1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

حامی

شروع موضوع توسط memoo ‏Jan 7, 2015 در انجمن عمومی

  1. memoo

    memoo ♥♪ MeMo0♪♥

    86
    1,814
    8,008
    خداوند ازعزرائیل پرسید: تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟
    عزرائیل جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم
    خنده ام زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.. به حالش خندیدم وجانش راگرفتم
    گریه ام زمانی بودی که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را دربیابان بی آب وغذا یافتم سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم دلم به حال آن نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم
    ترسم زمانی بودکه امرکردی جان فقیری رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیک شدم نوربیشترشد وزمانی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم....
    دراین هنگام خداوند به عزرائیل گفت :میدانی آن عالمه نورانی که بود...؟
    اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی من مسئولیت حمایتش را عهده‌دار بودم....
    هرگزگمان مکن که با وجود من موجودی دراین جهان بی سرپناه و تنها خواهد بود
     
    MANI.، Admin و AIDA_SKATER از این ارسال تشکر کرده اند.