1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

بیا یه کوچولو هم شده بخند 4

شروع موضوع توسط lady taylor ‏Aug 26, 2013 در انجمن خنده و شوخی

  1. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    بعلههههه جونم براتون بگه حدود سه ساعت پیش به عنوان یه کشتی گیر داشتم با بابام کشتی میگرفتم که فردین بازیم گل کرد و یاد دوران طفولیت افتادم که وقتی با بابام کشتی میگرفتم میزاشت من برنده بشم ^_^ منم خودمو‎ ‎ شل گرفتم که بابام مسابقه رو ببره که‎ ‎ فقط یادم میاد بلندم کرد داشت تو آسمون قرم میداد‎ ‎و با کف پا میزد تو گوشم ^.^ منم که میخواستم خودمو نجات بدم از ارتفاع دو متری بالای دستاش افتادم زمین زدم رو دست راستم ، بابای گلم هم دید هنوز نمردم افتاد روم *_* دستم به زیبای صدای جالب ترقه داد و لامپا خاموش شد، و الان خدارو شکر چپ دستم و با گوشی میتونم بیام 4جوک پست بزارم، وای تازه دست گج گرفته هم مده چقدرم کلاس داره ، دی: فامیلا اومدن ،کامپوت ت ت ت آوردن ^___^ وایی ی ی ی ی ننه من و این همه خوش بختی مهالههههه مهالههه مهالههههه
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  2. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    سر سفره نشستيم داريم خنده بازار نگا ميكنيم ، بابام كانالو عوض ميكنه مامانم اعتراض ميكنه ميگه:
    إإإإإ! خودت ك ادا در نمياري ما بخنديم اينام ك در ميارن عوض ميكني ؟ ي همچين حالتيه مامان مام !
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  3. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    عاغا من اصلا عادت ندارم خيره به كسي نگاه كنم،اونروز از در خونه كه بيرون اومدم زير چشمي ديدم پسر همسايمون تيپش قشنگه،باخودم گفتم من كه عينك دودي دارم متوجه نميشه بذار يكم نگاش كنم،همينطوري كه چشمامو٢٢٠درجه چرخونده بودم سمتش يه دفه گفت:نكن بابا چشات چپ شد!
    أي أي أي خيلي ضايع شدم درس عبرتي شد كه بفهمم زير آفتاب چشم اززير عينك مشخصه!!!
    ديگه از خونه بيرون نميرم كه يارو رو نبنمش :279:
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  4. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    یه بار دیگه ام رفتم سر جلسه امتحان اومدن برگه هارو پخش کردن بین بچه ها...
    عاغا من همینطور یه نیم ساعتی نشستم با خودکارم بازی کردم و هی بیرونا نگاه میکردم که مراقب صداش در اومد اگه بلد نیستی پاشو برگه ات رو بده و برو‍‍‍!!!
    منم با یه قیافه حق به جانب بهش گفتم عزیز من هنوز به من برگه ندادی چیو بیارم بدم؟؟؟
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  5. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    4-5ساله ك بودم تصميم گرفتم آرايشگر بشم به عنوان اولين كار حرفه ايم ي روز بعدظهر ك همه خواب بودن قيچي مامان و پيشبند بابامو ور داشتم و شروع كردم به كوتاه كردن موهاي خودم! خونواده با ديدن نتيجه ي كار منو ب سرعت ب نزديك ترين آرايشگاه رسوندن!
    يادم نيس موهام قبلش چجوري بودن اما يادمه بعد از آرايشگاه رفتن كل فاميل حسن كچل صدام ميكردن!!!!!!!!
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  6. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    یه روز یکی از فامیل های دورمون اومد خونمون منم از این اشنامون حالم بهم میخورد بنا به دلایلی حالا... خلاصه داداشم رفت ظرف میوه ها رو درست کنه منم رفتم باهاش تو اشپزخونه داداشم پشت به من بود منم شروع کردم به حرف زدن که باز این مرتکه بوق اومده با زن بچش مفت خوری با اون سبیلای شاسگولیش اون پسر اسکلش که مث خر با کیبورد کامپیوترم بازی میکنه هر فحشی یاد داشتم بهش دادم که داداشم یکدفی برگشت و دیدم ماتش زده منم از همه جا بی خبر پشتمو نگاه کردم دیدم عباس اقا(فامیلمون)واستاده با پلاستیک قرصاش اونم با حالت عصبانی / هیچی دیگه من لباس سیاهم و کفنمو اماده کردم.......
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  7. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    اقا مادر زندایی من فوت کرده مامان خانوم گیر داده زنگ بزن تسلیت بگو
    حالا مکالمه ما
    زندایی تسلیت میگم ایشاالله غم اخرتون باشه
    زنداییم با گریه و زاری مرسی شادی جان
    همچنان هق هق میکرد :(
    من دیدم خوب گفتم خوشم اومد :smile:
    زندایی گریه نکن ایشالله خدا مادرتونو واستون نگه داره :O
    شااااااااادی جان مادرمو از دست دااااااادم گریش به شیون تبدیل شد :((
    چه غلطی کردمااا امدم جمعش کنم گفتم زندایی تورو خدا گریه نکن خدا پدرتونو واستون نگه داره
    با شیون گفت اونم پارسال از دست دادم با جیغ گفت این و
    دیگه صدایی نیومد انگار غش کرد :( :(
    مامانم که اصلا نمیتونست حتی فحشم بده از بس که هنگ بود :(
    خوب چیه هی به مامانم میگم من سختمه بلد نیستم :((
    شما ها دیگه اینجوری نگام نکنید خجالت میکشماااااااااا :( بهرحال که زنداییم غش میکرد من جلو انداختمش دیگه :smile:
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  8. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    آقا(یه کلاس خصوصی تضمینی رفتم یادگرفتم عاغا چطور نوشته میشه اگه خواستید به شمام معرفیش کنم) ترم قبل من با عجله رفتم دانشگاه امتحان بدم وقتی رفتم تو سالنی که تو کارتم خورده بود دیدم که باید تنها بشینم.
    خلاصه سرتونو درد نیارم یکم نشستم دیدم خبری نیست مثل طلابکارا رفتم به مسوول امتحان گفتم من تو اون سالن تنهام چرا برگه امتحانی واسم نمیارید؟
    کلی تو برگه هاش گشت و از همکاراش سوال کرد به نتیجه ای نرسید اما وقتی کارتمو گرفت نگاه کرد جلوی همه بهم گفت که ساعت امتحانت 3 بعد از ظهره الان 8 صبحه!!!!
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  9. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    تولد من و دخترداییم یه روزه بعد امسال که روز تولدمون رفتم خونش گفت تولدت مبارک منم گفتم تولد تو هم مبارک!!!! اصن یه وضعی
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.
  10. lady taylor

    lady taylor مـــــلکـــــــــه (جدید)انــــجــــمـــن ^_^

    3,666
    11,050
    1,481
    خاطره از پارسال / عاقا عاغا اقا آقغا یه روز که مث همیشه زنگ اخر خورد رفتیم نماز بخونیم اتفاقا اون روز من بخاطر بدون اجازه گرفتن رفتم جای سطل اشغال که یه زباله توش بندازم که معلم ما نمره منفی داد هیچی دیگه اعصابم خورد بود اونروزم همه دبیرا بودن تو نمازخونه منم فکر شیطانی به سرم زد و رفتم بند کفش اقای... به هم گره دادم بعد 10 دقیقه معلممون اومد از شانس منم داشت با همکارش حرف میزد حواسش نبود که کفشاشو پوشید هم قدم اولو گذاشت که پخش زمین شد ینی انگار بمب اتمی به بچه ها زده بودن از بس خندیدن که ..... حالا همکارای معلممون نمیتونستن جلو خندشونو بگیرن حتی ناظممون روز باحالی بود بعد مدرسه داشتم به خونه میرفتم که پام به هم گیر کرد و تو چاله ابو و گل افتادم دیگه فرض کنین همسایه هامونو که ترکیدن از خنده و از اون به بعد بود که از درجه فرشتگی اومدم به ادمی و کسیو اذیت نکردم میگما اصن یه وضی
     
    ❥ℳĀΣĐξĤ❥ از این پست تشکر کرده است.