1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حکایت

شروع موضوع توسط TODELYA ‏Dec 29, 2014 در انجمن سخنان حکیمانه

  1. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    خروس و شيرى باهم رفيق شده و به صحرا رفته بودند.شب که شد خروس برای خوابيدن روى يک درخت رفت و شير هم پاى درخت دراز کشيد. هنگام صبح خروس مطابق معمول شروع به خواندن کرد. روباهى که در ان حوالى بود به طمع افتاد و نزدیک درخت امده و به خروس گفت بفرمائيد پائين تا به شما اقتدا کرده و نماز جماعت بخوانيم!
    خروس گفت:همان طورى که مى بينى بنده فقط مؤذن هستم، پيش نماز پاى درخت است او را بيدار کن روباه که تازه متوجه حضور شير شده بود ،با غرش شير پا به فرار گذشت.
    خروس پرسید : کجا تشريف مى بريد? مگر نمى خواستيد نماز جماعت بخوانيد? روباه در حال فرار گفت: دارم مى روم تجدید وضو کنم!!
     
  2. TODELYA

    TODELYA خداحافظ

    2,151
    9,917
    25,629
    روزي مردي عقربي راديد درون آب دست وپاميزند؛تصميم گرفت عقرب رانجات دهد؛اماعقرب انگشت او رانيش زد،مردبازهم سعي كردتاعقرب را از آب بيرون بكشد،اماعقرب بار ديگر اورانيش زد.رهگذري او راديد وپرسيد:براي چه اصرار داري عقربي را كه مدام تو رانيش ميزند نجات دهي؟
    مرد پاسخ داد:اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من عشق ورزيدن است؛
    تقديم به كساني كه نيش عقربهارا خوردند وبازهم عشق ورزيدند....!!!