• این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

تاپیک خاطرات روزانه

setareh

ღشرمنده دستای پینه بسته پدرممღ
ارسال ها
10,645
لایک ها
64,012
#1
سلام به همه کاربرای عزیز:24:
خوفید؟؟خوشید؟؟چخطرا ؟؟:35:
به پیشنهاد یکی از کاربرای سایت وبامشورت با مدیرای عزیزتصمیم گرفتیم که یک تاپیک بزنیم تا در این تاپیک هریک از کاربرا که دوست داشت دراین تاپیک از اتفاقایی که در طول روز براش افتاده بنویسد...
ودر آخرم ممنونم از دوست عزیزمونΜλнdιεH که تازه به جمع ما اضافه شدن واین پیشنهاد رو دادن :22:
منتظر خاطرات قشنگتون در این تاپیک هستیم 6a61457bbf2948363b4cb978a0717979.gif
اینم قلم وکاغذ:
b8c306877366444d77434d40faa443d1.jpg
بفرمایید:laugh:
 

پیوست ها

آخرین ویرایش:

Goln@r

هیچ....
ارسال ها
2,983
لایک ها
5,847
سن
21
محل سکونت
Hell?
#2
سلام
خب منم افتتاحش می کنم... اون چیزی که می خوام تو دفتر خاطراتم بنویسم رو اینجا می نویسم! این سبک خاطره نویسه ی منه
:smile:
امروز یه روز تکراری بود؛ مث تمام روز های دیگه. برای اولین بار روز های تقویم رو شمردم و تا کنکور حدود 29 روز مهلت دارم؛
جالبه که زمان چه قدر سریع می گذره. و من چه خوب می تونم وقتم رو هدر بدم.
هر روزی که میگذره شک و تردید توی وجود من بیشتر میشه و بیشتر با احساساتم عمل می کنم تا با عقلم؛ باز هم برایم جالبه که انگار عقلم پشت یه میز با رو میزی چهار خونه ی قرمز تو یه کافه ی تاریک و دنج نشسته و با خیال راحت قهوه اش و می خوره... در حالی که قلب و احساسم دیوانه وار خیابون های شهر رو طی می کنه و از هر رهگذری التماس کمک داره.
به سختی می فهمم که چی شده و چی میشه؛
بیشتر زمانم امروز صرف صحبت شد... جالبه که انگار ... خاندان جالبی هستن! اما خودش تماما چیز دیگه ای هست.
می ترسم که نظر بذارم و یا حرفی بزنم. می ترسم که باز باز خواست بشم؛ هر روزی که میگذره به لبه ی این پرتگاه نزدیک تر می شد. رویاهام کوچیک تر میشن و آرزو هام کم رنگ تر.
وقتی که کوچیک تر بودم هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز ان قدر بی هدف فقط پی صبح رو به شب رسوندن و شب رو به صبح رسوندن باشم...
،
جالبه که بالا و پایین های این مسیر من رو از یه دختر بلند پرواز همیشه خندون رو به به کسی که آرزوی یه کلبه ی کوچیک، یه باغچه، یه جایی برای تدریس، یه قفسه کتاب و یه تنهایی بزرگ رو داره، تبدیل کرده...
....
امروز تو انجمن یه تاپیک دیدم... توش نوشتم و در حالی که فکر می کردم باید بعدا این رو وارد دفترم هم بکنم!
دارم فکر می کنم که چه قدر جای تاپیک تربیون آزاد... نه... بیخیال...
*یادته؟*
 

*ĦØRÂ*

☆°H○Ra°☆
ارسال ها
3,514
لایک ها
11,051
محل سکونت
تهران
#3
اوففففففففف نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم،خوابالو و بی برنامه ... یعنی چی؟؟ چرا هیچ شوقی واسه بیدار شدن ندارم؟؟
آخ ...امروز قرار بود بشینم درس بخونم ... کی حال داره اخه!!! بی حوصله یه چیزی خوردم ک لاقل بتونم چهارتا چیز تو مغزم فرو کنم!!!
کشوی کتابامو ریختم بیرون ...چی بخونم؟؟؟؟؟؟؟ اومممممم اره ریاضی خوبه!!!
جزوه درسی رو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن ...هنوز یه مسئله نخوندم فکرم مشغول میشه!!
تا کی فکر و ذکرم درس باشه؟؟ اه ...دلم یه ذره تنوع میخواد!! همش درس ...خواب ... یه ذره نت و انجمن دهه هفتادیا ...بعد دوباره ...اوففففففف
کی میشه امتحانام تموم شه!! اصلن کی میشه دانشجو شم ...همیشه با خودم میگم اگر دانشجو بودم بهتر بود ...انقد به این فکر نمیکردم وای فردا مدرسه دارم وای فردا پرسش روزانه ...من درس نخوندم ... چیکار کنم؟؟
دلم یه خورده آزادی میخواد ... دوباره ...یه مسئله دیگه!!! لگاریتم رادیکال 49با فرجه 2در مبنای 2....حوصله ندارم ...یه خورده با گوشیم ور میرم ... این دفه خودمو دعوا میکنم ...
ععععع بخون دگ ... یه مسئله هنوز حل نکردی!!!
شروع میکنم به خوندن ...
ساعت چنده؟؟؟ اووووووووووو ساعت 5ه ... وووووووووی چقدر خوب که لاقل یه کمی چیز حالیم شد!!!
دفترمو میبندم و منتظر ساعت 7میشم که سریال مورد علاقمو ببینم ...
اینم از امروز ما...دوسش نداشتم ...ولی شبش رو دوس دارم
 

ΜλнdιεH

کاشکی بــد نشود آخرِ این قصه یِ بد :|
ارسال ها
9
لایک ها
120
سن
20
محل سکونت
هیچستان
#5
به نــــامـــِ خُـــدا :smile:





مَرا براى روز مبادا کنــار بگذار !
مثلِ مسافرخانه اى متروکه ام
در جاده اى سوت و کور،
يک روزِ خسته از راه مى رسى
و جز آغوشِ من
برايت پناهى نيست ..
| پريسا صالحى |


× دستم خیلی درد میکنه ...
سلام :smile:
اول از همه از ستاره جونم تشکر میکنم که پیشنهادِ من رو قابل دونستن و عملی کردن :35:
امیدوارم در کنار هم لحظات خوبی رو سپری کنیم .. :35:


× امروز میتونم به جرات بگـــم جز ِ بهتــرین هــآ بود :smile:
صبح از ساعتِ پنج تا حالا بیدارم و پلکــآم به زورِ چوب کبریت بازن .. 97b6ab73e81926c753dd25f21268d59f.gif انقده خستم که اگه بخوابم یه روزِ کامل رو خواب میمونم -__-
صبح بدو بدو رفتیم سر ایستگاه و با دوستم سوار سرویس شدیم ، تو راه یه ریز حرف زدیم .. فریده َست دیگر مُخت را میخورد گاهی 9638cb8fab4cfed133450c83edb7c682.gif
رسیدیم مــَد با بچــه ها رفتیم تو کلاسُ شروع کردیم به حرف زدن .. معاون گفته بود نمیشه دوربین و فلش و اسپیکر و... آورد و اینا ولی این نسرین خانومیِ ما با جراتی بیش از اندازه آورده بود :35:))
دمَش گرم ناموسن دمَش گرم :35:
چقده عکس گرفتیم بمانَــد اونم با ژستایِ خرکیِ رویا 9bdd1f93bceca81917db4b81833070e4.gif
ما ایرانیا وقتی میریم گردش بیش از اونکه از فضا لذت ببریم به فکر عکس گرفتنیم 97b6ab73e81926c753dd25f21268d59f.gif
ایرانیَ ست دیگر گاهی دلش میخواهد خل بازی در بیاورد :35:
من و فریده بدو بدو رفتیم واسه ثبتِ نامِ قرائت خونه یوهو دیدم نسرین داد میزنه بدویین جا موندیم :35:
آقا ما رو میگی کیفا رو ، رو زمین میکشیدیم و دِ بدو ..
وسطِ راه یادمون اومد زیر اندازُ جا گذاشتیم حالا همه نیگاهِ من میکردن که کارِ توعه و باید بری از آقا سلمانی ( سرایدارِ مدرسه ) زیر انداز بگیری :/
من بد بخت ، من بیچاره :/ چه زجری کشیدم تا توانستم زیر انداز را بستانم خدا میداند و بس :(
سوار اتوبوس که شدیم دیدم بعلههه .. به به !!!
معاونم همراهِ ماست .. ر**ه شد به حالمون همه رفتیم عقب سکه و سنگین نشستیم .. راه که افتادیم دیدیم معاونمون گفت :
بچه ها کسی فلش نداره آهنگ بذاریم ؟ !
ما : d6b4a5e64c8b014200adfe1a317706ca.gif
معاون : 97b6ab73e81926c753dd25f21268d59f.gif
فلش : d88e48f7056abc6f19719978c3690165.gif
و باز هم ما : 6dc286e7ff2705cc33bfd784a5591de0.gif
دِ آخه مگه تو مخت تاب داره ؟ 6dc286e7ff2705cc33bfd784a5591de0.gif
ما هم مثلِ بز هم رو نگاه میکردیم که خودِ راننده طیِ یه حرکتِ انقلابی آهنگِ داشی مشتی گذاشت و اتوبوس رفت رو هوااا :35:)
اصلا فکرشم نمیکردم لباف ( معاونِ گرام ) انقده پایه باشه 9fd0d32572767b2ae01da3c63ce01864.gif خودش اومد بهمون گفت دست بزنید و برقصید من اصلا نمیبینم 24a1445fb6dd8b3ed29ba6d82bfecf85.gif
من و رویا که دیگه رو زمین بند نبودیم 9bdd1f93bceca81917db4b81833070e4.gif جلو لباف قر میریختیم 9bdd1f93bceca81917db4b81833070e4.gif

مسیرِ اردوگاهمون خیلی جاده ی قشنگی داشت ... پر پیچ و خم پر از درخت :35:)
با هر پیچی از این طرف میریختیم اون طرف .. الکی مثلا جاده چالوس بود 9638cb8fab4cfed133450c83edb7c682.gif


خلاصه بگم :
صدایِ قشنگِ نگار و آهنگِ انار انار ، رقصیدنِ رویا و من و خندیدنِ بچه ها ، تاب بازی و پرشِ نسرین و با خاک یکسان شدنش ، آب بازی و انداختنِ زهرا تو جوب ، خوابیدن رو چمن و گوش دادن به آهنگِ فیروزه ایِ دایان ، بالا رفتن از درخت ، عکسایِ هنری گرفتن من و رویا و خاک برسر گفتنایِ بچه ها ، کش رفتنِ کلاهِ محمد توسطِ من از محدثه ( آخ اگه بفهمه 24a1445fb6dd8b3ed29ba6d82bfecf85.gif ) ، بابا کرم رقصیدنِ رویا و ریحانه و دیده شدن توسطِ معاونین ، پاستیل خوردنایِ دهنی ، بالا رفتن از کوه و همه و همه یِ اتفاقات خیلی خوب و به یاد موندنی بود .. خیلی زیاد :35:
داشتنِ دوستایِ خل و چل یه نعمتیِ که نصیب هر کسی نمیشه... آدم باید یه هم چین دوستایی داشته باشه تا کنارشون فقط و فقط بخنده :284:




× از فردا باید برم فکر درس ، یه هفته فرجه واسه امتحانات فرصتِ خوبیِ واسه دوره ..
قرائت خونه و دوری از خونه :/ به نظر خوب میاد :279:

×امروز تکتمیِ خونم پایین افتاده بود :279: یعنی من اگه با تکتم حرف نزنما روزم شب نمیشه :smile: نمیدونم این یه ماهی که میرم مـَد چه کنم ؟! :279:
آدم باید یه دوست داشته باشه.. دور و نزدیکش مهم نیست باید یکی باشه که خوب درکت کنه .. یکی که بشینی براش از همه چی بگی.. بدونِ در نظر گرفتنِ اینکه درموردت چه فکری میکنه ..
فقط بگی و بگی .. خودت رو خالی کنی ..
و من چقدر از تکتم ممنونم .. ممنونِ مهربونیش .. ممنونِ اینم که خوب موقعی دستم رو گرفت .. با حرفاش باعث شد من مهم ترین تصمیمِ زندگیم رو بگیرم 8ba2c6c4d8c5149aa7a3d76e142b1a41.gif



× پ.ن :
دلم تنگ شده برایِ سونیا و حرف زدن باهاش :*
برایِ صبا و امید دادنش :*
برایِ غزال و مهربونیاش :*
خیلی دلم میخواد باهاتون حرف بزنم ولی نمیشه :/


× لباتون خنــدون خاطره ای ــها :smile:
دل هاتون شاد :smile:
بدرود ..











بیا به پیش مــن ای دوست
زمـانه دشـمن خوست
بیا
بیا
که تو را من
- به وسعت دریا
به وسعت دنیا
به وسعت همه کاینات
دارم ... دوست ...
| حمید مصدق |
 

پیوست ها

ارسال ها
179
لایک ها
2,378
محل سکونت
تهران
#7
ساعت ۷صبح ناگهان چشمام رو وا کردم و ب معنای واقعی سحر خیزی رو دارم تجربه میکنم الان.بیسکویت خوردم مثل همیشه.بعد هم که دوباره برگشتم سر جای اولم.در دنیا نت گشت زدم.اومدم انجمن ده هفتادیا.پست گذاشتم .الان دارم این متنو مینویسم.تا حدود ساعت ۳ از اتاق بیرون نمیرم.مثل هرروز.بعدشم میرم خونه ابجیم اینا با خواهر زادم بازی میکنم.بعد دوباره برمیگردم تو اتاق و در رو میبندم و میمونم تو این چار دیواری تا شب بشه.میخوابم.و دوباره صبح میشه.این زندگی پر از تکرار منه ،هر روز تکرار مکررات.
 

barfi

♡ ftmh ♡
همراه انجمن
ارسال ها
22,450
لایک ها
61,003
سن
21
محل سکونت
رفسنجان
#8
اینم زندگی من :/
از خواب پامیشم یه نگاه به وات بعد یه سر اینستا
بعد دستشویی مسواک
صبحونه
کتابخونه
ظهر ساعت سه نهار یه چرت و نماز
گوشی اینستا وات
کتابخونه تا هشت
نماز
هشت تا ده درس تو خونه
ده تا یازده برگریزان
یازده تا دو درس
دو تا سه فیس بوک و اینستا و وات
دو تا هفت لالا
باز روزه بعد مثه روزه قبل :/
 
ارسال ها
218
لایک ها
1,113
سن
24
محل سکونت
شهر آب פּ آینــہ
#9
اهل خاطره نویسی نیستم اما خب تموم اتفاقاتی که امروز واسم افتاده رو براتون مینویسم :
ساعت 7.15 طبق معمول بیدارشدم و بعد از خوردن صبحونه راه افتادم که برم سرکار...
توراه یه بنر بزرگ توجهمو به خودش جلب کرد که روش نوشته بود "همایش بزرگ شب زنده دارها"و کنارش عکس لباس شب نمای سوفرشهرداری رو دیدم...
داشتم به این فکر میکردم چقدر دیر به فکر این همایش افتادن...
چقدر این زبون بسته ها زحمت میکشن ...
و چقدر در حقشون ظلم میشه...
نه به خاطر اینکه از بابای خودم (که به رحمت خدا رفته) طرفداری بکنم!
نه فقط میخوام بگم نمیتونم جلوی قطرات اشکی رو که بعد از دیدن اینا روی گونم میفته رو بگیرم...
هیچوقت باعث و بانی اونی که باعث شد همه ی کارا قراردادی بشه رو نمیبخشم...
امروز همه ی آ خ و ن د ا رو تف و لعنت کردم...
از همشون متنفرم...
گاهی وقتا خیلی چیزا باعث میشه آدم نتونه هیچوقت گذشته رو فراموش کنه...
امیدوارم یه روزی مملکتمون برگرده به اوج
 
بالا