1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حس آشنای شعر میان من و تو

شروع موضوع توسط New_Sense ‏Dec 9, 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    دوستان عزیزم این تایپیک فقط واسه این باز کردم همه شعرایی که دوست دارن بزارن ؛ واسه اینکه مجموعه ای اشعار از همه دوستان داشته باشیم و لذت ببریم , هر تعداد شعر میزارین مهم نیست ولی خواهشا" کیفیت شعراتون خوب باشه , و ممنون میشم اگه از شعرای طنز استفاده نکنید .
    در ضمن مهم نیست شعر از کی باشه , مهم حس خودتونه .
    اولین شعرم خودم میزارم .




    من رفتم تا خیال خویشتنم را
    به نگاهی که به من عاشق بود تسلیم کنم

    تو ماندی و

    همه نگاه های شهر را در کنار سجاده ات گردن زدی!

    من رفتم تا با خدای خویش ساغری بزنم و

    تمامی شب را سر بر سینه اش بگذارم

    تو ماندی تا با خدای خویشت

    که باورش نداشتی

    سجده ای بلند و بالا کنی !

    من رفتم به سوی دو راهه ای که سایه ام هم تحمل پرواز ذهن مرا نداشت

    تو ماندی تا با تمامی سایه ها غیبت عشق را شبانه روز -

    سوری به پا کنی!

    چه دره ی هولناکی میان ماست.
     

    موضوعات مشابه

    behnam7503 و ILMAH_68 از این پست تشکر کرده اند.
  2. حاجی 7 خط

    حاجی 7 خط منتظرکدوم خوشی بمونم...دنیامگه چی داشته رو نکرده

    4,725
    16,107
    712
    بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم
    که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم

    گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
    ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم

    ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
    چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم

    به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
    کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم

    به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم
    کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم

    به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون
    درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمی‌دانم

    چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم
    درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم

    یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی
    یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم

    کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی
    من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم

    دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت
    ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم


    عطار
     
    behnam7503، ILMAH_68 و New_Sense از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. حاجی 7 خط

    حاجی 7 خط منتظرکدوم خوشی بمونم...دنیامگه چی داشته رو نکرده

    4,725
    16,107
    712
    دوستان اگه اسم شاعرشم بزارید ممنون میشم
     
  4. ILMAH_68

    ILMAH_68 خدایا شکرت

    2,142
    8,277
    2,351


    در میان من و تو فاصله هاست.

    گاه می اندیشم

    ــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!



    تو توانایی بخشش داری.

    دست های تو توانایی آن را دارد

    که مرا ،

    زندگانی بخشد .

    چشم های تو به من می بخشد

    شور عشق و مستی

    و تو چون مصرع شعری زیبا

    سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.



    دفتر عمر مرا ،

    با وجود تو شکوهی دیگر

    رونقی دیگر هست



    می توانی تو به من

    زندگانی بخشی

    یا بگیری از من

    آنچه را می بخشی

    حمید مصدق
     
    behnam7503 و New_Sense از این پست تشکر کرده اند.
  5. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    گفتي؛
    "غريو را تصوير كن"

    سكوتِ آب
    مي‌تواند
    خشكي باشد و فرياد عطش؛
    سكوتِ گندم
    مي‌تواند
    گرسنگي باشد و غريوِ پيروزمندانه‌ي قحط؛
    همچنان كه سكوت آفتاب
    ظلمات است
    اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
    غريو را
    تصوير كن!

    *

    گفتم:

    - اما سكوتِ خدا؛

    تصويرِ غريوِ سكوتِ آب و آفتاب و گندم و آدمي‌ست...



    سكوتِ خدا را

    فرياد كن...



    ....................................................

    * شاملو
     
    ILMAH_68 از این پست تشکر کرده است.
  6. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    ...ماجرا، ماجراي "رفتن" و به قله رسيدن است...

    و اين بار تو هستي که هربار از پا مي افتم يک قدم بالاتر را تعارفم مي کني

    و کساني هستند که وقتي نشان از قله مي گيرم مي گويند:

    "نزديک است"

    ماجرا، ماجراي "رفتن" است

    رفتن و رفتن و رفتن

    و رسيدن؟!

    داستان رسيدن -اما- قصه درياچه بالاي قله است

    همان زيباي نابي که وقتي مي رسي مي بيني

    نه!

    براي او نيامده اي...

    امن و آرامِ من!

    "-شايد-

    تا آسمان هفتم هم بيايم

    -اما-

    تو باز هم بالاتر هستي

    مي دانم...
     
    ILMAH_68 از این پست تشکر کرده است.