1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

توصیف یک پرواز (داستان کوتاه)

شروع موضوع توسط Goln@r ‏Aug 15, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    سه بخشه.... اگه خوب بود بگین بقیه اش رو بذارم... نظر هم بدین... لطفا
    تیغ سرد و بی روح پوست سفید و خط خطی مچش رو لمس می کرد... ساعت بی چاره هزیان می زد... مرداب های سرخ روی زمین حسرت نقش می بستند... نسیمی خنک که از دریچه ای تاریک فضا ی اتاقک سربی را سرد تر می کرد... اتاقک هر لحظه تنگ تر می شد... صدای جیر جیر موتور زنگ زده ی کولر نشانه ی حیات بود... حیات اجباری یک قلب... پمپاژ بی هدف خون...

    ما چرا به دنیا اومدیم؟

    ما چرا زنده ایم؟

    ما چرا نمیمیریم؟

    این خون یعنی زنده ای... این خون یعنی باید زندگی کنی...

    یاد آوری تلخی که تنها هدف از این خط های مبهم بود... مدادی نقره ای که خط های قرمز به جا می ذاشت... حقیقی ترین جادو...

    صدای بچه ها توی حیاط کناری بلند شد... پنجره ی سایه ی نور بازی احمقانه ی اونها رو نشون می داد... بچه های بیچاره... هیچ کس نمی دونست تا چند سال دیگه چه بلایی قراره سرشون بیاد... زنده بودن اینجا هیچ فایده ای نداشت... برای هیچکس...

    چند شبی بود که تنها سکوت کرده بود... دو سالی بود که مرده بود... یک دهه از دیده نشدنش میگذشت... چند ماه بود که گریه نمی کرد... اشک ها و بغض ها راضی به رها کردن وجودش نبودن... سنگین تر از بند نامرعیی که به زمین متصل می شد... به یاد آورد ... ناله کردن بهتر بود... سبک می شد... اما حق نداشت ناله کنه... حق نداشت گریه کنه... حق نداشت اعتراض کنه... اون هیچ چیز نبود... هیچ... نقطه ای تو خالی وسط دفتر زندگی اش ... نمره ای که کارنامه ی اعمالش می گرفت... سری تکون داد... چند دقیقه قبل مو هایی که به اجبار بلند شده بودن را تراشیده بود... انگار باری از دوشش برداشته شده بود... تیغ دوباره لا به لای کتاب ها مخفی شد... تمام وجودش را خون گرفته بود... با دست روی آیینه قلبی کشید... رد قرمزی زمزمه کرد (دوستتون دارم... با اینکه از من متنفرین، از صمیم قلب دوستتون دارم...) پیرهن بلند مشکی پوشیده بود...

    کم کم دنیا رنگ می باخت... وقت پرواز نزدیک بود... پنجره باز شد... نور ماه وحشت زده به اتاق دوید... ستاره ها فرو می ریختند... لبه ی پنجره ایستاد... از نیمه شب گذشته بود.. کسی خونه نبود... تنها بود... تنهای تنها... دست هاش رو از دو طرف باز کرد...

    دلش می خواست کسی بود... موبایل روشن اما سیاه و در سکوت؛ تکان نمی خورد... کسی در نمی زد... کسی سراغی نمی گرفت... فکر کرد (کاش کسی بود...)

    داستان های عاشقانه... که چه سریع مجنون سقوط لیلی اش را حس می کند... داستان های احمقانه که چه سریع مجنون برای نجات لیلی اش پرواز می کند... داستان های کودکانه... چه گرم مجنون لیلی اش را در آغوش می کشد...

    داستان های واقعی اما ... خانه ای، اتاقی، تنهایی، تاریکی، شب، سکوت... مجنون خواب آلود... اشک عریان ... تیغ در میان میدان... مادر پی کار... پدر پی قرض ... کودک تنها... عشق مرده... زندگی بی معنا ... صدا خاموش ... احساس مجازی... دوست داشتن خیالی... لیلی ... پر پر ... لیلی تنها ... لیلی ... در میان آسمان...

    خود را در آغوش کشید... (گریه نکن... این آخر ماجراست... گریه نکن... این پایان تلخی هاست...) و تنها یک قدم بر داشت...

    ماه ؛ تمام پرتو هایش را مامور کرد... دستی از آسمان روح دخترک را لمس کرد... دردی کشیده نشد... جسم بی جانی بر زمین افتاد... بچه های همسایه مبهوت به سایه ای که سقوط کرد فکر می کردند...

    **
     
    New_Sense، ❀ســپــรєpเ๔ᴱᴴیــבه❀ و sara_jo0n از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Jud/Abbot

    Jud/Abbot دختر همیشه خندون

    10,718
    18,011
    48,955
  3. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431

    خوب یک نقد کوتاه بر این اثر ( پست جالبی بود و ارزش پست گذار بیشتر از لایک این پست هست امیدوارم لذت ببرید .)

    خوب بخشی از یک توصیف خودکشی لحظات باقی مانده قبل از مرگ به روایت یک نقال که چطور شخص به دام هوی و هوس های زندگی امروزی ما دچار بی گانگی ذهنی و روحی شده ؛ آنچنان که ترس بر وجودیت خودش در این دنیا در بخش هایی از زندگیش بر اون غالب هست . اگه بخوایم یه مقدار بیشتر تحلیلش کنیم یک ایهام پیش میاد که در قسمتی که میگه ( اما حق نداشت ناله کنه... حق نداشت گریه کنه... حق نداشت اعتراض کنه... ) این حق رو کی بهش نمیده ؟ چون در جایی دیگه میگه (مادر پی کار... پدر پی قرض ... کودک تنها... عشق مرده ) خوب شاید حق داره ولی خودش به خودش این حق نمیده . ولی بسیار شاعرانه هست وقتی میگه (کم کم دنیا رنگ می باخت... وقت پرواز نزدیک بود... پنجره باز شد... نور ماه وحشت زده به اتاق دوید... ستاره ها فرو می ریختند... لبه ی پنجره ایستاد... از نیمه شب گذشته بود.. کسی خونه نبود... تنها بود... تنهای تنها... دست هاش رو از دو طرف باز کرد...) البته سردی و ترسناک بودن لحظه به لحظه این داستان یا وصف که روایت بر پرواز داره جذابیت خاصی برای خواننده داره هرچند که اغراق یه کم زیاد هست , کلمه توصیف یک پرواز برای این هم در نوع خود جالب هست .

    اما شاید بشه گفت به طرح این 3 سوال (ما چرا به دنیا اومدیم؟ ما چرا زنده ایم؟ ما چرا نمیمیریم؟) یک ذهنیت برای خواننده ایجاد میکنه دلیلش چی هست ولی خوب توی سوال آخر که ما چرا نمیمیریم ؟ سوال کمی عجیبه چون ما میمیریم و این به نویسنده این اثر بر میگرده که چرا باید بمیریم ؟ ، و آیا هدفی بالاتر از زندگی هست ؟ ولی خوب خود نویسنده این رو جواب میده (این خون یعنی زنده ای... این خون یعنی باید زندگی کنی...) ولی باز جواب کامل نیست , چون فکر میکنم این خون نیست که میگه زندگی کنی این روح هست که میگه زندگی کن جوری که انگار هیچوفت در این دنیا نبودی .

    در سطر بعد میگه (صدای بچه ها توی حیاط کناری بلند شد... پنجره ی سایه ی نور بازی احمقانه ی اونها رو نشون می داد... بچه های بیچاره... هیچ کس نمی دونست تا چند سال دیگه چه بلایی قراره سرشون بیاد... زنده بودن اینجا هیچ فایده ای نداشت... برای هیچکس...) خوب صدای بازی بچه ها همون زندگی هست همون طراوت . ولی خوب خبر از نابودی مطلق انسانها زمانهای دیگه رو میده .

    این جمله (چند دقیقه قبل مو هایی که به اجبار بلند شده بودن را تراشیده بود... انگار باری از دوشش برداشته شده بود...) بسیار تامل بر انگیز و زیبا هست چون منظور از تراشیدن مو در آیین بودایی و برهمایی خلاص شدن از رنج ها و عذاب های دنیوی هست و یکی از ارکان اونها هست همونطور که توی فیلم ها میتونید ببینید .

    اینجا (موبایل روشن اما سیاه و در سکوت) حکم مدیرنیته و امروزی داره و بسیار جالب هست .

    در این قسمت (لیلی ... پر پر ... لیلی تنها ... لیلی ... در میان آسمان...) اگر منظور از لیلی خود شخصی که خودکشی کرده باشه میتونیم بگیم نقل کننده این داستان شاید فرشته نگهبان خودش بوده .

    و در آخر هنوز انگار داستان ادامه داره ولی جدا از بعضی از ایهام ها و اغراق ها ؛ شاید نویسنده این اثر یک زن باشه چون پرداخت های احساسی واقعی داشت , احساس میکردی که تجربه شخصی نویسنده هست و خوب نمیشه گفت عالی و نمیشه گفت بد در کل خوب بود .

    منتظر باقی داستان هستم اگر این نقد جالب بود واسه اون 2 داستان هم در خدمت هستم . در ضمن اگر نام نویسنده این توصیف هم ذکر شه عالی میشه .


    با تشکر از پست زیباتون
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  4. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    عالی بود... مرسی... خیلی عالی بود! *_*
    میدارم بقیه اش رو... یه چیز کوتاه هم در مورد نویسنده آخرش می ذارم..
    مرسی که وقت گذاشتین...
     
  5. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    "بیشتر شکل داستانی میگیره"
    کلید چرخید... در رو به تاریکی محض باز شد... زن ، روسری قهوه ای و بزرگ را کناری انداخت... شروع به شماتت جسمی که در سایه می دید کرد...

    -من بهت نگفتم خونه رو تاریک نکن؟ تو چه مرگته که همه ی چراغ های لعنتی رو خاموش می کنی؟

    به اتاق رفت... دکمه های مانتو اش رو باز کرد؛ توی آیینه به صورت خسته اش نگاه کرد... با دستمال سفید رنگ و لعاب تقلبی آرایش تیره اش را پاک کرد...

    -خوابی... چرا جواب نمیدی؟ من دارم شب تا صبح برای خوشبختی تو مث سگ میدوم... اون وقت تو نیا به مادرت یه سلام بکن...

    مانتو روی تخت رها شد؛ صفحه ی موبایل روی دراور روشن و خاموش شد... زن، تلفن رو برداشت...

    -سلام مرجان جان... خوبی؟ آره رسیدم... نه معلوم نیست کدوم گوریه... آره.... چه خبر؟ نه بابا... بگو عزیزم... من که کاری ندارم... نه من بی کارم... بگو بگو... ای جانم! مانی هست؟ عزیزم یه خنده ای می کنه...

    جوراب های رنگ پا به گوشه ای پرتاب شدند... گوش ساعت ها از خنده ی دو زن و برنامه ریزی برای فردا پر شد...

    ساعت از 2 گذشته بود... تلفن به خاموشی مطلق رضا داد...

    -این بابات هم که رفته پی خوشگذرونی... معلوم نیست کدوم گوریه... شرکت عمه اش تا دو بازه... من رو خر فرض کرده... تو کجایی که جواب من رو نمیدی ها؟؟؟؟؟؟ من اینجوری بزرگت کردم؟؟؟؟؟ جواب بزرگترت رو ندی؟ یه ساعته دارم باهات حرف می زنم...

    با عصبانیت چراغ اتاق را روشن کرد... پنجره باز بود...

    -رها؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    به سمت پنجره دوید... از فریادش... شهر به خود لرزید
     
    New_Sense از این پست تشکر کرده است.
  6. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431



    خوب در ادامه این توصیف همونجور که گفته شده حالت داستانی به خودش میگیره و دیگه رنگ و لعاب احساسات شاعرانه و تحریکات ترسناک نداره و احساس میشه که ما داریم یک نوع فیلمنامه رو مرور میکنیم .

    زنی به خونه میاد و به عنوان مادر با فرزندی که نیست شروع به صحبت میکنه و در جایی گوشی زنگ میخوره و ... در جایی به این بر میخوریم
    (جوراب های رنگ پا به گوشه ای پرتاب شدند... گوش ساعت ها از خنده ی دو زن و برنامه ریزی برای فردا پر شد...) که رسوایی زن روسپری خانه رو ندا میده و احساسات یک مادر که در خارج از خانه به دیگر آدمها تعلق داره و در داخل خانه به خانواده ای که فرو پاشیده ؛ هرچند طعم تلخ تلاش و کوشش برای روزی دخترش میشه بهانه ای برای سگ دو زدن بیرون خانه .

    اینجا (-این بابات هم که رفته پی خوشگذرونی... معلوم نیست کدوم گوریه... شرکت عمه اش تا دو بازه... من رو خر فرض کرده... تو کجایی که جواب من رو نمیدی ها؟؟؟؟؟؟ من اینجوری بزرگت کردم؟؟؟؟؟ جواب بزرگترت رو ندی؟ یه ساعته دارم باهات حرف می زنم...) احساس یک کلیشه همیشگی رو میده که همیشه گریبانگیر داستان های ماست , چه بهتر اگر پدر خانه فوت کرده بود و یا اصلا" وجود خارجی نداشت .

    و در لحظه آخر که موجی از مرگ رو نشون میده و باز داستان ادامه داره .

    خوب اگر بخوایم نتیجه بگیریم برای این قسمت بسیار کسل کننده تر از قسمت اول بود , خبری از تمایلات درونی و کلمات و جمله های شاعرانه نیست و خوب از اوج آخر داستان قسمت اول به فرود اول داستان دوم میرسیم .

     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  7. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    در واقع تنها قسمت اول هست کل این داستان... یک شب نویسنده دلش خیلی پر بود نشست این رو هم نوشت... :279: :16:
     
    New_Sense از این پست تشکر کرده است.
  8. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431
    نویسندش خودت بودی؟
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.
  9. Goln@r

    Goln@r هیچ....

    2,983
    5,827
    12,663
    بله :16:
     
  10. New_Sense

    New_Sense یاد کن گاهی ما را در تنهایی خود ... همراه انجمن

    3,513
    11,263
    31,431

    واقعا" ؟ عالی بود . رشته خاصی درس میخونی ؟
     
    Goln@r از این پست تشکر کرده است.