1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

بهترین دیالوگ های سینمای جهان

شروع موضوع توسط Catalan Boy ‏Jul 19, 2014 در انجمن مطالب جالب

  1. آقای مجری: بچه ها...هم شيرينی خريدم، هم شکلات، هم بستنی
    بچه ها: به به ...
    آقای مجری: ولی هيچکدومو بهتون نميدم !
    پسرعمه زا: ای بابا اين ديگه چه حرکتيه؟...ما کلی آنزيم آزاد کرديم
    جواب هيپوتالاموس مارو کی ميده؟
    آقای مجری: فقط به يه شرط اينارو بهتون ميدم
    بايد بگين گلاس گلدون منو کي خورده
    فاميل دور: اين کره خر!
    جيگر: من گل نميخورم! من گل نميخورم! من گل نميخورم!
    فاميل دور: تا حالا فکر ميکرد جيگره، حالا حتماٌ فکر ميکنه بوفونه!
    پسرعمه زا: گابی جان برو و با يه اعتراف شجاعانه مارو به سعادت رسون!
    آقای مجری: گابی که ديروز نبود
    فاميل دور: آقای مجری گاوه ديگه...هر کاری ازش برمياد
    آقای مجری: پس فقط تو موندی ببعی...
    ببعی به فاميل: دَدی، دَدی دستم به دامنت...يه کاری بکن!
    فاميل دور: سيرداغ ببينم،دستتو توی دامنم هم بکنی نميتونم کاری واست بکنم !!!

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

     
  2. جوکر (به ریچل): این زخم ها رو می‌بینی؟ میخوای بدونی این زخم ها رو چطوری برداشتم؟ بیا اینجا. هی به من نگاه کن... یه زن داشتم، اونم مثل تو خوشگل بود... کسی که بهم میگه خیلی نگرانم... کسی که بهم میگه باید بیشتر بخندم... کسی که زیاد قماربازی میکنه و یه عالمه بدهی بالا میاره... یه روز نزولخورها صورتش رو خط خطی میکنن و ما پولی برای جراحیش نداریم... نمی تونه این موضوع رو تحمل کنه... فقط میخوام دوباره لبخندش رو ببینم، ازش فقط میخوام که بدونه من نگران زخم هاش نیستم... واسه همین، یه تیغ میذارم کنار دهنم و این کار رو با خودم میکنم... میدونی چی میشه؟ نمیتونه دیدنمو تحمل کنه! ترکم میکنه... حالا دیگه جنبه‌ی خنده دار ماجرا رو می بینم! حالا دیگه همیشه می خندم...
     
  3. پیرمرد پکی به چپقش زد به افق خیره شد و گفت:
    _قلی خان دزد بود خان نبود، لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن سال تو بود با خودش گفت ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم... با همین یه حرف پا جونش وایسادو هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و به خودش گفت هزارتات تموم شد حالا ببینم عرضشو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد ...؟
    نشد ... نشد ... نتونست و مشغول ذمه ی خودش شد.
    نگاهی با چشمانی خیس به مرد کرد و ادامه داد:
    _تقاص از این بدتر؟
    پیرمرد باز هم پکی به چپقش زد و به منظره ی روبرویش خیره ماند مرد با تعجب گفت
    _ تو قلی خانی؟ تو قلی خانی؟ تو قلی خانی
    ولی پیرمرد دیگر جواب نداد. پیرمرد مرده بود. حالا هم پیر مرد مرده و هم مرد ولی این سکانس برای همیشه جاودانه شد.
    ____ ____ ____
    روزی روزگاری
     
  4. حسرت واقعی را آن روزی می خوری ، كه ميبينى به اندازه سن و سالت ، زندگى نكرده ای ...!

    "گابریل گارسیا مارکز
     
  5. یکم طولانیه ولی ارزش خوندن داره
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    روایت کوتاه مارکز از زندگی در چند خط و در واپسین سالهای زندگی اش


    در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌ دانند و گاهی اوقات پدران هم .
    در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
    در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می‌ كند .
    در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
    در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ، بلكه چیزی است كه خود می‌ سازد .
    در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ، بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .
    در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد این است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان دهیم .
    در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است .
    در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
    در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌ توان ایثار كرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
    در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد ، بخورد .
    در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌ های خوب نیست ، بلكه خوب بازی كردن با كارت‌ های بد است .
    در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌ كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .
    در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
    در 85 سالگی دریافتم كه همانا زنـدگــــــی زیـــبـاســــــت .....
     
  6. وقتی بچه بودم دعا میکردم که خدا به من یه دوچرخه بده.
    بعد فهمیدم که تخصص خدا در دادن چیزهای دیگه است.
    بخاطر همین یه دوچرخه دزدیدمو از خدا خواستم که منو ببخشه!

    Al Pacino _ Scarface _ 1983