1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

تنها دلخوشیت

شروع موضوع توسط ••ÐêMōn•• ‏Apr 11, 2013 در انجمن درد دل

  1. مثل دیوانه زل زدم به خودم
    گریه هایم شبیه لبخند است
    چقدَر شب رسیده تا مغزم
    چقدَر روزهای ما گند است!
    من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!
    راستی قیمت شما چند است؟!
    از تو در حال منفجر شدنم
    در سرم بمب ساعتی دارم
    شب که خوابم نمی برد تا صبح
    صبح، سردرد لعنتی دارم
    همه از پشت خنجرم زده اند
    دوستانی خجالتی دارم!!
    قصّه ی عشق من به آدم ها
    قصّه ی موریانه و چوب است
    زندگی می کنم به خاطر مرگ
    دست هایم به هیچ، مصلوب است!
    قهوه و اشک... قهوه و سیگار...
    راستی حال مادرت خوب است؟!
    اوّل قصّه ات یکی بودم
    بعد، آنکه نبود خواهم شد
    گریه کردی و گریه خواهم کرد
    دیر بودی و زود خواهم شد
    مثل سیگار اوّلت هستم
    تا ته ِ قصّه دود خواهم شد
    مادرم روبروی تلویزیون
    پدرم شاهنامه می خواند
    چه کسی گریه می کند تا صبح؟!
    چه کسی در اتاق می ماند؟!
    هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!
    هیچ کس واقعا ً نمی داند!!
    دیدن ِ فیلم روی تخت کسی
    خواب بر روی صندلی و کتاب
    انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر
    دادن ِ گوسفند با قصّاب!!
    - «آخر داستان چه خواهد شد؟!»
    خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!
    مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده
    ردّ پای به جا گذاشته ات
    کرم افتاده است و خشک شده
    مغز من با درخت کاشته ات!
    از سرم دست برنمی دارند
    خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات
    سهم من چیست غیر گریه و شعر
    بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!
    تا خود ِ صبح، خواب و بیداری
    زل زدن توی چشم یک حشره
    مشت هایم به بالش ِ بی پر!
    گریه زیر پتوی یک نفره
    با خودت حرف می زنی گاهی
    مثل دیوانه ها بلند، بلند...
    چونکه تنهاتر از خودت هستی
    همه از چشم هات می ترسند
    پس به کابوسشان ادامه نده
    پس به این بغض ها بگیر و بخند
    ساده بودیم و سخت بر ما رفت
    خوب بودیم و زندگی بد شد
    آنکه باید به دادمان برسد
    آمد و از کنارمان رد شد!
    هیچ کس واقعا ً نمی داند
    آخر داستان چه خواهد شد!
    صبح تا عصر کار و کار و کار
    لذت درد در فراموشی
    به کسی که نبوده زنگ زدن
    گریه ات با صدای خاموشی
    غصّه ی آخرین خداحافظ
    حسرت ِ اوّلین هماغوشی
    از هرآنچه که هست بیزاری
    از هرآنچه که نیست دلگیری
    از زبان و زمان گریخته ای
    مثل دیوانه های زنجیری
    همه ی دلخوشیت یک چیز است:
    اینکه پایان قصّه می میری...

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    *
     
    Sonya و rezaco2196 از این پست تشکر کرده اند.
  2. Sonya

    Sonya حس خوبيه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تـــو پس زده

    10,226
    58,479
    33,493
    thumbsup
     
    اتنا .. از این پست تشکر کرده است.