1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

جملات زیبا.....!

شروع موضوع توسط barfi ‏Feb 19, 2013 در انجمن مطالب جالب

  1. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    ن 1390 :: نویسنده : طراوت

    دیرگاهی است که دنیا در تاریکی و خاموشی و تنهایی غوطه ور است و این دیرگاه هم چنان نفس می کشد ... آن هم عمیق! 31 سال است که شاعر تنهایی هایمان ، تنهایی اش را با خدا قسمت کرده ...

    او بود که نقش میزد بر این دیرگاه ، گاه رنگ ، گاه بی رنگ! اکنون که نیست ، دنیا باز در همان تاریکی پرسه می زند ... حال اول اردی بهشتی است که تو را برد تا تنها نباشی ... برد تا روزهای بی عشق را نبینی که نیست عشق ... نیست ...

    باز تکرار سروده های تو مرهمی است بر دل پر آشوب ما... هر چقدر هم بارها خوانده و شنیده باشیم ... یادت جاودانه باد !

    شب تنهایی خوب ...

    گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند / شب سلیس است و یک دست ویک باز/ شعمدانی ها و صدادارترین شاخه ی فصل ، ماه را می شنوند.

    پلکان جلوی ساختمان / در فانوس به دست / و در اسراف نسیم / گوش کن ، جادهصدا میزند از دور قدم های تو را / چشم تو زینت تاریکی نیست /

    پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا ... / و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت توهشدار دهد/ و زمان روی کلوخی بنشیند با تو / و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند

    پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت : » بهترین چیز رسیدن به نگاهی استکه از حادثه ی عشق تر است «
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    ین زمین که اینک بر آن گام می‏نهی و بر آن زندگی می‏کنی را خدای بزرگ هم زمان با آفرینش هستی آفرید . قبل از تو بسیاری بر این خاک زیسته‏اند و آن گاه رفته‏اند . پس این را بدان که تو نه اولینی و نه آخرین و نه ماندگار بر این زمین ...
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    هر وقت تو زندگیت به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود ، ناامید نشو ... چون اگر قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن ...
     
    baran...، مهربون و msalehi92 از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    ***

    وقتی قلبت شکست ، خورده هاشو نگه دار ! شاید مثه روز اولش نشه اما شاید بتونی تکه های گم شده ی یه قلب دیگه باشی ...
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    شق یه سم شیرینه ... بدون نسخه کسی که دوستش داری مصرفش نکن ! از دسترس بچه ها دورش کن و در محل تاریک ازش مراقبت کن.
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    قطاری که به مقصد خدا می رفت، خالی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت : مقصد ما

    خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق را توأمان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا تنها

    ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

    قرنها گذش اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند
    .

    از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک

    می شد. زیرا سبکی قانون خداست
    .

    قطاری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت : اینجا بهشت است. مسافران بهشتی

    پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست

    مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی،باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه

    خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده

    نخواهد شد


    و آن که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری .
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.

    زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
    «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید... به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

    ارادتمند
    خانم نات کینگ ‌کول
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    سه شنبه 30 فروردین 1390 :: نویسنده : سارا
    غروب شد
    خورشید رفت
    آفتابگردون دنبال خورشید می گشت
    ستاره ای چشمک زد
    آفتابگردون سرشو پائین انداخت !
    گلها هرگز خیانت نمی کنند..
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد. هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ، دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم . از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن . و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم . هنر نبودن دیگری !





    نوع مطلب : داستان کوتاه،
    برچسب ها : داستان کوتاه، داستان های عاشقانه، داستان کوتاه عاشقانه، داستان عاشقانه، داستان غم انگیز،
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. barfi

    barfi پشت کنـــــــــکوری :) همراه انجمن

    20,517
    50,732
    29,777
    در انتظار دیدنت ، فقط سجاد آگاه است که چقدر گریسته ام و فقط پنجره می داند تعداد کنار رفتن پرده را برای دیدن تو... با آنکه می دانم نمی آیی!!
     
    baran...، BlUe، مهربون و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.