1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حکایت بهشت و موسی

شروع موضوع توسط اهلام خانوم ‏May 7, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سؤال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد آری! موسی با حیرت می پرسد: آن شخص کیست؟ خطاب می رسد : او مرد قصابی است در فلان محله. موسی می پرسد: می توانم به دیدار او بروم؟ خطاب می رسد : مانعی ندارد! فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید: من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توان شبی را مهمان تو باشم؟ قصاب در جواب می گوید: مهمان حبیب خداست لختی بنشین تا کارم را انجامدهم آنگاه با هم به خانه می رویم موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت ساعاتی بعد قصاب می گوید کار من تمام است. برویم . سپس با موسی به خانه قصاب می روند به محض ورود به خانه رو به موسی کرد و می گوید لحظه ای تأمل کن! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته آنرا باز کرد و آرام آرام طناب را شل کرد شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد وقتی تور به کف حیاط رسید پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت: مادرجان ، دیگر کاری نداری. و پیرزن می گوید: پسرم ان شاءاله که در بهشت همنشین موسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داد و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید: او مادر من است و آنقدر پیر شده که مجبورم او را اینگونه نگهداری کنم و از همه جالبتر آنکه همیشه این دعا را برای من می خواند که " ان شاءاله دربهشت با موسی همنشین شوی!" چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟ آن هم با موسی! موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم و تو یقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد.
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.