1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

.::حکـــــــــــــــایات::.

شروع موضوع توسط Merjhoi ‏Jul 11, 2013 در انجمن داستان و رمان

  1. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    خدایی یا رفاقتی:
    شبی راهزنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند،
    بعد از مراجعت به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست آورده بود به میان گذاشت،
    رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.
    رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی را به شکل نامساوی میان سه تن از راهزنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم این چه تقسیمیست ؟؟؟
    رئیس پاسخ داد : خداوند به یکی زیاد بخشیده و به یکی کمتر و به یکی هم هیچ،
    خود شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذیرفتید پس حق اعتراض ندارید...
     
    پرشیا، Shiva، ❥ℳĀΣĐξĤ❥ و 11 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    فکر کنین که اگر قرار بود الان یه کتاب آسمانی نازل بشه برای ایرانی جماعت، توش چه وعده هایی برای بهشت و جهنم میداد؟
    بهشت:
    در آنجا پارکهایی هستند که میتوانید در آنها با اهل بهشت آب بازی کنید
    در بهشت هرگونه که خواستید بگردید حتی لخت مادرزاد، در آنجا کسی کاری به کارتان ندارد و کسی در شما نظر نخواهد کرد
    به شما نوت بوکی میدهیم با ۷۲ نرم افزار رایگان و ۷۲ Gig اینترنت رایگان بدون فیلتر که در همه جای بهشت آنتن میدهد
    بر بام هر خانه ای در بهشت ۷۲ دیش ماهواره قرار داده ایم که بهشتیان میتوانید با هر یک ۷۲٫۰۰۰ کانال بگیرند، همانا در بهشت بر روی دیشهای شما پارازیت نمی اندازیم و کسی دیشهای شما را جمع نخواهد کرد
    در آنجا دکه هاییست که میتوان از آنها روزنامه ها و کتابهایی خرید که سانسور نشده و جز حقیقت در آن نوشته نشده است
    در بهشت مرغهایی برای بهشتیان قرار داده ایم که فرت و فرت تخم میکنند، تخمهایی دو زرده و سه زرده و وقتی آنرا بشکنید از آن املت بیرون میاید و اهل بهشت هیچ گاه از خوردن آنها سیر نمیشوند
    در آنجا جویهایی از مارتینی، اسکاچ، تنسی و ابسلوت برای اهل بهشت جاریست که وقتی از آن بخورید مست میشوید و عقل از سرتان میپرد و حال میکنید
    در بهشت هواپیماهایی برای مومنین قرار داده ایم که تاخیر ندارد و سقوط نمیکند و نیازی به لوازم یدکی ندارد
    جهنم:
    در جهنم هرگونه خوشی بر شما حرام است، فقط صدای نی آن هم به شرطی که شما را به گریه اندازد.
    در جهنم زیبایی بر شما حرام است، همانا در آنجا غولانی پر هیبت و زشت از زن و مرد را بر شما قرار داده ایم که اگر یک تار مویتان بیرون باشد پایتان را فلک میکنند و به ازاء هر تار مویتان ۷۴ ضربه شلاقتان میزنند
    در جهنم اینترنت پر سرعتی برای گناهکاران قرار داده ایم که با آن جز در سایتهای تبیان و دارالحدیث و الکوثر نتوانند بروند و هر جای دیگری که بروند بنویسد ” دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان پذیر نمیباشد” باشد تا جانشان درآید
    در جهنم دیشهایی از برای جهنمیان قرار داده ایم که بیست و چهار ساعته روی آن پارازیت است تا ببینند و حرص بخورند، همانا ما قادر و توانا هستیم
    در آنجا دکه هایی از برای اهل جهنم قرار داده ایم که در آن جز کیهان نفروشند و وقتی آنها را ورق زنند از میان اوراق آن بوی گه به مشام رسد
    در جهنم ماهی ۶۰ لیتر بیشتر بنزین به شما نمیدهند و از برای آن باید ساعتها در صف بایستید و توی سرتان بزنند و چشمتان کور شود میخواستید نیایید جهنم
    در آنجا جویهایی جاریست از ماءالشعیر که هر چه از آن بخورید مست نشوید و سر کار بروید
    جهنمیان را در هواپیماهایی مینشانیم و بر بالای جهنم میگردانیم که تکان تکان میخورد و از چهار ستونش صداهای عجیب و غریب می آید و آنها را جان به لب میکنیم، آنگاه هواپیما را ساقط کرده، همه شان را میکشیم و دوباره زنده شان کرده و باز در همان هواپیما می نشانیمشان
     
    پرشیا، ❥ℳĀΣĐξĤ❥، Kimiya و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    تا نگویند که مستان ز خدا بیخبرند!!!
    یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت با خودش گفت دخترم رو میبرم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمیگردم…دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت.شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند،هوا خیلی سرد بود،دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت،توی راه دید که یه جمع دور آتیش جمع شدن……د و دارند مشروب میخورند و مست کردند،با خودش گفت اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه]اینا که مست هستند جای خود دارند.یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه،توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و میافته.یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر بهوش میاد میبینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنه،اونجا بود که میگه یه پیک هم واسه من بریز و میخوره و این شعر رو میگه :​
    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم​
    خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد​
    ترک تسبیح و دعا خواهم کرد​
    وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد​
    تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند!​
     
    پرشیا، ❥ℳĀΣĐξĤ❥، sky girl و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    برتراند راسل و خدا:

    برتراند راسل در اواخر عمرش در ۸۷ سالگی، مصاحبه ای با روزنامه گاردین داشت. خبرنگار از او پرسید: جناب پروفسور، شما ۸۷ سال است که می گویید خدا و زندگی پس از مرگ وجود ندارد و به زودی هم از دنیا می روید؛ حال اگر از دنیا رفتید و دیدید که هم خدا هست و هم زندگی پس از مرگ، چه می کنید؟

    برتراند راسل در جواب گفت: خانم خبرنگار، این خدایی که شما می گویید وجود دارد، و من می گویم وجود ندارد، بالاخره عادل است یا خیر؟

    خانم خبرنگار: البته که عادل است.
    برتراندراسل: اگر عادل باشد هیچ مشکلی نیست.
    خانم خبرنگار: چرا؟!
    برتراند راسل گفت: چون اگر عادل باشد به او می گویم: خدایا! یا باید دلایل فیلسوفانی را که وجود تو را اثبات می کردند، قانع کننده تر می ساختی، یا ذهن مرا ساده لوح تر و زودباورتر از این، من که نباید تاوان ضعف دلایل آن ها را بپردازم! اینکه ذهن من دیرباور است هم که دست من نیست، چون خودت ذهن مرا درست کرده ای، و گرنه اگر من آدم ساده لوح و زودباور مانند مردم کوچه و بازار بودم این دلایل ــ ولو قانع کننده نیستند ــ برای من هم قانع کننده می شدند
     
    پرشیا، Inspirator، barfi و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    آره داداش.... :
    دختر بازی نه یعنی دختربازیای امروزی…! که زرتی یه تلفن میدن فرداشم تو کافی شاپ قرار…!! دختر بازی یعنی سه ماه آزگار دنبال دختره از مدرسه بری تاخونه…! یعنی اگه یه بار دختره نگات کنه ذوق مرگ بشی…! یعنی شیش ماه این پا اون پا کنی تا یه نامه بهش بدی…! یعنی وقتی که جوابت رو میده جیغ بکشی و بپری هوا از خوشی…! دختر بازی یعنی اگه کسی چپ نیگا کرد به دوست دخترت پای چشمش بادمجون بکاری …! بدون هراس از پنجه بکس و چاقو ضامندارش…! که یعنی عشقی داره خونت بریزه برای رفیقت…! برای دوستت…برای عشقت…اره داداش!
    سینما نه یعنی سینما رفتن های امروزی…! سینما یعنی بوی سیگار و کالباس مارتادلا و خیارشور…! سینما یعنی کانادای زرد که یه نفس قلپ قلپ میرفتی بالا و وقتی تموم میشد یه نفس فاتحانه میکشیدی…! سینما یعنی امیر ارسلان نامدار…! یعنی بیک و فردین و ناصر و بهروز…! سینما یعنی کندو…یعنی قیصر …! سینما یعنی سه تا سانس پشت سر هم دیدن یه فیلم با یه بلیط… اره داداش…!
    حمام رفتن نه یعنی حمام رفتن های امروزی…! که زرتی خودتو گربه شور کنی بیای بیرون…! حمام یعنی حمام عمومی (ادمیان)…! که مادر بزرگ بقچه رو میبست با پیازو ساندویچ گوشت کوبیده شب مونده صبح زود میرفت حموم تا اذون غروب…! حمام یعنی این پوست لامصب رو اینقدر با سفیداب کیسه کشیدن که گوله گوله چرک میومد و سرخ میشد…! حمام یعنی که کف پاهات پیر میشد و چروک چروک بس که توی اب بود..! حمام یعنی مشت و مال دلاک پیر که شرق شرق میزد روی پشت و شونه ات و حال میومد این بدن لامصب…جون میگرفت…نفس میکشید…! اره داداش…!
    دعوا کردن نه یعنی دعواهای امروزی…! که هنوز یقه هم رو نگرفتین جداتون کنن شما هم بدتون نیاد…! دعوا یعنی دندون شکسته…صورت سیلی خورده …. چشم کبود شده و دماغ خونی…! دعوا یعنی پیرهن بدون دگمه …! یعنی بغض بدون گریه…! دعوا یعنی این…! اره داداش…!
    نوشتن نه یعنی نوشتن های امروزی…! که نصف خط مینویسن تازه خسته هم میشن اسمشم میذارن مینیمال…! اونوخ زرت و زرت توی گودر لایک میزنن که یعنی گفته ( دوست نداشتن حق توست…! ) نوشتن یعنی شیش صفحه رو سیاه کنی و خواننده بتونه یه نفس اونو بخونه…! یعنی که ورق اول رو نخونده ورق دوم رو برداره…! نوشتن یعنی پاورقی های قدیم…! همون داستانهای دنباله دار مجله دختران پسران که لحظه شماری میکردی تا شماره بعد…! نوشتن یعنی این…!
    آره داداش جان…اره…!
     
    پرشیا، barfi، •KOSAR• و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    فرزندم سیگار بکش:
    اصلاً تعجب نکن، دارم راست و بی پرده صحبت می کنم! هیچ تنبیه یا بازخواستی در کار نیست. خدا را شکر آنقدر بزرگ شدی که بتوانی از مغزت استفاده کنی، حالا اینکه بخواهی از مغزت درست یا غلط استفاده کنی مربوط می‌شود به خودت نه دیگران. اگر دوست داری، همین الان پاشو یک سیگار روشن کن و حالشو ببر! اگرهم پول نداری میتونی یواشکی از تو جیب کت من برداری، هرچی باشدمن پدرتم و پدر و فرزند که با هم از این حرفا ندارند. همین خود تو، فرض کن فردا روزی که بچه دار شدی، اگر بچت یواشکی از کیفت یا جیبت پول برداره مگه ناراحت میشی؟
    فرزندم پاشو سیگار بکش و به من بگو که این لاغر اندام چی داره که اکثر آدمهای دنیا حتی برای یک بار هم شده دوست دارنهوای خروجی از ته آن را ببلعند؟ به من بگو که این سبک وزن چه خصوصیتی دارد که اگر کسی ته آن را با لبانش ببوسد احساس آرامش می کند؟ احساس غرور و بزرگی می کنند؟
    پس اگر نمی خواهی جلوی دوستات کم بیاری یا اگر می خواهی حس غرور ناشی از بزرگ شدن را احساس کنی یا اصلاً اگر حتی برای تجربه هم شده پاشو یک سیگار روشن کن. اصلاً هم به حرف دکترها یا نصایح پدر و مادرها توجه نکن. چندتا پدر یا حتی مادر میخواهی به تو نشان بدهم که سیگار میکشند؟ جالب اینجاست در بین آنها دکتر و مهندس هم پیدا میشه!
    بی انصاف ها خودشان می کشند به شما جوون ها که میرسند میگن نکشید!
    هنوز که نشستی!؟ مگه با تو نیستم؟
    پاشو یک سیگار گوشه لبت روشن کن بعد بیا بشین ادامه این نامه را بخوان. وقت برای خواندن نامه همیشه هست، ولی برای کشیدن سیگار نه! مگه نمی دانی که میانگین طول عمر افرادی که سیگار می کشند از افرادی که مطالعه میکنند یا حتی ورزش می کنند خیلی کمتره؟
    پس فرزندم بجنب تا مانند الباقی سیگاری ها از خس خس سینه، ترشحات چرکین همراه با خون ریه، یا ناراحتی های قلبی، سرطان های مختلف و هزار و یک درد و مرض دیگر از ادامه زندگی خسته و نالان نشدی، یک سیگار بکش و با یک پک عمیق همه این حرفهایی که درمورد ضررهای سیگار بیان شده را به باد فراموشی بسپار، چراکه نیکوتین سیگار با اثر گذاری روی مویرگ ها، خونرسانی به سلولهای مغز را آسانتر می کند و موجبات آرامش ذهن تورا فراهم می کند.
    حالا آرامش آن زودگذر هست؟ فدای سرت، تا تموم شد یکی دیگر روشن کن، خیالت راحت با سیگار قرار نیست که آنقدر عمر کنی تا از حالت طبیعی خارج شدن مویرگهای مغز بخاطر اثر نیکوتین را متوجه بشی. فقط تعداد کمی از افراد سیگاری این شانس را پیدا می کنند تا پاره شدن مویرگهای مغز و نتیجتاً لخته شدن خون در مغز که متعاقب آن سکته مغزی خواهد بود را احساس کنند.
    پس موقع سیگار کشیدن زیاد به دردسر ها و مشقات جراحی مغز یا عوارض وخیم سکته مغزی فکر نکن! چون آدم های سیگاری معمولاً قبل از اینکه به اینجا برسند کارشان تموم میشه.اینقدر هم به این در و اون در نزن، پاشو و اون سیگار لعنتی را روشن کن.
    اما فقط یکبار و آنهم به خاطر خودت شده قبلش آگاهانه و بدون لجبازی با پدر و مادرت به این نکته خوب فکر کن که سیگار کشیدن چه چیز را به تو میدهد و چه چیزهایی را از تو میگیرد؟ آیا این معامله منصفانه هست؟ به این مطلب فکر کن که در زندگی به چه چیزهایی می خواهیی برسی که با رفیقی جز سیگار نمی توان به آن رسید؟ و حتاماً به این توجه کن که اگر برای یک سوال جوابی به ذهنت نمیرسه بخاطر این نیست که جوابی نداره، بخاطر اینه که خوب نگشتی!
    و در آخر فرزندم نمی دانی چقدر برایم سخت است که موجبات رفاقت تو با سیگار را فراهم کنم، ولی چکار میشود کرد؟ تو بزرگ شدی و از نصایح و حرف های تکراری خسته شدی. تو الان به سنی رسیدی که نصایح و راهنمایی های دیگران را به همین راحتی ها نمی توانی بپذیری و خودت باید تصمیم بگیری که فلان حرف را بپذیری یا فلان نصیحت را نپذیری.
     
    پرشیا، sky girl، barfi و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    مرگ همکار:
    یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود :
    « دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌ شود دعوت مى‌ کنیم . »
    در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌ شدند اما پس از مدتى ، کنجکاو مى‌ شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ ها در اداره مى‌ شده که بوده است . این کنجکاوى ، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند . رفته رفته که جمعیت زیاد مى ‌شد هیجان هم بالا مى‌ رفت . همه پیش خود فکر مى ‌کردند : « این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود ؟ به هر حال خوب شد که مرد ! »​
    کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى ‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى ‌کردند ناگهان خشکشان مى زد و زبانشان بند مى‌ آمد . آینه ‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌ کرد ، تصویر خود را مى ‌دید . نوشته‌ اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:​
    « تنها یک نفر وجود دارد که مى‌ تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما . شما تنها کسى هستید که مى ‌توانید زندگى‌ تان را متحول کنید . شما تنها کسى هستید که مى‌ توانید بر روى شادى‌ ها ، تصورات و موفقیت‌ هایتان اثر گذار باشید . شما تنها کسى هستید که مى ‌توانید به خودتان کمک کنید . زندگى شما وقتى که رئیستان ، دوستانتان ، والدین‌ تان ، شریک زندگى ‌تان یا محل کارتان تغییر مى ‌کند ، دستخوش تغییر نمى ‌شود . زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌ کند که شما تغییر کنید ، باور هاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى ‌باشید . مهم‌ ترین رابطه‌ اى که در زندگى مى ‌توانید داشته باشید ، رابطه با خودتان است . خودتان را امتحان کنید . مواظب خودتان باشید . از مشکلات ، غیر ممکن‌ ها و چیز هاى از دست داده نهراسید . خودتان و واقعیت ‌هاى زندگى خودتان را بسازید . دنیا مثل آینه است . انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن ‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى ‌گرداند . تفاوت ‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است
     
    پرشیا، sky girl، Inspirator و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    موسی و قارون:
    قارون از بس گناه کرد هرچی موسی نصیحتش کرد فایده ای نداشت
    خدا به موسی گفت عذابمو در اختیار گذاشتم
    به زمین فرمان بده قارون تو خودش با مالش فرو ببره
    موسی گفت زمین قارون را بگیر
    یه مقدار از پاهای قارون فرو رفت تو زمین
    قارون فهمید دیه کارش تمومه بنا کرد گریه کردن
    گفت موسی غلط کردم
    موسی گفت نه زمین قارون را بگیر
    نصفه از بدنش فرو رفت تو زمین
    با دوم بنا کرد به التماس کردن
    موسی به خدا دیه گناه نمیکنم من تسلیم تو میشم
    موسی گفت نه زمین قارون را بگیر
    تا سینش فرو رفت تو زمین
    بار آخر گفت موسی غلط کردم
    موسی گفت زمین قارون را بگیر بار سوم نفرین کرد
    قارون و تمام ثروتش تو زمین فرو رفتن موسی خوشحال شد
    فردا اومد کوه طور مناجات کرد هرچی خدا را صدا زد دید خدا جوابشو نمیده
    خدایا چرا جواب منو نمیدی من موسی هستم پیامبر تو
    خطاب شد موسی چقدر بنده ی من قارون دیروز تو را صدا زد تو جوابشو ندادی
    موسی به عزت و جلالم اگه یه بار میگفت خدا من اونو نجاتش میدادم
    من اونو میبخشیدم
     
    پرشیا، Inspirator، barfi و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    این داستان هر روز ما ایرانی هاست!!!!:



    همین چند روز پیش، پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
    به او گفتم:بنشینید می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
    - چهل روبل .
    - نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
    شما دو ماه برای من کار کردید.
    - دو ماه و پنج روز
    - دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب “کولیا” نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی . . . “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
    - سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. “کولیا” چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب “وانیا” بودید فقط “وانیا” و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
    دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
    چشم چپ “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا” قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
    - و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
    فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
    موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما “کولیا” از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
    باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های “وانیا” فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
    پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.
    در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید…
    ” یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا” نجواکنان گفت: من نگرفتم.
    - امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
    - خیلی خوب شما، شاید?
    - از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
    - من فقط مقدار کمی گرفتم . در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
    - دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی.
    - یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
    - به آهستگی گفت: متشکّرم!
    - جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
    - پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
    - به خاطر پول.
    - یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
    - در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
    - آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
    ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
    ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
    لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
    بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
    برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
    پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:
    در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود…
    “اثر آنتوان چخوف”
     
    پرشیا، barfi و •KOSAR• از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Merjhoi

    Merjhoi خاص بودن افراد خاص رو افراد خاصی میفهمن...؛) عضو کادر مدیریت مدیر ارشد همراه انجمن

    5,425
    12,222
    7,325
    مامان بزرگ و نوه:
    بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
    مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
    بچه : کی امتحانشو دارین؟
    مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم
    بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
    … مامان بزرگ : نه
    بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
    مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
    بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
    مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
    بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
    مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
    بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
    مامان بزرگ : یعنی کتابی که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
    بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
    مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
    بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
    مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
    بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
    مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
    بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
    مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
    بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
    مامان بزرگ : نه
    بچه : چرا؟
    مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
    بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
    مامان بزرگ : نه عزیزم
    بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
    مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
    بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه
    مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
    بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم
    مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
    بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش عکس نداره
    مامان بزرگ : با لبخند ، نه نداره عزیزم
    بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته
    مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
    بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
    مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
    بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش
    مامان بزرگ : سکوت….
     
    پرشیا، barfi و •KOSAR• از این ارسال تشکر کرده اند.