1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خاطرات خنده دار 2

شروع موضوع توسط taylor swift ‏Jul 4, 2014 در انجمن خاطرات خنده دار

  1. يه بارم دوتا بليط مفتي سينما بهمون دادن واسه يه فيلم وحشتناك توي سينما 5 بعدي . چون قبلش رفته بوديم پارك تخمه و چايي دنبالمون بود... هيچي ديگه از بس فيلمه وحشتناك بود يك كيلو تخمه رو خورديم بعدش مجبور شديم يه چايي هم بزنيم بشوره بره پايين . در همين حين يكم چايي ريخت كف سالن ...
    الان شما خودتون قيافه متصدي سالن رو پس از پخش فيلم 5 بعدي وحشتناك و مشاهده مايعات زرد رنگ در كف سالن تصور كنيد..
    انقدر صحنه طبيعي بود وقتي داشتيم مي رفتيم بيرون خودمم شك كردم!!
     
    diamondpower، mahdi16، sky girl و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. غروب بابام اومده خونه میگه بدو بیا که نیمه گمشده تو آورمد!!!!!
    من با سر از تو دیوار خودمو رسوندم به بابام....
    دیدم پلاستیک سیب زمینی دستشه بهش اشاره میکنه.

    کلا ما خانواده داماد دوستی هستیم :35:))))
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. چند روز پیش پشت ترافیک بودم که یه پسره که داشت چسب زخم می‌فروخت اومد کنار شیشه ماشنو گفت: آقا چسب زخم بخر دیگه...
    منم با کلی احساس گفتم: ای بابا! اگه هموشون رو هم بخرم نه زخم من دوا می شه نه زخم تو ...!!! (کاملا فلسفی و احساساتی)
    .
    .
    اونم نه گذاشت نه ورداشت: اه اه اه... پول نداری بگو نمی‌خرم این زر زرا چیه می‌گی ....
    .
    .
    . ملت اعصاب ندارنا!!!

    فرستنده : چه فرقی می‌کنه کی باشم!
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏Jul 4, 2014
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. آقا يه روزي تو تابستون من و رفيقام رفته بوديم بيرون و تشنمون شده بود ... ٤ تا آبسردكن كنار هم ديديم و خوشحال شديم و رفتيم سمتشون ولي هيچكدومشون آب نداشت ... مام عصبي شديم گفتيم اينا ك آب نداره پٓ كدوم مردم آزاري اينارو الكي گذاشته اينجا ...
    يه ذره ك دقت كرديم ديديم اونجا يه مغازه بود كه از اين جور چيزا ميفروخت ...
    فروشنده هم يه تيكه بهمون انداخت ولي خداييش خيلي خنديديم !!!
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. ﺳـﺮ کلاس ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾـﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻫﻢ ﯾﻪ
    اقای ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭﺳاﻝ ﺑـﻮﺩ,ﻣﻨﻢ ﻫﻤﯿـﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘـﻢ ﺳﺮ ﮐـﻼﺳﺶ ﻫـﺮ
    ﻫﻔﺘـﻪ ﯾـﻪ ﻧﯿـﻢ ﺳـﺎﻋﺖ ﺑﺮﻡ ﺑﯿـﺮﻭﻥ یا دیر بیـام !!!
    ﯾـﻪ ﺟﻠسـﻪ ﮐﻪ ﺍﻭﻣـﺪ ﺩﺭﺳـﻮ ﺷـﺮﻭﻉ ﮐﻨـﻪ ﺩﯾﺪ
    ﻣﺎﮊﯾﮏ ﻧـﺪﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺯﺍ ﺑﭽﻪ ﻫا ﮔﻔـت ﺑـﺮﻩ ﺑﯿـﺎﺭﻩ
    ﻣـﻦ : ﺍﺳـﺘﺎﺩ ﻣﻦ دارم ﺑـﺪﻡ ﺧـﺪﻣﺘﺘﻮﻥ ؟؟؟ﺍﺳﺘـﺎﺩ : ﻣـﻤـﻨﻮﻥ ﻣﯿﺸﻢ
    ﺩﺍﺩم بـﺶ
    ﯾـﻪ ﭘﻨﺞ ﺩﯾﻘـﻪ ﮔﺬشت ﮔﻔﺘـﻢ ﺍستاد بـا اجازه مـا
    ﺑﺮﯾـﻢ ﺑﯿـﺮﻭﻥ ﺗـﻮ ﻫﻤﯿـﻦ ﺣﯿـﻦ ﮐـﻪ ﺑﻠﻨـﺪ ﺷــﺪﻩﺑـﻮﺩمﺑـﺮﻡ
    ﺍﺳﺘـﺎﺩ : ﮐﺠـﺎ؟ !!! ﺑﺸﯿــﻦ ﺳـﺮﺟﺎت|:
    ﻣﻨـﻢ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﭘــَﺲ ﻣــﺎﮊﯾﮑﻤـﻮ ﺑــﺪﻩ دیرم شده بابام دم دره....
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. امروز خسته و کوفته از امتحان اومدم خونه مستقیم رفتم خوابیدم. ظهر موقع ناهار مامانم اومده صدام میکنه میگه: شهرزاد مامان پاشو ناهار...
    من:بهش بگو خونه نیس!!
    فقط سوال من اینه که مامان بابای من چه گناهی کردن من دخترشونم؟!
    :279:
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. اقا جونم براتون بگه اون زمون که ما دانشجو بودیم من خیلی دانشجوی خوبی بودم تو کل این چهار سال حتی یه بار هم کاغذ و خودکار و کتاب با خودم سر کلاس نبردم
    خیلی هم اهل درس خوندن برای امتحان نبودم کگه امتحانش خیلی مهم بود
    یه درس داشتیم اسمش ارزشیابی بود یه کتاب خیلی بزرگ هم داشت خیلی کتابش ترسناک بود
    یه روز تو خوابگاه که خیلی بیکار بودم این کتاب رو دستم گرفتم شروع کردم ورق زدن یک از بچه ها اومد
    تو اتاق گفت وای چرا داری می خونی ؟ امتحان داریم ؟ کی ؟ تا کجای کتاب ؟
    بعد مثل پلنگ دوید سمت اتاقشون که درس بخونه نذاشت یه کلمه جواب بدم
    اون رفت یکی دیگه اومد کتابو دستم دید جیغ زد وای تمتحان داریم بعد مثل پلنگ دوید و رفت
    منم برای اینکه چند تا کشته تو خوابگاه ندیم قید کتاب و زدم خوابیدم ساعت 2 نصفه شب بیدار شدم دیدم
    همه بیدارن دارن ارزشیابی میخونن اصن 134 وضعی
    اینجور من ادم تاثیر گذاری بودم :279:
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    :35:
     
    s.m.h.a، ❤ katy perry ❤، شوخ و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. اینو یه نفر توی شبکه نسیم تعریف کرد منم اینجا می نویسمش:
    چند سال پیش، رفته بودیم مسافرت. وسط راه بودیم رسیدیم به یه شهری. خلاصه خانواده بهم گفتن بریم چای خانه چای بخوریم. عاقا رفتیم توی چای خانه. به مرده گفتیم برامون چای بیار. مرده o-O
    خلاصه برامون چای اورد و ما هم خوردیم و ازش پرسیدم چه قدر میشه؟
    گفت هیچی!
    گفتم چه طور هیچی؟این همه برامون زحمت کشیدی چای اوردی.
    دستمو گرفت و بردم بیرون و تابلو رو بهم نشون داد...
    دیدم نوشته چاپخانه :279:
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. داشتم تو خیابون رد میشدم دیدم رو در 1 مغازه و چنجا دیگه 1 کاغذ اطلاعیه زده شده....رفتم خوندم ببینم چیه
    اینم متنش:
    کیف پول زنانه با فلان مشخصات پیدا نکردی؟؟؟؟ اگه پیدا کردی به این شماره تماس بگیر...مدیونی اگه زنگ نزنی......
    ینی مردمو زیر دین خودش گذاشته ها
     
    sky girl، نفس جوووون، hosseiN.1 و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.