1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حلقه های زنجیره. . .

شروع موضوع توسط zhigol ‏Dec 29, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    ﭘﺴﺮﮎ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺳﻨﮓ ﺩﺭ ﺗﯿﺮﮐﻤﺎﻥ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ.

    ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ‍
    ﺑﺎﻝ ﻫﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺖ
    ﻭ ﺗﻨﺶ ﺧﻮﻧﯽ ﺷﺪ...
    ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩ
    ﺍﻣﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺭﺍﺯﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﯿﺎﺯﺍﺭﺩ
    ﭘﺴﺮﮎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
    ﺗﺎ
    ﺷﮑﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻨﺪ...
    ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺷﮑﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ
    ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻡ ﺑﻮﺩ...
    ﭘﺲ ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺑﻠﻨﺪﯾﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ...
    ﮐﻪ ﯾﮏ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﺵ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺴﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﺵ ﭘﺮﻧﺪﻩ
    ﯾﮏ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻭ ﯾﮏ ﺣﻠﻘﻪ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ
    ﺣﻠﻘﻪ ﺍﯼ ﻣﺎﻩ ﻭ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ...
    ﻭ ﻫﺮ ﺣﻠﻘﻪ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻭ ﻫﺮ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺯﻧﺠﯿﺮ...
    ﻭﮐﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﻧﮕﻨﺠﺪ؟
    ﻭﺍﯼ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
    ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺮﯾﺴﺖ...
    ﻭﺍﯼ ﺍﮔﺮ ﺳﻨﮕﺮﯾﺰﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺑﮕﯿﺮﯼ
    ﻣﺎﻩ ﺗﺐ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ...
    ﻭﺍﯼ ﺍﮔﺮ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺯﺍﺭﯼ
    ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩ...
    ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺮ ﺣﻠﻘﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺸﮑﻨﯽ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺭﺍ ﮔﺴﺴﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﯼ.
     
    SHAPARAK، sahar h، elaheh و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    ممنون . زیبا بود
     
    anti love، erisa و zhigol از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Angry

    Angry esteghlali

    924
    3,904
    360
    :22:
     
    anti love و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  4. thumbsup
     
    anti love و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  5. BlUe

    BlUe

    627
    721
    238
    ادم یاده زنجیره های غذایی میافته!
    خیلی قشنگ بووووود ...
     
    anti love و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  6. zhigol

    zhigol PERPOLISI

    3,628
    10,648
    756
    من یاد خانوم محقق افتادم!!:35:
     
    Shiva و anti love از این پست تشکر کرده اند.
  7. anti love

    anti love از بس لج کردیم با همه دنیا هسیم لش ترین آدم دنیا

    2,096
    6,475
    1,009
    مرسی خیلی جلب بودthumbsup
     
    zhigol و Nayereh از این پست تشکر کرده اند.
  8. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    :120::120::120::120:
     
    zhigol از این پست تشکر کرده است.
  9. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    خدا می داند،ولی........................
    آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
    می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
    را کلاه گذاشت.
    آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
    از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

    آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
    سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
    نمی توان به آن پاسخ داد.

    خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
    روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
    بنویسند.

    خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
    آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
    یادمان رفته باشد.

    خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
    وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.......
     
    SHAPARAK و zhigol از این پست تشکر کرده اند.
  10. elaheh

    elaheh

    2,452
    5,866
    368
    می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.
    همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.
    وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
    پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
    پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند.
    شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
    شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.
    «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»
    هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.
     
    SHAPARAK، sahar h و ا مین از این ارسال تشکر کرده اند.