
     
    ا مین، مهربون، rezaco2196 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    «آقا ...خانوم بیا یه فال بردار!» اما آقاهه و خانومه بدون اینکه بشنون راهشونو میگیرن و میرن.
    پسرک به اون پونصدی که روی ترازوش افتاده یه نگاهی می کنه و بعد
    بی اونکه اونو برداره دوباره با چشماش دنبال اونا می گرده. توی بهت
    چشماش می شه فهمید میخواد داد یزنه: «نه، من گدا نیستم.»
    مگه کل بساط پسرک چی بود؟ یه کارتن که روی زمین پهن شده، کنارش
    یه ترازو که از قیافش میشه فهمید چند سالی از پسرک بیشتر عمر
    کرده با یه جعبه پر از پاکتای فال حافظ.
    کنار اونا، پسرک نشسته و داره مشقاشو می نویسه. مردم از کنارش
    رد میشن. بعضیا اونقدر گرفتارن و رفتن تو خودشون که اصلا متوجهش
    نمی شن. بعضیای دیگه یه نگاهی می کنن و رد میشن. ولی چقدر
    کمن اونایی که دلشون میشکنه. صدای پسرک اونقدر بلند نیست که
    فریاد من گدا نیستمشو کسی بشنوه. آخه گدا که بساط درسشو
    کنار گدایی پهن نمی کنه.
    درست چند دقیقه قبلش، یه نفر دیگه رو دیدم اینطوری خطاب کرد:
    «خانوم، ببخشید، » وقتی برگشتم دیدم خودشه. اون منو یادش
    نمیومد، ولی من خوب می شناختمش. می دونستم چی می خواد بگه.
    «ببین، من یه لیسانسه ام»، کارت پایان خدمتشو نشون میده.
    «اومدم کتاب بخرم هزار تومن کم آوردم، اگه خانومی کنی...»
    آخه این برخورد چهارمم باهاش بود. قبل از اینکه بخواد چیزی بگه صدامو
    صاف کردم و طوری که تو اون شلوغی و سر و صدا واضح حرفمو بشنوه گفتم:
    «شما هنوز هزار تومنو پیدا نکردی؟»
    منظورمو خوب فهمید. منم راهمو گرفتم و رفتم. خدا کنه بدونه که چی
    کار باید بکنه. اما امروز یه سوالی پس ذهنم منو اذیت میکنه. چرا باید
    یه پسر بچه کوچیک به هر دلیلی با چشماش داد بزنه من گدا نیستم،
    در حالی که اصلا اون الان باید فقط بچگی کنه و اون وقت یه جوون با انرژی
    دنبال هزار تومن پول واسه خرید یه کتاب! بگرده؟
     
    ا مین، مهربون، rezaco2196 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    از کودکی فال فروش پرسیدم چه میکنی؟گفت به آنهایی که در دیروز و امروز خود مانده اند فردا را میفروشم . .
     
    ا مین، مهربون، rezaco2196 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    دخترک بی هوا داشت فریاد میزد
    رو شیشه میکوبید و یواش داد میزد

    آقا یه فال میخری
    خانم تورو خدا
    خواهش میکنم
    فقط یه فال

    پشت یه چراغ قرمز ، مونده بود دختری تنها
    دست خالیش پر فال بود ، سر خط کشی چار را

    روی انعکاس عکسش ، روی شیشه ها میکوبید
    وقت موندنش یه کم بود ، واسه پس گیری تهدید

    آی آدما نگا کنید ، آخه اسیر ماتمم
    درون این شهر غریب ، منم شبیه آدمم

    گناه من چیه بگید ، که اینجوری دارید میرید
    معنی آدمی چیه ، که دستمو نمیگیرید

    تکلیف من مثل منو ، کی میدونه آی آدما
    چرا باید حروم بشیم ، ما بچه ها بین شما

    تورو خدا نگام کنید ، من که عروسک نمیخوام
    وقتی به زور تو کوچه هام ، تو حسرت مامان بابام

    چراغه سبز شده ولی ، غصه ی فردا مال ماست
    میخوام برم پیش خدا ، فقط بگید خدا کجاست
     
    ا مین، مهربون، rezaco2196 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    این گونه نگاهم مکن . مرا در هم می شکنی.
    کدام عدالت است که تو را مجبور کرده مشق فردایت را کنار پیاده رو بنویسی؟ پیاده رویی که معبر عابران متجدد و تجمل گرای دنیای امروز است .
    می دانم مجبوری! اما آن فال حافظ را از آنجا بردار . به چه کسی این ها را می فروشی ؟
    به عشاقی که طول عشقشان تا پایان اولین برهنگی است ؟
    به دخترانی که برای چند شب هم آغوشی با دیگری، حاضرند لطف کنند !!! و از تو فالی به افتخار آن دیگری بخرند ؟
    عکست را که نگاه می کنم ، می بینم شهرمان چه ظالمانه تو را با خط سفید دوداندودی از دیگران جدا کرده است . ترازویت را آن سوی خط که هستی بکشان تا اگر کسی آمد تا وزن خود ، لباس ها و غذایی که خورده را یک جا بکشد ، حداقل برای ثانیه ای که شده دنیای تو را لمس کند . گرسنگیت را که نه ، اما گرسنه بودنت را بفهمد. خستگیت را که نه ، اما شاید دست پینه بسته ات را ببیند.
    می دانم من نیز مقصرم . نه به اندازه آن سوار بر ماشین چندین میلیونی . نه به اندازه این از ما بهتران . نه به اندازه آن بازاریی که به نام خدا نان در می آورد و نه به اندازه ... خدا ، اما می دانم من هم مقصرم !
    این گونه نگاهم مکن ...!!
     
    ا مین، rezaco2196، setareh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,494
    50,678
    29,597
    ممنون
     
    rezaco2196، setareh، behnam7503 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    تو شهر بازي نشسته بودم واسه خودم . يهو يه دختر کوچولو خوشگل اومد پيشم بهم گفت : تو رو خدا يه لواشک ازم بخر!! نگاش کردم…چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت.اگه 2 تا بخري تخفيفهم بهت ميدم…بهش گفتم اسمت چيه…؟

    -مریم…بخر ديگه…!

    -کلاس چندمي مریم…؟

    -ميرم چهارم…اگه نمي خري برم..

    -مي خرم ازت صبر کن دوستامم بيان همشو ازت ميخريم مامان و بابات کجان مریم؟؟

    ... -بابام مرده…مامانمم مريضه…من و داداشم لواشک مي فروشيم

    (دوستام همه رسيدند همه ازش لواشک خريدند خيلي خوشحال شده بود…مي خنديد…از يه طرف دلم سوخت که ما کجاييم و اين کجا…از يه طرف هم خوشحال بودم که با دوستام تونستيم دلشو شاد کنيم)

    -مریم ميذاري ازت يه عکس بگيرم؟

    -باشه فقط 5 تا !

    -باشه…

    -اگه 500 تومن بدي مقنعمو هم بر ميدارم

    - مریمممممممممممممممم…ديگه اين حرف و نزن! خيلي ناراحت شدم ازت!

    سريع کوله پشتيشو برداشت و رفت…وقتي داشت مي رفت.نگاش مي کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آينده ايي که در انتظار اين دختره نگاه ميکردم…و ما بايد فقط نگاه کنيم…فقط نگاه…فقط نگاه
     
    ا مین، rezaco2196، setareh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    دخترک پای اتاق عمل با چشمای لرزون به پرستار نگاهی کرد و گفت:
    من بابام پول نداره،میشه قبل از عمل بمیرم...؟
     
    ا مین، rezaco2196، setareh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    دبیرستانی که بودیم یه رفیقی داشتیم که هیچ وقت همراه ما ساندویچ نمی خورد. حتی اگه براش می خریدیم هم نمی خورد. توی دوران دانشجویی فهمیدم که چرا رفیقمون این کار رو می کرد؟! نمی خورد تا نوبتش نشه که برای ما بخره! میدونی! بالا بالا نمی پرید چون نداشت. دانشجو که شدم فهمیدم یه ساندویچ هزار تومنی هم میتونه لقمه گنده تر از دهنم باشه.....
     
    ا مین، rezaco2196، setareh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نوگل زیبای من جُرمِ تو چیست؟؟
    این چه سطری از کتابِ زندگی ست؟؟
    غنچه باید در گلستان بشکفد
    با نوازش های باران بشکفد
    پس چرا محکومِ خشمِ باد شد؟؟
    خنده های او چرا فریاد شد؟؟
    سهمِ او این چشم های تَر نبود
    اشک و آتش، خون و خاکستر نبود
    باز هم جنگ است و یک شهرِ خراب
    در نگاهش بس سؤالِ بی جواب
    کو پدر کو مادر و کو خواهرم؟؟
    کو عروسک، کو کتاب و دفترم؟؟
    سهمِ این کودک چرا تنهایی است؟؟
    قسمتِ من آه و اشک و زاری است؟؟
    هِق هِق است لالاییِ شب هاای من؟؟
    با یتیمی طی شود فردای من؟؟...
    شانه های کوچکت سنگین شده ست؟
    از غمِ بابا دلت غمگین شده ست؟
    شرم دارم از نگاهِ پاکِ تو
    دل فدای ناله ی غمناکِ تو
    نه عزیزم غصه ها حقِ تو نیست
    سهمِ تو ای گل، بهارِ زندگی ست
    صبر کن جانم...بهاران می رسد
    نوبت جشن و چراغان می رسد
    باز هم طاقت بیاور ماهِ من
    سوسن و نسرین و یاسم، نسترن
    عاقبت کابوسِ شب سَر می شود
    فصلِ پرواز کبوتر می شود
    نازنینم چشم هایت را ببند
    خوابِ بابا را تو می بینی... بخند...
     
    ا مین، rezaco2196، setareh و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.