1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

تلنگر...!

شروع موضوع توسط Sara skelet ‏Jul 10, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. تلنگر...!
    امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...



    پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می
    کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در
    افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می
    زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین
    نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...



    منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی
    نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه
    کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
    برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین
    یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده
    بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم
    بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!



    ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا!
    من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این
    گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون
    درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...



    دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!



    حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش
    بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های
    غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!



    یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که
    برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!



    تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی
    بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه
    قدرتمند بود!
     
    Admin از این پست تشکر کرده است.