1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

خاطرات حاج اقا ((قرار حاج ‏آقا با دوست دختر و پسرها اصفهان)

شروع موضوع توسط اهلام خانوم ‏Mar 5, 2012 در انجمن خاطرات خنده دار

  1. همانطورکه می دانید در اینترنت سایتی به نام کلوب وجود دارد که دختر و پسرها عضو آن می شوند و در مباحث مختلف شرکت می نمایند.

    یکی از کلوب های این سایت کلوب اصفهان است که دختر و پسرهای اصفهانی عضو این کلوب هستند.

    خوب دیگه!

    حاج آقای شما هم در راستای طرح های عجیب و غریبی که دارد برای ارتباط با جوانان تصمیم گرفت با بچه های کلوب اصفهانی ها بیشتر قاطی بشود!

    اما داستان از این جا شروع شد.

    یک روز که در کلوب اینترنتی اصفهانی دیدم دختر و پسرهای کلوب قرار ملاقات دست جمعی گذاشتند . وجالب اینکه بدانید این قرار ها غالبا با هدف پیدا کردن دوست دختر و یا دوست پسر جدید صورت می گیرد. حاج اقا هم که جو زده شده بود با مدیر کلوب تماس گرفت و گفت من هم می یام سر قرار!(فکر بد نکنی یک وقت! فقط خواستم بروم هدایتشان کنم )

    مدیر کلوب که داشت از تعجب چیزهای شبیه شاخ در می آورد اولش با تردید جواب درستی نداد بعد دید نه بابا این حاج اقا دست بردار نیست از ان آخوند های خلافکاراست قبول کرد…


    آخر ماه رمضان ، قرار دوست دختر و پسرهای اینترنتی،لب زاینده رود،کنار پل فلزی، نزدیک غروب . ..(چه عشقولانه)

    با یکی از رفقای اینترنتی هماهنگ کردم، با ماشین آمد دنبالم که با هم برویم سر قرار . طبیعی بود یک کم استرس داشتم .

    یک آخوند،لب زاینده رود، قراری که بین ۶۰ پسر و دخترهای که قرار دوستی و رفاقت با هم می گذارند.(تصور کنید صحنه چقدر رمانتیک است)

    وقتی رسیدم چند نفری سر قرار آمده بودند نزدیکهای غروب بود کم کم داشت افطار می شد لذا مدیر کلوب رفته بود برای بچه ها ، افطار یا همان شام تهیه کند . وقتی دختر و پسرها من را می دیدند که به طرفشان می روم، اولش فکر می کردند که آمدم برای گیر دادن، لذا بعضی ها می خواستند فرار کنند بعضی ها پیش خودشون می گفتند بابا بگذار حال آخوند رو می گیریم.

    اما کی دیده بود یک آخوند با لباس برود لب زاینده رود برای امر به معروف !

    وقتی خبر دار می شدند که حاج اقا هم مثل آنها سر قرارآمده ، یک کم سرشان گیج می رفت یا اینکه دستشان را روی سرشان می گذاشتند تا اندازه شاخی که از تعجب در اورده بودند ببنند، یا اینکه همینطور عقب عقب می رفتند تا از پشت سر با درخت تصادف می کردند. چند نفری هم خواستند خودشون را در زاینده رود بیندازند(اخریش را جدی نگیرید)

    بعضی ها پیش خودشان می گفتند این دیگه کجا بود.

    بهر حال ۶۰ نفر کم و پیش آمدند وهمه فهمیدند در قرار دوست دخترو دوست پسرهای اصفهانی یک آخوند هم شرکت کرده است.

    اذان مغرب که شروع شد هر کسی گوشه ای نشسته بود ویاری پیدا کرده بود و مشغول دل دادن و دل گرفتن بود.

    بقول شاعربزرگوار بر لب زایند رود و یار و یک پیاله جام و … (اگر به کسی نگویی شاعرش خودم بودم فعلا مصراع اول را سرودم تا در فرصت مناسب مصراع دوم را بگویم)

    وقتی فرصت را مناسب دیدم ، گفتم:

    ‏(( شما که همتون روزه هستید(از اون حرفها بودا) هنوز هم که غذا از رستوان نیامده پس بیاید نماز را بخوانیم.))

    دختر و پسرها این بار راستی راستی داشتند از تعجب شاخ در می آوردند

    یک لحظه همه با تعجب به من نگاه کردند من هم تا کسی مخالفتی نکرده بود گفتم :

    ((تا غذا می آورند اگر موافق باشید نماز را بخوانیم که نماز که تمام شد زود افطار کنیم!))

    خوشبختانه شیر آب هم نزدیک بود هیچ کس بهانه ایی برای وضونداشتن نمی توانست بگیرد. من هم سریع یک سنگ پیدا کردم و رفتم و جلو رو به قبله نشستم .چندتایی از بچه ها که مثبت تر بودند پشت سر من نشستند بقیه هم خوب دیدند اگر نیایند خیلی ضایع بازی است آمدند .

    یکی از دختر ها که فکر می کرد خیلی زرنگ است گفت:

    (( ما که نمی تونیم بیایم چون چادر نداریم.))

    من هم گفتم :

    ((خانم ها اگر حجاب و پوششان کامل باشد بدون چادر هم می شود نماز بخوانند)))

    بالاخره بر هر شکلی بود نماز جماعت با حضور ۶۰ نفر دوست دختر و دوست پسر های قرار اینترنتی برگزار شد

    بین نماز سخنرانی ۶ ثانیه ای کردم که متن کامل سخنرانی این بود:

    (بنام دوست که هرچه هست از اوست.سکوت-تفکر-حرکت)

    بعد هم نماز را با سرعت ۱۰۰ کیلومتر در ساعت نماز راخواندم(چون کیلومتر همراهم نبودتا ۱۰ کیلومتر کم و زیادش را شما حلال کنید)

    جاتون خالی نماز که تمام شد غذا مفصل رفقای اینترنتی هم ار رستوران رسید. سفره را انداختند وسط پارک و…. بقیه اش را نمی گویم چون می ترسم وقت ناهار یا شام باشد و شما گرسنه باشید و…تازه اخرش هم می گویید آخوند ها عجب غذاهایی می خورند حالا من هر چی قسم بخورم اولا من مهمان بودم، دوما برای تبلیغ دین پای این سفره نشسته بودم شما که قبول نمی کنید پس بهتر است در خماریش بمونید تا خطری هم من را تهدید نکند!

    اما بعد از شام یا همان افطار ،همه دختر و پسر ها دور هم حلقه زدند و نشستند و یکی یکی خودشان را معرفی می کردند و یک چند دقیقه کوچولو صحبت می کردند . که من فلان هستم من فلون هستم!

    نوبت حاج اقا که رسید، جلسه ساکت ساکت شد! همه نفس ها در سینه حبس شده بود کسی نفس نمی کشید(شاید اگر مسابقه زیر آبی در ان لحظه برای انها برگزار شده بود رکود جهان را تغییر می دادند)

    این طوری شروع کردم:

    (( می خواهم از عشق هایی ارزشمندی که بین شما و دوست دختر و یا دوست پسرهایتان هست صحبت کنم))

    این دیگه از اون حرفها بودا . حالا دیگه راستی راستی کسی نفس هم نمی کشید بعضی ها هم سرشون طوری آورده بودند جلو که مثلا حرف من را کاملا متوجه بشوند و یک وقت چیزی از این صحنه هیجان انگیز از دست ندهند.

    من هم دیدم تنور داغ است نان را چسباندم وادامه دادم:

    ((کی گفته عشق بده کی گفته .. اگر می خواهید عاشق بشوید باید فلان شود… فرق دوست داشتن و عشق این است که … دل بستگی و وابستگی تفاوت دارد سرچشمه دلبستگی … ))

    سرتون را درد نیارم بحث که داغ داغ شد به دمای حدود ۱۸۰۰ درجه سانتیگراد بالای صفر رسید!

    رابطه ی عشق به همسر و خیانت به همسر آینده در دوستی ها قبل از ازدواج را وارد بحثم کردموبه لطف امام رضا نتیجه گیری که مد نظرم بود تا ضرر ارتباطهای اینگونه را برایشان باز کنم گرفتم.بقول بر وبچ تیرمان خورد وسط خال!

    جالب اینکه صحبت من قرار بود در حد دو دقیقه مثل دیگران باشد به اصرار خودشان تا نیم ساعت الی ۴۵ دقیقه افزایش پیدا کرد تازه آخرش یادشون رفته بود که اول آمدنم چپ چپ نگاهم می کردند . حالا هر چی می خواستم بروم نمی گذاشتند. به سختی گفتم بابا من خودم جلسه و منبر دارم نمی توانم بیشتر از این باشم.

    بعداز حرفهای من بچه ها دور من ریختند و یکی یکی و در هم بر هم سوال می کردند وبرای مشاوره از من ای دی گرفتند و بیش از نصف افراد هم شماره تلفن گرفتند و تا مدتها بعد از ان جلسه علاوه بر تماس تلفنی آنها و و در خواست راهنمایی با ایمیل و اینترنت ، چند نفری هم حضوری آمدندو مشاوره گرفتند.

    شاید مخالف اینگونه حضور روحانی و اینگونه امر به معروف و نهی از منکر من باشید شاید اگر جای من بودی اولش برخورد تند با اینگونه افراد و ارتباط آنها می کردی. اما این را بدان که اگر اینکار می کردی حتی اگر موفق می شدیدجلسه را خراب کنید. اثری همچون تنفر نسبت به دین ایجاد می شد.

    منبع مطلب سایت حاج آقا داودی
     
    meshkat1371، Nayereh و vandad از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. vandad

    vandad

    1,533
    1,871
    347
    عجب حاج آقایی بابا
     
  3. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,511
    24,625
    62,777
    دمش واقعا گرم
     
  4. این حاج آقاهه خیلی آدم باحالیه
    باید بشینی پای سخنرانیاش
    روده بر میشی:laugh:
     
  5. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,511
    24,625
    62,777
    همینا خوبن
    مثل بقیه ترس نمیندازنبه جون ادم
     
  6. ترس ندارن که
    خودشون همه ملتو رو سفید کردن
     
  7. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,511
    24,625
    62,777
    اونکه بعله

    ترس داریم تا ترس
    اون یکیا میان وسط خیابون یقه ادمئ میگیرن ابروریزی میشه
    ادم از ابروش میترسه
    مخصوصا تو شهرایه کوچیک
     
  8. آره قبول دارم
    اما در این مواقع شماهم باید دست پیش بگیری که پس نیفتی
    خیلی ادعاشون میشه برن خودشونو جمع کنن
    یه نمونش تو دانشگاه ما بود گندشو دیگه در آورده بود مرتیکه
     
  9. Admin

    Admin غواصی فقط تو چشات عضو کادر مدیریت مدیر کل سایت

    12,511
    24,625
    62,777
    تاحالا که اخوند جماعت به پست من نخورده
    ولی یبار یه برادر به پستم خورد با خانومی بودیم تو پارک
    دیدم میخواد ابروریزی کنه پاشدم بزنمش یه خونواده کمی اونورتر از ما بودن
    دیدن اوضاع بیریخته زنه به مرده اشاره کرد مرده اومد طرفو کشید کنار بهم اشاره کرد پاشین برین
    منم دیدم پارک کمی شلوغه بزنم دردسر میشه جیم شدیم
     
  10. بسیجیا آره اما آخوندا نمیان گیر بدن
    1 آخوند داشتیم آمار خوابگارو می گرفتو با بچه ها قرار میذاشت
    متقابلا نمره میداد