1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

تیرکمون سنگی و مرغ ماهی خوار

شروع موضوع توسط rezaco2196 ‏Jun 29, 2014 در انجمن خاطرات خنده دار

  1. وقتی جوون بودم :24:حدود دوازده ساله:29::29: (((نوجوانی رو جهشی خوندم تو زندگیم:14:))) یادمه اون موقع ها خیلی هوای باغ اطراف رو داشتیم:39::39:همش مراقب بودیم الوچه هاش رو زمین نیفتن خراب شن :24:به خاطر همین ...:44:صبر کن اصلا این چه ربطی به اون داستان اصلی داشت:43: ..ولی یه بار نقشه ناقص بود نزدیک بود گیر بفتیم:50: هنوز یادم نمیاد چطوری از اون دیوار بالا رفتم و پریم:170::171: جون خودم سه متر بیشتر بود...:149:بماند بریم داستان اصلی رو تعریف کنم:157::157:
    قبلا عادت داشتم تیرکمون سنگی بازی کنم...:149::149:پرنده میزدیم....:168:البته بیشتر همدیگه رو میزدیم خیلی درد داشت....:255:یه بار با بچه ها رفتیم ذریاچه ...یه خیلی مرغ دریایی داشتن پرواز میکردن ...:253:دنبال غذا بودن اخه خیلی اب کم بود بچه ماهی خیلی رو اب بود...:45::44:همه شروع کردیم به طرفشون با تیرکمون سنگ پرتاب کردن تا بزنمیشون...:239::239:بین همشون فقط خودم تونستم یکی رو بزنم...:62::62:
    ولی کسی اصل ماجرا رو نمیدونه...:68::68:خودم قشنگ دیدم که اون مرغابی به طرف سنگی که پرتاب کرده بودم اومد...:2::2:فکر کرده بود غذا هست...نمیدونم چرا الان اون ماجرا یادم اومد...:61::61:
     
    FLOWER BUD، meshkat1371، ❀ســپــรєpเ๔ᴱᴴیــבه❀ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. من هلاک این خاطره تعریف کردنتم بخدا :16:
    :35:
     
    FLOWER BUD، rezaco2196، meshkat1371 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داستان های شب رادیو اف ام ردیف 7 :16::smilie:
     
    FLOWER BUD و rezaco2196 از این پست تشکر کرده اند.
  4. Jud/Abbot

    Jud/Abbot دختر همیشه خندون

    10,718
    18,011
    48,955
    داستانت ازایده طرح خودتتتتتت توباید نویسنده میشیدی :35::35:
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.
  5. meshkat1371

    meshkat1371 بانوی آبی آبان و آسمانツ

    950
    4,575
    15,131
    :39::43::55:
     
    FLOWER BUD و rezaco2196 از این پست تشکر کرده اند.
  6. مرسی ار همه ...:22:
    الان اشک شوق تو چشام جمع شده....:166:
    یه شب لباس بسیج رو پوشیدیم رفتیم طرف اسکله...نه اینو نمیشه گفت....در موردم فکر بد میکنین....:195:
    یه شب با ماشین رفتم ولگردی..بغل جاده.....اینم نمیشه گفت:208:
    تو عید رفتیم خونه دوستم بغل ساحل..خونه بغلی....نه:136:
    بچه بودم رفتم عروسی فامیل تو باغ بود....:154:
    برای جشواره خوارزمی رفتم بابلسر برای نحقیق...تو کتابخونه دانشگاه...نه این مال زمان :174::174:
    تو جمعه بازار ...با چندتا دانشو بر خوردم که...:142:
    جلوی قهوه خونه سنتی دیم چند نفر ماشین ندارن منم....:149::149:
    نمیونم چرا یه خاطره سالم که قابل گفتن باشه به ذهنم نمیاد....:182::182::182::182:
    حالا اومد میام تعریف میکنم.....:185::185:
     
    ♕ مـــــ☽ــــــاه بانــــو ♕ و FLOWER BUD از این پست تشکر کرده اند.
  7. :18:
     
    rezaco2196 از این پست تشکر کرده است.