1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خاطرات

شروع موضوع توسط amma ‏May 25, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. amma

    amma

    9
    4
    126
    سلام به همگی
    از امروز می خوام خاطرات های جالب و خنده دار برای شما بذارم
    اگر خوب بود قسمت های بعدی را نیز می گذارم.
    پس با ما باشید ...
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  2. amma

    amma

    9
    4
    126
    مثل موبایل فرزینه
    حدودا 1 سال و نیم پیش بود که خونه عمع من مهمونی داشتند و ما هم رفته بودیم اونجا . خلاصه خیلی خوش گذشت و نزدیکهای بعد از ظهر موقع برگشتن بود که عمه و شهر عمه ام اومده بودند ما رو تا دم در بدرقه کنند . از قضا این پسر عموی من ( محسن ) تازه یک گوشی مدل بالا خریده بود و به حساب خودش در اورد که پزش رو بده . یکم که باهاش ور رفت شوهر عمم به موبایلش نگاه کرد و به پسرش ( حسن ) گفت :نگاه کن مثل موبایل فرزینه . محسن که فکر کرده بود شوهر عمم داره با اون حرف می زنه گفت : آره مثل موبایل فرزینه . شوهر عمم با تعجب گفت مگه تو فرزین رو می شناسی ؟ یهو همه زدند زیر خنده محسن هم که فهمیده بود چه سوتیی داده بود سرش رو خاروند و بهد از چند ثانیه خندید .
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  3. amma

    amma

    9
    4
    126
    بریم باشگاه بیلیارد
    یک روز من و محسن و حسن قرار بود بریم پارک قرار گذاشتیم بریم باشگاه بیلیارد . وقتی که رسیدیم دم در باشگاه بیلیارد محسن گفت : خوب بچه ها حالا که تا اینجا اومدیم بهتره بریم این باشگاه بیلیاردرو ببینیم !!!!!!!!
    من که داشتم از خنده می مردم . حسن هم یه نگاه چپ چپ بهش کرد . اونم سریع گفت می خواستم شوخی کنم . ولی اینو کسی باور نکرد که واقعا قصدش شوخی بوده باشه .
     
  4. amma

    amma

    9
    4
    126
    ساعت چند ؟
    قبل از این خاطره باید یه توضیحاتی بدم . من یه زنعمو دارم که از وقتی که عموم مرده تنها زندگی می کنه و بچه هم نداره . خلاصه این زنعموی ما مریضه و گوشاش هم به شکل وحشتناکی سنگینه و ما یا باید جیغ بکشیم یا آروم صحبت کنیم تا لب خونی کنه و بفهمه ما چی می گیم . یک روز حدودای ساعت 10 شب بود که ما یه جایی دعوت بودیم موقع برگشتن من و حسن می خواستیم برنامه نود رو تماشا کنیم . ولی نه مامان و نه عمه من قبول نمی کردند که برنامه نود رو بریم خونه ی یکیشون تماشا کنیم چون می گفتن ما خوابمون میاد و فردا باید صبح زود بیدار شیم . خلاصه خیلی ماتم گرفته بودیم چون برنامه مربوط به بازی پرسپولیس و فجر بود که 3-3 شده بود . و ما هم خیلی دلمون می خواست ببینیم .مجبور شدیم برگردیم خونه . توی راه یه فکری به ذهنم رسید به حسن گفتم : چطوره بریم خونه زنعمو بازی رو ببینیم . گفت باشه بریم . وقتی رسیدیم و رفتیم تو گفت شما که سال به سال یادی از ما نمی کردید ؟ به یه بدبختی بهش فهموندیم که می خوایم نود رو ببینیم . زنعمو گفت چون ماه رمضونه شاید نشون نده .
    حسن گفت نه این برنامه رو روز قیامت هم نشون می ده .
    زن عمو گفت : روز عید ؟ حسن گفت نه روز قیامت باز زنعموم گفت زینب گفت زینب کیه بابا ؟ روز قیامتزنعموم هم سریع گفت روز قیامت ؟ حسن گفت آره ؟ زنعموم گفت کی ؟ این رو که گفت من و حسن از خنده غش رفتیم .....:35:
     
  5. amma

    amma

    9
    4
    126
    ساعت چند ؟
    قبل از این خاطره باید یه توضیحاتی بدم . من یه زنعمو دارم که از وقتی که عموم مرده تنها زندگی می کنه و بچه هم نداره . خلاصه این زنعموی ما مریضه و گوشاش هم به شکل وحشتناکی سنگینه و ما یا باید جیغ بکشیم یا آروم صحبت کنیم تا لب خونی کنه و بفهمه ما چی می گیم . یک روز حدودای ساعت 10 شب بود که ما یه جایی دعوت بودیم موقع برگشتن من و حسن می خواستیم برنامه نود رو تماشا کنیم . ولی نه مامان و نه عمه من قبول نمی کردند که برنامه نود رو بریم خونه ی یکیشون تماشا کنیم چون می گفتن ما خوابمونمیاد و فردا باید صبح زود بیدار شیم . خلاصه خیلی ماتم گرفته بودیم چون برنامه مربوط به بازی پرسپولیس و فجر بود که 3-3 شده بود . و ما هم خیلی دلمون می خواست ببینیم .مجبور شدیم برگردیم خونه . توی راه یه فکری به ذهنم رسید به حسن گفتم : چطوره بریم خونه زنعمو بازی رو ببینیم . گفت باشه بریم . وقتی رسیدیم و رفتیم تو گفت شما که سال به سال یادی از ما نمی کردید ؟ به یه بدبختی بهش فهموندیم که می خوایم نود رو ببینیم . زنعمو گفت چون ماه رمضونه شاید نشون نده .
    حسن گفت نه این برنامه رو روز قیامت هم نشون می ده .
    زن عمو گفت : روز عید ؟ حسن گفت نه روز قیامت باز زنعموم گفت زینب گفت زینب کیه بابا ؟ روز قیامتزنعموم هم سریع گفت روز قیامت ؟ حسن گفت آره ؟ زنعموم گفت کی ؟ این رو که گفت من و حسن از خنده غش رفتیم .....:35: