1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

تلخند...

شروع موضوع توسط Mariツ ‏Feb 8, 2015 در انجمن درد دل

  1. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    تلخی روزگار به اینه که خیلی چیزا رو میشه خواست اما!!!
    هرگز نمیشه داشت...



    امشبـــ یـــک جملـــه ی تلـــخ مهمـــان مـــن باش !
    بگـــذار یـــادمـــ نـــرود
    کـــه مـــرا در شبـــی رو بـــه انتهــــــای زمستـــان
    به هیـــچ خدایـــی نسپـــردی و رفتـــی!




    تلخی حکایتم شنیدنیست...
    من عاشق او بودم و او عاشق او....!!




    چشمانت سگ داشت...
    اخلاقتم که سگی بود...
    هار هم که می شدی دوست و دشمن نمی شناختی...
    کاش وفایت هم مثل سگ بود!!!
     
  2. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    بی جهتـــ

    تنهــــــــــــــــایی را دوستــ دارمــ !!

    عادتـــ کرده ام که تنهـــ ـا با خودمــ باشم !!

    دوستــــ ـی میگفت عیبــ تنهــــ ـایی به این استـــ که عادتــ میکنی ...

    خودتــ تصمـــــیم میگیــ ـری ، تنهـــــــا به خیــ ـابان میروی ... به تنهــایی قــ ـدم میزنی !!

    پشتــ میــ ـز کافی شاپــ تنهـــ ـا می نشیـــنی و آدمــ هــــ ـا را نگاه میکنی !!

    ولــــی من به خاطـــ ـر همیـــ ـن حس دوستـــش دارم !!

    تنهــــ ـا که باشی نگاهتـــ دقیق تــ ـر میشود و معنـــ ـادار !!

    چیــــ ـزهایی میبینی که دیـــ ـگــــران نمیبیـــنند !!

    در خیـــ ـابــان زودتـــ ـر از همـــ ـه می فهمـــ ـی پاییـــ ـز آمــ ـده

    و ابـــ ـرهـــا آسمـــ ـان را محکـــــم در آغـــ ـوش کشیـــ ـده اند !!

    میتــــوانی بی توجــ ـه به اطــــ ـراف

    ساعتـــ ها چشم به آسمان بـــ ـدوزی و تولد بــــ ـاران را نظـــاره گر باشــــی !! میتوانی بوی پاک نجابت را حس کنی!!

    بـــ ـرای همیـــــن تنهـــ ـایی را دوستـــ دارم !!

    زیــــ ـرا تنهـــ ـایی حسی استــ که به من فرصتـــ میدهــد " خودم باشـــ ـم " !!

    بـــ ـا خــــــــودم که تعــــ ـارف ندارم !!

    مدتهاستـــ که به تنهــــ ـایی عادتــ کرده ام
     
  3. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    به من گفت:خیالت "تخت" من با تو ام...
    خیالم "تختی" شد برای عشق بازی او با "دیگران"...
     
  4. Mariツ

    Mariツ وقتی خودت در خود گرفتاری هر گونه یِ زنجیر یعنی هیچ

    1,617
    4,460
    28,740
    پشت افکـار نهیلیستـی خود ،کنـــج یک رویکرد خوابـش برد

    شهر را گشت و گشت، خسته نشد ،شهــر را خسته کـــرد خوابـش بــــرد

    نصف شب بود، دختـری تنها، دوره می کرد خاطراتش را

    آنقدر دوره کرد تــا .... آخـــر ،مثل یک دوره گرد خوابش برد

    از "خدایا چقدر بدبختـم" تا "خدایا ببـخش مجبورم"

    توی ماشین نشست و رفت ... که رفت،روی پاهای مرد خوابش برد

    بار اول کمـــی عرق کــــرد و سرخ شد بعد رفت توی اتاق

    بعد با گریه روی تخت نشست ...بعد با خـون و درد خوابش برد

    یاد آورد روز آخر را، فحش ها زجه های مادر را

    بعد با فحش "گم شو از خونه _ _ دیگه هم برنگرد" خوابش برد

    نصف شب بود، دختری تنها با کلنجار ها قدم میزد

    چند ساعت گذشت و خود را از،

    روی پل پـرت کرد ....

    خوابـش بـرد