1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

تو مال منی

شروع موضوع توسط سرزمین ارزو ‏Sep 12, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. [Broken External Image]:

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    آرش دیده بود حوصله ندارم، یکم نان و پنیر خورده بود و حالا سر خودش را گرم کرده بود. توی اتاقش داشت بازی می کرد. در اتاق باز بود هی سرش را بالا می اورد و به من نگاه می کرد. فرهاد پاکدل….همان فرهاد فروتن بود…فرهاد پری…همان فرهاد من بود….این یک فاجعه بود…اه لعنتی…اگر همان روز شناسنامه را از خودش گرفته بودم هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتاد…من به مردی که ازش متنفر بودم علاقه مند نمی شدم…وای خدای من….پدر آرش….
    در زدند. آرش سرش را بالا آورد و وقتی دید من خیال بازکردن در را ندارم بلند شد. به ساعت نگاه کردم. ۹ شب بود…می دانستم فرهاد است. آمد تو….بهش نگاه کردم. تا چشمم افتاد بهش اش اشک هایم راه افتاد…آرش به من گفت: مامان اذیتت کرده؟
    فرهاد به آرش نگاه کرد و بعد به من…و گفت: نه پسرم اذیتش نکردم…فقط میشه بری پایین خونه غزل اینا…ما باید با هم حرف بزنیم…
    ـ نمیرم….مامانم داره گریه می کنه…
    ـ مامانت یکم ناراحته….من باید باهاش حرف بزنم…حالا میری؟
    ـ نه می خوام بخوابم….
    ـ خب برو بخواب….بیا بریم بگیر بخواب…بدو….
    آرش و فرهاد رفتند طرف اتاق. آرش یهو برگشت. دوید طرفم. مرا بوسید. اشک هایم را پاک کرد.
    ـ مامانی گریه نکن….
    به روز لبخند زدم و بوسیدمش…
    ـ باشه عزیزم…قربونت برم…من حالم خوبه…برو بخواب…
    لبخند شیرینی زد و رفت توی اتاقش…مدتی گذشت. فرهاد آمد بیرون…و من هنوز همان طور نشسته بودم…آمد نشست کنارم…و سرش را بین دست هایش گرفت…بهش نگاه کردم. موهایش بهم ریخته بود…خودش بهم ریخته تر…نمی توانستم بفهمم هنوز هم همان قدر برایم عزیز هست یا نه…دوباره زل زدم به روبه رویم…
    ـ چرا فامیل لعنتیتو عوض کردی؟
    ـ خوشحالم که این کارو کردم…
    ـ حق نداشتی با من این کارو بکنی…تو از همون اول اومده بودی دنبال بچه ات….من بازیچه بودم…آرش مال منه….مال خودمه….
    ـ چرا نمی فهمی من نمی دونستم تو کی هستی…نمی دونستم آرش تو همون بچه ی منه…من شک کرده بودم اما نمی خواستم باور کنم…بعد از آزمایش مطمئن شدم…باور کن…
    ـ چرا فامیلتو عوض کردی؟
    ـ من….اگه این کارو نکرده بودم که تو از همون اول می فهمیدی من کیم….و هرگز اجازه نمی دادی بهت نزدیک بشم….
    ـ کاش این طوری شده بود….کاش هیچ وقت بهم نزدیک نشده بودی….
    ـ چرا این قدر برات مهمه؟ اون اتفاق مال گذشته است….تو نباید منو به خاطر یه حماقت تو جوونیم ول کنی….من عاشقتم…
    ـ مزخرف میگی…من همون اول بهت اعتماد کردم. باورت کردم و همه چیزو درباره ی گذشته ام بهت گفتم…من حتی از رابطه های مسخره و بی اهمیتم برات گفتم…تو چطور تونستی همچین چیز مهمی رو بهم نگی؟ مگه نمیگی نمی دونستی من دست پری ام؟ وقتی من از نوید گفتم چرا مثل قدیسا بهم نگاه کردی و گفتی واقعا؟ اگه راست میگی…باید همون موقع می گفتی ناراحت نباش رها…من ازین بدترشو دارم…
    ـ آره….اشتباه کردم…راستش ترسدم بهت بگم….
    ـ دیگه نمی خوام ببینمت….
    ـ تو الان ناراحتی….چطور می تونی منو اینقدر راحت ول کنی؟ رها یکم فکر کن….یعنی دیگه دوستم نداری؟ بهم بگو دقیقاً از چی ناراحتی تا درستش کنم….
    ـ از کسی که تو هستی ناراحتم….نمی تونی درستش کنی…تو حتی اگه فامیلتم عوض کنی باز پدر این بچه ای…تو همونی که تو این همه سال ازش متنفر بودم. من همیشه فرهادو مسوول مرگ پری می دیدم….فرهادی که تو هستی….کاش زودتر بهم گفته بودی…کاش اجازه نمی دادی درگیر رابطه ی عاطفی بشیم…
    ـ حالا این اتفاق افتاده…آره نمی تونم عوضش کنم…ولی تو مگه منو دوست نداشتی؟ من عوض شدم. من الان اینم…کسی که روبروته….بابت اون حماقت خودمو تا آخر عمر نمی بخشم….من و تو و آرش می تونیم یه خونواده ی واقعی بشیم. از همون اول قرار همین بوده….ماسه تا….کنار هم…آرش همیشه مال تو می مونه…ولی اون مال منم هست….تو هم مال منی….
    بغضم ترکید: چی داری می گی؟ چرا نمی فهمی؟ هیچ چیز این زندگی مال من نیست….هیچ چیزیش….این خونه مال من نیست….مال پری بود….آرش مال من نیست…مال پری بود….تو مال من نیستی….مال پری بودی….من اینجا چیکارم؟ این جا جای من نیست…تو این زندگی هیچ چیز مال من نیست….هیچی ندارم….حتی آرشو….تقصیر تو بود که پری مرد….
    خودم را انداختم روی دسته ی مبل و هق هق گریه کردم. از این زندگی بیزار بودم….بیزار…..درست لحظه ای که باور کرده بودم خوشبختم، از همیشه بدبخت تر و تنها تر بودم….قدرت هضم این اتفاق را نداشتم…دستش را گذاشت روی بازویم….
    ـ عزیز دلم….اشتباه می کنی…مرگ پری تقصیر من نبود….به من هیچ ربطی نداشت…می دونم اشتباه کردم اما من باعث مرگش نشدم…خواهش می کنم گریه نکن…بگو چیکار کنم که دیگه گریه نکنی؟ قربونت برم….معلومه که آرش مال توئه….منم مال توام اگه خودت بخوای….تو رو خدا….ما ازین خونه می ریم…می ریم یه جایی که مال پری نباشه…فقط مال تو باشه…رها…
    سلول های دستم داشتند حس تماس با دست فرهاد را با تمام وجود حفظ می کردند…هیچ کجای بدنم نمی خواست حس عجیب لمس او را، حتی از روی لباس، فراموش کند…خدای من….هنوز دوستش داشتم….هنوز دوستش داشتم….بازویم را گرفت و مرا کشید طرف خودش….اول نشستم و بعد….توی بغلش بودم….با خشونت خودم را عقب کشیدم اما او مرا محکم تر از قبل گرفت….ماهیچه های قدرتمندش را احساس می کردم….بین بازوهایش احساس درماندگی می کردم….سرم را گذاشتم روی شانه اش و باز گریه کردم….بلندتر از قبل….دستش خیلی آرام روی پشتم حرکت می کرد. سرش را گذاشت روی سرم…و با این کارش انگار آرامش را به قلبم تزریق کرد…
    ـ هیس….تو که نمی خوای پسرمون بیدارشه و مارو اینوری ببینه؟
    پسرمون؟ گریه ام شدید تر شد….
    ـ هیس…گریه نکن….به خدا نمی تونم تحمل کنم…ش ش ش ش….آروم باش عزیز دلم….آره من یه آدم عوضی بودم…اصلاً تقصیر من بود که پری اون طوری شد…ولی رابطمون که یه طرفه نبود….اون خودش خواست…می تونست جلوشو بگیره….خودش خواست….من احمق بودم…پشیمونم رها…من حالا تورو دارم….و آرشو….عاشق هردوتونم….خواهش می کنم نذار اینطوری تموم شه…نمی تونی به این سرعت ازم متنفر شده باشی…هوم؟ تو هنوز دوستم داری…مثل من که حالا بیشتر از همیشه دوستت دارم…
    سرش را پایین تر آورد و آرام گردنم را بوسید…خیلی سریع….ولی با تمام سرعتش توانست مرا منقلب کند…فشار دست هایش را بیشتر کرد… و دوباره بوسید…خیلی طولانی تر…خودم را از آغوشش بیرون کشیدم….و عقب رفتم….اشک هایم را پاک کردم و آب دهانم را قورت دادم….دستم را گذاشتم روی جایی که بوسیده بود…کاش گرمای لب هایش همان جا زندانی می شد…یادم رفته بود که دارد بهم نگاه می کند. همان طور که انگشتم جای بوسه اش را لمس می کرد چشم هایم را بستم و سعی کردم توی ذهنم دوباره بوسه اش را به تصویر بکشم…
    ـ خوشت اومده عزیز دلم؟
    دوباره خواست بغلم کند…ولی اجازه ندادم. ایستادم…
    ـ فرهاد دیگه نه….دیگه این کارو نکن….
    ـ چرا عزیزم؟ من تونستم آرومت کنم….
    ایستاد روبرویم…
    ـ نه فرهاد….دیگه نه…
    ـ باشه عزیزم….باشه….تو دختر خوبی هستی…خیلی خوبی…باشه دیگه نه…حالا بگو که منو بخشیدی….خواهش می کنم…می تونیم از این به بعد باهم باشیم؟
    ـ الان نمی دونم…می خوام تنها باشم…
    ـ تنها باشی که گریه کنی؟ و کسی نباشه آرومت کنه…
    ـ دیگه نه…گریه نمی کنم…می خوام فکر کنم….
    ـ به من؟
    ـ شاید….آره…
    ـ من تحمل ندارم صبر کنم تا تو فکر کنی…می دونم همین الان می دونی چی می خوای…فقط می خوام منو دک کنی….خیالمو راحت کن….هنوز دوستم داری؟
    زل زدم توی چشم هایش…لعنتی…معلوم بود که دوستش داشتم…مخصوصاً حالا که این همه مشتاقانه نگاهم می کرد….دست خودم نبود…هنوز از دستش ناراحت بودم…خیلی زیاد….
    ـ برو فرهاد…
    ـ داری؟ رها بهم نگاه کن….دوستم داری…
    دست خودم نبود…ولی گفتم…
    ـ دارم…
    دوباره دلم می خواست گریه کنم…
    ـ پس منو بخشیدی؟
    ـ هنوز نه……
    ـ باهام می مونی؟
    می خواستم بگویم آره…اما…
    ـ چرا نمیری؟
    ـ چرا بهم نگاه نمی کنی؟ باهام میمونی؟
    چشمهایم را بستم…اگر می گفتم نه….دروغ بود….
    ـ فک کنم آره…..
    ـ ممنونم…باید خیلی درموردش حرف بزنیم…هرموقع تو بخوای….هوم؟ ایطوری خیلی بهتره….باشه….هرقدر بخوای بهت توضیح میدم….
    ـ باشه….
    ـ دیگه این کارو باهام نکن…
    ـ کدوم کار؟
    ـ دیگه گریه نکن…چون واقعاً نمی دونم چیکار باید بکنم…هول شده بودم…داشتم دیوونه می شدم…نمی دونستم چیکار باید بکنم تا حالت بهتر شه….بلد نیستم دلداری بدم…دیگه این کارو باهام نکن…
    فقط بهش نگاه کردم…ولی رویش را برگرداند…و رفت طرف در…
    ـ رها دیگه نباید بمونم…تو راست میگی…الان باید برم…اگه بمونم تا صبح می خوام…باتو باشم…
    نزدیک در سرش را برگرداند و بهم نگاه کرد. لبخند زد. قبل از این که سرش را برگرداند راه افتاد…خورد به در و رفت…خیره ماندم به در…چطور می توانستم هنوز دوستش داشته باشم؟ چطور می توانستم دوستش نداشته باشم؟ باید پری را فراموش می کردم…حالا ما سه نفری با هم بودیم…من و پسر پری و پدری که تمام مدت فکر می کردم فرهاد عوضی است…و نمی دانستم همان فرهاد دوست داشتنی خودم است…​
    پایان.
     
    Sonya، setareh و sajjad از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. setareh

    setareh ღشرمنده دستای پینه بسته پدرممღ

    10,641
    63,408
    88,247
    :cry:/زیبابود.....
     
    Sonya از این پست تشکر کرده است.
  3. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493