1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حتما بخونین فوق العادس

شروع موضوع توسط شادی1370 ‏Dec 12, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. دختری زیبا بود اسیر پدری عیاش، که درآمدش فروش شبانه دخترش بود!
    دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود بازگو کرد. حاکم دختر را نزد زاهد شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد هم همان شب اول دختر را ......... .
    نیمه شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خود یافتند و پرسیدند با این وضع؟! این زمان؟! در این سرما؟! اینجا چه میکنی!!!؟
    دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم آن بود و زاهد از خیر حاکم چنان، بیپناه ماندم.
    پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه او را گفتن تو برو در منزل ما بخواب ما نیز میآییم.
    ... دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند در کلبه خوابش برد.

    صبح که بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین برای حفظ سرما هست و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مرده اند!
    باز گشت و بر در دروازه شهر داد زد که:
    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم،

    خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد،

    وسط کعبه دو میخوانه بنا خواهم کرد،
    تا نگویند مستان ز خدا بیخبرند
     
    آرشین، soraia، ღҲ̸☜ نیـمــ☠ــا ☞Ҳ̸ღ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. آرشین

    آرشین آرشین همراه انجمن

    2,089
    9,733
    29,250
    مرسی واقعا قشنگ گفته