1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حکایت

شروع موضوع توسط vandad ‏Jan 21, 2012 در انجمن سخنان حکیمانه

  1. vandad

    vandad

    1,533
    1,871
    347
    [​IMG]
    یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
    دوش مرغی به صبح می‌نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
    یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش
    گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند مدهوش
    گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و ما خاموش
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.