1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خاطرات خنده دار 2

شروع موضوع توسط taylor swift ‏Jul 4, 2014 در انجمن خاطرات خنده دار

  1. ﭘﺎﺳﺦ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺷﮑﻦ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ...
    - ﺩﺭﮐﺪﺍﻡ ﺟﻨﮓ ﻧﺎﭘﻠﺌﻮﻥ ﻣﺮﺩ؟
    ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺟﻨﮕﺶ
    - ﺍﻋﻼﻣﯿﻪ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺭﮐﺠﺎ ﺍﻣﻀﺎﺷﺪ؟
    ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺻﻔﺤﻪ
    - ﻋﻠﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﻃﻼﻕ ﭼﯿﺴﺖ؟
    ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ
    - ﻋﻠﺖ ﺍﺻﻠﯽ ﻋﺪﻡ ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﻬﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
    ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ
    - ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩ؟
    ﻧﻬﺎﺭ ﻭ ﺷﺎﻡ
    - ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺍﺳﺖ؟
    ﻧﯿﻤﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺳﯿﺐ
    -ﺍﮔﺮ ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﯾﺪ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ؟
    ﺧﯿﺲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ
    - ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺸﺖ ﺭﻭﺯ ﻧﺨﻮﺍﺑﺪ؟
    ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺒﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﺪ
    :35:))))
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. + دوستان یبار سر زنگ علوم بود یکی‌ از بچه‌ها
    نای گوسفند آورد بود راجع درس بود ما ببینیم ..
    حالا دبیر ما بــَرداشت یکی‌ یکی‌ نشونمون میداد سر هر میزی هم میومد
    میگفت نیگا کنید عــَلــَف گیر کرده تو نایش ...
    آخرشم عــَلف و درآورد از نای و انداخت دور ..
    ما تا آخر سال حالمون بــَد بود بجان خودم .. اینم دبیر بود ما داشتیم آخه .. ?
    کثافــَتــَم خودتونید ^_^ ... +
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. اسبابكشي داريم خونه جديد...
    يه هفته قبلش انگشتاي دستم سوخت!
    روز اسبابكشي يكي از همون انگشتام در رفت!
    كبودشدن در اثرجابه جا كردن مبل!
    افتادن از صندلي هنگام نصب پرده !
    و ...
    خلاصه همه سالم بودن الا من!!!
    آخر ديگه مامانم گفت:چقدر بدم تا آخر اسبابكشي زنده بموني؟ها؟؟؟!!!
    من@_&
    خانواده^_^
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. سز میز شام بودیم بابام به مامانم میگه خانوم داری چاق میشی داداشمم حرف بابامو تایید کرد بـــــــــــعد من اومدم از مامانم طرفداری کنم گفتم نــــــــــــــخیرمـــــــ مامان من خیلیم مانکیه!!
    مامانم O_0
    مانکی ^_^
    مانکن o_0
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. به مامانم ميگم:اين مانتومو انداختي لباسشويي؛هنوزيقه ش لك داره.
    حالاحرفاي مامانم:واي يقه ش چرب بوده شسته نشده-وقتي يقه چرب باشه شسته نميشه-بايد اول بادست چربي يقه رو ميشستم بعد مينداختم لباسشويي...‏!‏O o
    انقد گفت چرب چرب كه گفتم:مامان بسه ديگه؛انقد ميگي چرب وچربي كه يه لحظه احساس كردم؛اسب آبيم به همون شدت براق‏!‏‏!‏
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. سوتی از این بامعناتر!!!
    یکی از آشناهامون رفته بود مغازه حاج رمضون که ژله بخره . برگشته به فروشنده می گه:
    "پودر رمضون دارین عاغا ژله؟"
    .
    .
    .
    .
    احساس مغازه دار و درک کنین!!
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. نامردید اگه فکر کنید خنگ بودم
    چند سال پیش یه روز یکی از اقوام که از خارج اومده بود به بابام سوغاتی داد بابام سوغاتیها رو توی اتاقش گذاشت بعدش تنهایی رفتم سراغشون. توی سوغاتیها یه شیشه جلب توجه کرد خیلی بوی خوبی هم داشت فکر کردم(شاید هم فکر نکردم) ادکلنه به لباسم زدم و کلی کیف کردم چند روز بعد اون شیشه رو دست بابام دیدم پرسیدم این چیه? گفت برا اصلاح صورته برام سواله چرا اون لحظه فکری رو کردم که الآن شما درمورد من فکر میکنید?
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. با بچه ها رفته بودیم مشهد ساعت دو نصفه شب داشتیم بطری بازی میکردیم دوستم حکم کرد برم دم در اتاق بغلی هامون ادای آدمای لال رو درآرم. جاتون خالی منم رفتم با ایما و اشاره ازشون در خواست قند کردم طوری ادای لالا رو در آوردم که بنده خداها همشون باور کرده بودن من لالم. گفتن رفتیم حرم برات دعا میکنیم
    البته فردا صبش که داشتم دم در اتاق با دوستم میحرفیدم همشون فهمیدن خالی بندی بود
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. اصلا لايك نكنيد ولي تصور كنيد حتما..
    ديشب داشتم خواب ترسناك ميديدم كه يه جن مثه سايه همش دنبالمه.. بعد كه جنه ميخواست منو بگيره از خواب پريدم، قلبم داشت هزار تا ميزد.. يه نگاه به ساعت انداختم ديدم ٣:٢٠ دقيقس.. بلند شدم از تو اتاقم رفتم آشپزخونه آب از شير بخورم.. تا شير رو باز كرد يه دفه زاررررررررررت.. زاررررت زاررت زارت..
    همچين جيغي كشيدم كه بيست تا خونه اونور ترم بيدار شدن..
    مسئولين اخه اين چه وضعشه، نصف شب چرا اخه ابو قطع ميكنين؟!!!؟
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. یادم میاد بچه بودم... دختر همسایمون که از من بزرگتر بود میومد خونمون.
    یه روز تو آشپزخونه تنها بودم با دختره
    کفِ آشپزخونه مون هم همیشه ی خدا مورچه ها رفت و آمد داشتن...
    این دختره الکی دستشو میذاشت زمین، بر میداشت، میذاشت دهنش
    بعد به من میگفت ببین من دارم مورچه میخورم تو هم بخور...
    منم که کوچیک بودم و .... باور میکردم و میخوردم..... :279:
    یادش بخیر...
    هعــــــــی روزگار...
     
    sky girl، hosseiN.1، ❤ katy perry ❤ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.