1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

بهشت فروشی

شروع موضوع توسط MANI. ‏Jun 8, 2014 در انجمن داستان و رمان

  1. MANI.

    MANI.

    606
    7,085
    12,354
    هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
    آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
    - بهلول، چه می سازی؟
    بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
    بهلول گفت: می فروشم.
    قیمت آن چند دینار است؟
    صد دینار.
    زبیده خاتون گفت: من آن را می خرم.
    بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
    وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
    این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
    - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
    - به تو نمی فروشم.
    هارون گفت:
    - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
    بهلول گفت:
    - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
    هارون ناراحت شد و پرسید:
    - چرا؟
    بهلول گفت:
    - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم
     
    meshkat1371، N@$@$، μ~¤@ฯmit@¤~μ و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. stranger

    stranger خداحافظ

    2,997
    15,732
    35,483
    لایک بسیار قشنگ بود :smile:
     
    آخرین ویرایش: ‏Jun 8, 2014
    meshkat1371، S A R I N A، μ~¤@ฯmit@¤~μ و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. mania22

    mania22 مرده...

    682
    3,124
    1,316
    مرسی خیلی جالب بود
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ، Aryamehr و stranger از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. μ~¤@ฯmit@¤~μ

    μ~¤@ฯmit@¤~μ hastye eshgh Im lovable lovable for loveer

    9,041
    24,805
    2,687
    :inlove::22:
     
    stranger از این پست تشکر کرده است.
  5. BaRaN...TaNha

    BaRaN...TaNha بترس از اون خردادی که بزنه رگ احساس و عواطفش رو...

    329
    2,267
    392
    :120::120::120:
     
    stranger و μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده اند.