• این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

بیا تو تا بخندی

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#3
ظهر تو تلویزیون دختره می گفت بابام گاوهاشو فروخته، برای خواهرم جهاز خریده.
بابام بهم گفت شانس آوردیم دختر نداریم، وگر نه مجبور بودم بفروشمت!
 

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#5
پسر یکی از آشناها یه شلوار جین مدل پاره خریده بود. مامانش هم رفته بوده اتاق رو مرتب کنه دیده یه شلوار پاره توی کمدشه. برداشته درسته انداخته توی آشغالی!
 

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#6
نشستیم تو ماشین، مامانم می خواد از خواب دیشبش بگه. ما هم همه گوشامونو تیز کردیم ببینیم چی می گه.
مامانم: دیشب یه خوابی دیدم...
بابام ذل زده تو چشماش می گه: من یا تو؟!
الان من باید چی بگم دقیقا؟ مسئولین رسیدگی کنن لطفا!!!
 

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#7
ﺗﻮ ﺍﺗﻮﯾﻮﺱ ﯾﻪ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺯ ﮐﻪ ﺣﺪﻭﺩﺍ 3 ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﺮﯾﻪ می کرﺩ ﻭ ﺗﺎﻧﮑﺮ ﺗﺎﻧﮑﺮ ﺍﺷﮏ می رﯾﺨﺖ. ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ می گفت ﭼﺮﺍ ﻭﺍﺳﻢ ﺷﮑﻼﺕ ﻧﺨﺮﯾﺪﯼ؟ چه جیغ های بنفشی هم ﮐﻪ نمی زد... ﺧﻼﺻﻪ ﮐﺎﺳﻪ ﺻﺒﺮ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﭙﻮﻝ می زنم ها!
ﺑﭽﻪ ﭘﺮﺭﻭ ﭘﺮرﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﯿﺎ ﺑﺰﻥ... ﻣﻦ ﻭ ﺍﮊ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﻣﯿﺘﻠﺸﻮﻧﯽ؟
منو می گی ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺷﻮﮐﻢ! ﺍﯾﻨﺎ بچه اند؟ اینا اژدهان!
 

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#8
دختر خاله ام به بچه اش برای این که شیرینی زیاد نخوره دندوناش خراب نشه گفته شیرینی ها رو شمرده ام، یه دونه اش کم بشه می زنمت! بچه هم وقتی همه خواب بودن رفته همه شیرینی ها رو نصفه گاز زده که تعدادش کم نشه! هوش و استعدادت تو حلقم!
 

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#9
یارو ﺗﻮ ﭼﺖ ﮔﻔﺖ: ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺫهنم رو ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ، ﺑﭙﺮﺳﻢ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﭙﺮﺱ. ﮔﻔﺖ: ﻭﺍﯼ ﻓﺎﯼ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻧﺪﺭﻭﯾﺪﻩ؟
سلامتیش یه صلوات بلند بفرستین.
 

®ŁáÐɏ §¡£Vë

$من و مجتبی$ . . .#شما همه#
ارسال ها
7,933
لایک ها
22,392
سن
24
#10
روز اول عید می خواستم از همسایه مون چیزی قرض بگیرم، خلاصه بعد از هماهنگی های لازم رفتم جلوی در خونه طرف در حالی که تو ذهنم مرور می کردم که چه جوری سال نو رو تبریک بگم حالا تصور کنید طرف پدربزرگش هم فوت کرده داغونه داغون. هیچی دیگه یهو در رو باز کرد، من هول شدم گفتم: سلام صبحتون به خیر! حالا ساعت چنده؟ 11/30 شب... طرفو می گی مرده بود از خنده. من هم با خاک یکسان شدم رفت!
 
بالا