1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

بودن یا نبودن.......

شروع موضوع توسط *امين* ‏Jan 27, 2013 در انجمن درد دل

  1. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    بودن یا نبودن مسئله این است؟؟؟؟
    [​IMG]
    نه..........
    مسئله بودن یا نبودن نیست....
    مسئله چگونه بودن است..............
    مسئله کشف راز نهان دل آدمیست که میان دستان شب گم شده....
    آنان که میگویند عاشقند از کجای این دیو نهان قلب سرخ خویش را یافتند...
    مسئله بودن یا نبودن نیست....
    مسئله احساس تهی بودن دستان کودک پا برهنه ی کنار خیابان است....
    آنانکه که می گویند خیریم کجای درد این کودک را درمان کردند....
    مسئله اصلا بودن یا نبودن نیست.....
    مسئله اینجاست که ما کجا هستیم .....
    چه می کنیم......
    چه می خواهیم......
    چه کرده ایم و جبران نکردیم.....
    چه گفته ایم و چه سوزانده ایم.....

    مسئله چیست؟؟؟؟؟؟
    به گمانم من هم نمی دانم چرا که آنقدر پیچیده است که میان من و تو گم شده است..
    شاید هم آنقدر ساده که به چشم هیچ کس نمی آید...
    شاید مسئله آن کودک تنها نیز نباشد
    شاید مسئله آنچه هستیم و آنچه کرده ایم نیز نباشد
    شاید مسئله منم
    تویی.................
    شاید هم نه
    مسئله هر چه هست بودن و نبودن ما نیست....
    گمان می کنم مسئله آن زمان ما می شویم که بودن یا نبودنمان تفاوتی در بودن و نبودن یا چگونه بودن دیگران ایجاد کند.
    ............................................
    اصلا شاید هیچ کدام از اینها نباشد....
    چرا که اگر من جزئی از مسئله بودم دیده می شدم
    اما اکنون در میان خاکسترهای دنیای سوخته گم شده ام
    و هیچ کس نمیفهمد که من هستم یا نیستم اگر هستم کجا هستم.....
    نمی دانم این مسئله چه اهمیتی دارد که همه به دنبال جوابش هستند؟؟؟؟
    کاش می فهمیدم مسئله چیست؟؟؟
     
    elaheh، ya30 joon، سرزمین ارزو و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    "به نام خدا"

    مرگ؛اين ترسي كه همواره گريبان مرا مي گيرد و هنگام جولان دادن در افكارم،آرزوهايم همچون كوهي
    در برابر اين حقيقت قدعلم مي كنند كه مبادا بر من غلبه كند.
    مرگ؛اين آرزويي كه همواره در افسانه ي روياهايم به تصوير كشيده مي شود كه روزي فرا مي رسد و من از زير
    بار انسان بودن؛از اينكه بايد جور برتري خود را نسبت به ديگر مخلوقات بكشم،رها مي شوم.
    مرگ؛اين تاريكي مخوفي كه هنگام جاري شدن در رگهايم جوي زندگي را در تك تك اعضايم خشك ميكند و مرا
    به گذشته ام كه به طبيعت و چوب هاي خشك و بي جان كه همچون برگهاي زرد پاييزي بر زير قدمها خورد مي شوند
    باز مي گرداند .

    زندگي؛اين فاني زميني كه مرا از اصالت طبيعتيم دور ميكند و به سمت جسمهاي سست و بي عنصري
    مي كشاند كه هوس هايش پاياني ناپذير است.
    زندگي؛اين سراب زيبايي كه مرا به سمت امواج متلاطم آمال و آروزهايم ميكشاند و با نوسانش ميل به همراهي
    با اين سراب رنگي را در من كمرنگ مي كند.

    و عشق؛اين احساسي كه بين مرگ و زندگي مرا در تنگنايي قرار داده كه قدرت تصميم گيري را از من صلب؛
    و قلبم را با اوراد جادوييش تسخير كرده.


    [​IMG]
    بودن یا نبودن ؟ مساله این است...
    آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آن که سلاح نبرد به دست گرفته ،
    با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم ؟
    مردن ... خفتن ... همین و بس ؟
    اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد
    غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود .
    مردن ... خفتن ... و شاید خواب دیدن . آه مانع همین جاست . در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور
    انداخته باشیم در آن خواب مرگ شاید رؤیاهای ناگواری ببینیم . ترس از همین رؤیاهاست که ما را به تأمل وامی دارد
    و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را این قدر طولانی می کند زبرا اگر شخصی یقین
    داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند کیست که درمقابل لطمه ها و خفت های زمانه ،
    ظلم ظالم ، تفرعن مرد متکبر ، آلام عشق مردود ، درنگ های دیوانی ، وقاحت منصب داران و تحقیرهایی که
    لایقان صبور از دست نالایقان می بینند تن به تحمل دردهد ؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد و نخواهد
    که در زیر فشار زندگانی پرملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد ؟
    همانا بیم از ماورای مرگ ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمی گردد شخص را حیران
    و اراده ی او را سست می کند و ما را وامی دارد تا همه ی رنج هایی را که در حال کنونی داریم تحمل نماییم و
    خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی خبر هستیم پرتاب نکنیم !
    آری تفکر و تعقل همه ی ما را ترسو و جبان می کند و عزم و اراده هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توأم گردد
    رنگ باخته ، صلابت خود را از دست می دهد . خیالات بسیار بلند به ملاحظه ی همین مراتب از سیر و جریان
    طبیعی خود باز می مانند و به مرحله ی عمل نمی رسند و از میان می روند .
    ...خاموش ...افیلیای زیبا ...ای پری هر وقت دعا می کنی گناهان مرا نیز به خاطر داشته باش و برای من هم
    طلب آمرزش کن.

    هملت - ویلیام شکسپیر
     
    elaheh و ya30 joon از این پست تشکر کرده اند.
  3. Shiva

    Shiva

    5,462
    12,102
    1,273
    خیلی قشنگ بود مرسی
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  4. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    سلام معلوم هست تو کجایی ؟
    چند وقته اذیتت نکردم بدن درد گرفتم :35::16:
     
    Shiva از این پست تشکر کرده است.
  5. Shiva

    Shiva

    5,462
    12,102
    1,273
    :16:
    چی میگی !!؟:biggrin:
    کمتر میام دیگه :16:
     
    ا مین از این پست تشکر کرده است.
  6. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    چرا ؟
    بچه های جدید رو خیلی نمیشناسم . نمیشه باهاشون شوخید
    شماها بچه های قدیم خیلی باجنبه ترید . هیچ کدومتون نیستید .
    اینکه نشد اخه !!!
    پس با کی شوخی بکنیم
     
    Shiva از این پست تشکر کرده است.
  7. Shiva

    Shiva

    5,462
    12,102
    1,273
    :136:بله بله!
    من نمیدونم خودت میدونی به من چه! :16::tongue:
    :34:
     
  8. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    چرا کم میای؟
     
  9. *امين*

    *امين* *امین*

    8,446
    23,155
    1,128
    سرزمین آرزو هم که از بس کم میاد مارو یادش رفته میگم من همون peyrovan ام تازه یادش اومده
    نازنین هم که از بس کم میاد اون روز باهاش شوخیدم ناراحت شد
    از دسته شماها . منم قهر میکنم میرم ها !!!
     
  10. خب ببمنچه اسمت عوض شده بود خوب
    ببشقید
    باخودم شوخی کن