حکایت یک پیرمرد

شروع موضوع توسط Shiva ‏Nov 23, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

  1. Shiva

    ‏Sep 1, 2012
    5,465
    12,211
    1,514
    زن
    توی یه جمعی یه پیرمردی خواست سلامتی بده گفت : می خورم به سلامتی 2 بوسه !!
    بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟!!
    .
    .
    گفت :
    اولیش اون بوسه ای مادر از گونه بچه تازه متولد شده می بوسه و بچه نمی فهمه !
    دومیش اون بوسه ای که بچه از گونه مادر فوت شدش می بوسه و مادرش متوجه نمیشه...

    5c050c65ddc01224ed7b6b2ffced7bc6.
     
    Sanam، SHAPARAK، nasi و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    ‏Sep 10, 2012
    3,628
    10,665
    873
    زن
    مرسی ....عالی بود عزیزمممممم!!!!!
     
    Shiva از این پست تشکر کرده است.
  3. Shiva

    ‏Sep 1, 2012
    5,465
    12,211
    1,514
    زن
    :20
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  4. elaheh

    ‏Sep 17, 2012
    2,452
    5,870
    373
    زن
    وقتی رسیدم از شدت بارون خیس بودم

    برادرم گفت: "چرا یه چتر با خودت نمی بری" ؟

    خواهرم گفت: "چرا منتظر نشدی تا بارون بند بیاد" ؟

    بابا با عصبانیت گفت: فقط بعد از اینکه سرما خوردی می فهمی؟

    اما مامانم همانطور که موهام رو خشک می کرد گفت:

    بارون نادون...

    این است مادر............
     
    SHAPARAK، zhigol و Shiva از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. Shiva

    ‏Sep 1, 2012
    5,465
    12,211
    1,514
    زن
    خیلی زیبا بود
     
  6. elaheh

    ‏Sep 17, 2012
    2,452
    5,870
    373
    زن
    .
    تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
    تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
    تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
    تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
    تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
    تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
    تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
    تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
    بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
    از اعماق وجودم اعتقاد دارم

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    هر روز، روز توست . . .
    .
     
    SHAPARAK، Dark Shadow، zhigol و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. elaheh

    ‏Sep 17, 2012
    2,452
    5,870
    373
    زن
    .
    آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .
    وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .
    وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
    به سلامتی همه مادرای دنیا . . .
     
    SHAPARAK، zhigol و Shiva از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    ‏Jun 29, 2012
    3,174
    6,475
    598
    زن
    حالمان بد نیست غم کم میخوریم!کم که نه،هر روز کم کم میخوریم!عشق ورزیدن عذابم میدهد !بر در مسجد شرابم میدهند!خود نمیدانم کجا رفتم به خواب!از چه بیدارم نکردی افتاب؟خنجری بر فلب بیمارم زدند!نارفیقان تکیه بر یارم زدند !دشنه ی نامرد بر پشتم نشست!از غم نامردی من پشتم شکست:cry::cry::cry:
     
    Shiva از این پست تشکر کرده است.
  9. nafa30

    nafa30 boys are toys"some boys are less than toys"

    ‏Jun 29, 2012
    3,174
    6,475
    598
    زن
    دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟
    دیدی که صبح می شود شب ها بدون من؟
    این نبض زندگی بی وقفه میزند
    فرقی نمیکندبامن...بدون من
    دیروز هم گذشت
    امروز هم گذشت
    طوری نمی شود !فردا بدون من......
     
    SHAPARAK و Shiva از این پست تشکر کرده اند.