1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

برگزیده ترین اشعار فروغ فرخزاد

شروع موضوع توسط Aryamehr. ‏Dec 1, 2016 در انجمن شعر و مشاعره

  1. از تنگنای محبس تاریکی،
    از منجلاب تیره این دنیا
    بانگ پر از نیاز مرا بشنو،
    آه ای خدا ی قادر بی همتا
    یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
    بشکاف این حجاب سیاهی را
    شاید درون سینه من بینی
    این مایه گناه و تباهی را،
    دل نیست این دلی که به من دادی
    در خون تپیده آه رهایش کن
    یا خالی از هوی و هوس دارش
    یا پای بند مهر و وفایش کن
    تنها تو آگهی و تو می دانی
    اسرار آن خطای نخستین را
    تنها تو قادری که ببخشایی
    بر روح من صفای،نخستین را
    آه ای خدا چگونه ترا گویم
    کز جسم خویش خسته و بیزارم
    هر شب بر آستان جلال تو
    گویی امید جسم دگر دارم
    از دیدگان روشن من بستان
    شوق به سوی غیر دویدن را
    لطفی کن ای خدا و بیاموزش
    از برق چشم غیر رمیدن ر

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید


    عشقی به من بده که مرا سازد
    همچون فرشتگان بهشت تو
    یاری به من بده که در او بینم
    یک گوشه از صفای سرشت تو
    یک شب ز لوح خاطر من بزدای
    تصویر عشق و نقش فریبش را
    خواهم به انتقام جفاکاری
    در عشقش تازه فتح رقیبش را
    آه ای خدا که دست توانایت
    بنیان نهاده عالم هستی را
    بنمای روی و از دل من بستان
    شوقگناه و نقش پرستی را
    راضی مشو که بنده ناچیزی
    عاصی شود بغیر تو روی آرد
    راضی مشو که سیل سرشکش را
    در پای جام باده فرو بارد
    از تنگنای محبس تاریکی
    از منجلاب تیره این دنیا
    بانگ پر از نیاز مرابشنو
    آه ای خدای قادر بی همتا
     
    soha4820، Admin و *پرستو* از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. ی شب از رویای تو رنگین شده
    سینه از عطر تو ام سنگین شده
    ای به روی چشم من گسترده خویش
    شایدم بخشیده از اندوه پیش
    همچو بارانی که شوید جسم خاک
    هستیم زآلودگی ها کرده پاک
    ای تپش های تن سوزان من
    آتشی در سایه مژگان من
    ای ز گندمزار ها سرشارتر
    ای

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    زرین شاخه ها پر بارتر
    ای در بگشوده بر خورشیدها
    در هجوم ظلمت تردید ها
    با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
    هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
    ای دلتنگ من و این بار نور ؟
    هایهوی زندگی در قعر گور ؟
    ای دو چشمانت چمنزاران من
    داغ چشمت خورده بر چشمان من
    بیش از اینت گر که در خود داشتم
    هر کسی را تو نمی انگاشتم
    درد تاریکیست درد خواستن
    رفتن و بیهوده خود را کاستن
    سرنهادن بر سیه دل سینه ها
    سینه آلودن به چرک کینه ها
    در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
    زهر در لبخند یاران یافتن
    زر نهادن در کف طرارها
    گمشدن در پهنه بازارها
    آه ای با جان من آمیخته
    ای مرا از گور من انگیخته
    چون ستاره با دو بال زرنشان
    آمده از دوردست آسمان
    از تو تنهاییم خاموشی گرفت
    پیکرم بوی هم آغوشیگرفت
    جوی خشک سینه ام را آب تو
    بستر رگهایم را سیلاب تو
    در جهانی این چنین سرد و سیاه
    با قدمهایت قدمهایم براه
    ای به زیر پوستم پنهان شده
    همچو خون در پوستم جوشان شده
    گیسویم را از نوازش سوخته
    گونه هام از هرم خواهش سوخته
    آه ای بیگانه با پیراهنم
    آشنای سبزه زاران تنم
    آه ای روشن طلوع بی غروب
    آفتاب سرزمین های جنوب
    آه آه ای از سحر شاداب تر
    از بهاران تازه تر سیراب تر
    عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگیست
    چلچراغی در سکوت و تیرگیست
    عشق چون در سینه ام بیدار شد
    از طلب پا تا سرم ایثار شد
    این دگرمن نیستم ‚ من نیستم
    حیف از آن عمری که با من زیستم
    ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
    خیره چشمانم به راه بوسه ات
    ای تشنج های لذت در تنم
    ای خطوط پیکرت پیراهنم
    آه می خواهم که بشکافم ز هم
    شادیم یکدم بیالاید به غم
    آه می خواهم که برخیزم ز جای
    همچو ابری اشک ریزم هایهای
    این دل تنگ من و این دود عود ؟
    در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
    این فضای خالی و پروازها ؟
    این شب خاموش و این آوازها ؟
    ای نگاهت لای لایی سحر بار
    گاهواره کودکان بی قرار
    ای نفسهایت نسیم نیمخواب
    شسته از من لرزه های اضطراب
    خفته در لبخند فرداهای من
    رفته تا اعماق دنیا های من
    ای مرا با شعور شعر آمیخته
    این همه آتش به شعرم ریخته
    چوت تب شعرم چنین افروختی
     
    soha4820، Admin و *پرستو* از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

    راهی بجز گریز برایم نمانده بود

    این عشق آتشین پر از درد بی امید

    در وادی گناه و جنونم کشانده بود


    رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

    با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

    رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

    رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم


    رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

    از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

    بیرون فتاده بود به یکباره راز ما


    رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

    در لابلای دامن شبرنگ زندگی

    رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

    فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


    من از دو چشم روشن و گریان گریختم

    از خنده های وحشی طوفان گریختم

    از بستر وصال به آغوش سرد هجر

    آزرده از ملامت وجدان گریختم


    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

    دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

    می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

    مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر


    روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

    در دامن سکوت به تلخی گریستم

    نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

    دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
     
    soha4820، Admin و *پرستو* از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. شاید این را شنیده ای که زنان
    در دل « آری » و « نه » به لب دارند
    ضعف خود را عیان نمی سازند
    رازدار و خموش و مکارند

    آه ، من هم زنم ، زنی که دلش
    در هوای تو می زند پر و بال
    دوستت دارم ای خیال لطیف
    دوستت دارم ای امید محال
     
    soha4820، Admin و *پرستو* از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمی خواهد
    باورکند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
    و حس باغچه انگار
    چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .

    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    حیاط خانهٔ ما
    در انتظار بارش یک ابر ناشناس
    خمیازه می کشد
    و حوض خانهٔ ما خالی است
    ستاره های کوچک بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خاک می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها
    شب ها صدای سرفه می آید
    حیاط خانهٔ ما تنهاست .

    پدر میگوید :
    ( از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خود را بردم
    و کار خود را کردم )
    و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
    یا شاهنامه می خواند
    یا ناسخ التواریخ
    پدر به مادر می گوید :
    ( لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
    وقتی که من بمیرم دیگر
    چه فرق می کند که باغچه باشد
    یا باغچه نباشد
    برای من حقوق تقاعد کافیست . )

    مادر تمام زندگیش
    سجاده ایست گسترده
    درآستان وحشت دوزخ
    مادر همیشه در ته هر چیزی
    دنبال جای پای معصیتی می گردد
    و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
    آلوده کرده است .
    مادر تمام روز دعا می خواند
    مادر گناهکار طبیعیست
    و فوت می کند به تمام گلها
    و فوت می کند به تمام ماهی ها
    و فوت می کند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و بخششی که نازل خواهد شد .

    برادرم به باغچه می گوید قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها می خندد
    و از جنازهٔ ماهی ها
    که زیر پوست بیمار آب
    به ذره های فاسد تبدیل می شوند
    شماره بر می دارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفای باغچه را
    در انهدام باغچه می داند .
    او مست می کند
    و مشت میزند به در و دیوار
    و سعی میکند که بگوید
    بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
    او ناامیدیش را هم
    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
    همراه خود به کوچه و بازار می برد
    و نا امیدیش
    آن قدر کوچک است که هر شب
    در ازدحام میکده گم می شود .

    و خواهرم که دوست گلها بود
    و حرفهای سادهٔ قلبش را
    وقتی که مادر او را می زد
    به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
    و گاه گاه خانوادهٔ ماهی ها را
    به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد ...
    او خانه اش در آن سوی شهر است
    او در میان خانه مصنوعیش
    با ماهیان قرمز مصنوعیش
    و در پناه عشق همسر مصنوعیش
    و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
    آوازهای مصنوعی می خواند
    و بچه های طبیعی می سازد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
    حمام ادکلن می گیرد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    آبستن است .

    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
    و منفجر شدن
    همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
    خمپاره و مسلسل می کارند
    همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
    سر پوش می گذارند
    و حوضهای کاشی
    بی آنکه خود بخواهند
    انبارهای مخفی باروتند
    و بچه های کوچهٔ ما کیف های مدرسه شان را
    از بمبهای کوچک
    پر کرده اند .
    حیاط خانهٔ ما گیج است .

    من از زمانی
    که قلب خود را گم کرده است می ترسم
    من از تصور بیهودگی این همه دست
    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
    من مثل دانش آموزی
    که درس هندسه اش را
    دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
    و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
    من فکر می کنم ...
    من فکر می کنم ...
    من فکر می کنم ...
    و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
     
    soha4820، Admin و *پرستو* از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاش چون پاییز بودم
    کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
    برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
    آفتاب دیدگانم سرد می شد,
    آسمان سینه ام پر درد می شد
    ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
    اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
    وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
    وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
    شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
    در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
    در شرار آتش دردی نهانی.
    نغمه ی من ...


    همچو آواری نسیم پر شکسته
    عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
    پیش رویم :
    چهره تلخ زمستان جوانی
    پشت سر :
    آشوب تابستان عشقی ناگهانی
    سینه ام :
    منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
    کاش چون پاییز بودم
     
    soha4820، Admin و *پرستو* از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. من از نهایت شب حرف می‌زنم

    من از نهایت تاریکی

    و از نهایت شب حرف می‌زنم

    اگر به خانه من آمدی برای من

    ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه

    که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
     
    Admin و *پرستو* از این پست تشکر کرده اند.
  8. ديدگان تو در قاب اندوه

    سرد و خاموش

    خفته بودند

    زودتر از تو ناگفته ها را

    با زبان نگه گفته بودند

    از من و هرچه در من نهان بود

    مي رميدي

    مي رهيدي

    يادم آمد كه روزي در اين راه

    ناشكيبا مرا در پي خويش

    ميكشيدي

    ميكشيدي

    آخرين بار

    آخرين لحظه تلخ ديدار

    سر به سر پوچ ديدم جهان را

    باد ناليد و من گوش كردم

    خش خش برگهاي خزان را

    باز خواندي

    باز راندي

    باز بر تخت عاجم نشاندي

    باز در كام موجم كشاندي

    گر چه در پرنيان غمي شوم

    سالها در دلم زيستي تو

    آه هرگز ندانستم از عشق

    چيستي تو؟

    كيستي تو؟
     
    Admin و *پرستو* از این پست تشکر کرده اند.
  9. کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهی ها نیست
    کسی نمی خواهد
    باورکند که باغچه دارد می میرد
    که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود
    و حس باغچه انگار
    چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .



    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    حیاط خانهٔ ما
    در انتظار بارش یک ابر ناشناس
    خمیازه می کشد
    و حوض خانهٔ ما خالی است
    ستاره های کوچک بی تجربه
    از ارتفاع درختان به خاک می افتد
    و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها
    شب ها صدای سرفه می آید
    حیاط خانهٔ ما تنهاست .

    پدر میگوید :
    ( از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خود را بردم
    و کار خود را کردم )
    و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
    یا شاهنامه می خواند
    یا ناسخ التواریخ
    پدر به مادر می گوید :
    ( لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
    وقتی که من بمیرم دیگر
    چه فرق می کند که باغچه باشد
    یا باغچه نباشد
    برای من حقوق تقاعد کافیست . )

    مادر تمام زندگیش
    سجاده ایست گسترده
    درآستان وحشت دوزخ
    مادر همیشه در ته هر چیزی
    دنبال جای پای معصیتی می گردد
    و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
    آلوده کرده است .
    مادر تمام روز دعا می خواند
    مادر گناهکار طبیعیست
    و فوت می کند به تمام گلها
    و فوت می کند به تمام ماهی ها
    و فوت می کند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و بخششی که نازل خواهد شد .

    برادرم به باغچه می گوید قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها می خندد
    و از جنازهٔ ماهی ها
    که زیر پوست بیمار آب
    به ذره های فاسد تبدیل می شوند
    شماره بر می دارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفای باغچه را
    در انهدام باغچه می داند .
    او مست می کند
    و مشت میزند به در و دیوار
    و سعی میکند که بگوید
    بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
    او ناامیدیش را هم
    مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
    همراه خود به کوچه و بازار می برد
    و نا امیدیش
    آن قدر کوچک است که هر شب
    در ازدحام میکده گم می شود .

    و خواهرم که دوست گلها بود
    و حرفهای سادهٔ قلبش را
    وقتی که مادر او را می زد
    به جمع مهربان و ساکت آنها می برد
    و گاه گاه خانوادهٔ ماهی ها را
    به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد ...
    او خانه اش در آن سوی شهر است
    او در میان خانه مصنوعیش
    با ماهیان قرمز مصنوعیش
    و در پناه عشق همسر مصنوعیش
    و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
    آوازهای مصنوعی می خواند
    و بچه های طبیعی می سازد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
    حمام ادکلن می گیرد
    او
    هر وقت که به دیدن ما می آید
    آبستن است .

    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    حیاط خانهٔ ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
    و منفجر شدن
    همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
    خمپاره و مسلسل می کارند
    همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
    سر پوش می گذارند
    و حوضهای کاشی
    بی آنکه خود بخواهند
    انبارهای مخفی باروتند
    و بچه های کوچهٔ ما کیف های مدرسه شان را
    از بمبهای کوچک
    پر کرده اند .
    حیاط خانهٔ ما گیج است .

    من از زمانی
    که قلب خود را گم کرده است می ترسم
    من از تصور بیهودگی این همه دست
    و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
    من مثل دانش آموزی
    که درس هندسه اش را
    دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
    و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
    من فکر می کنم ...
    من فکر می کنم ...
    من فکر می کنم ...
    و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهی می شود .
     
    Admin و *پرستو* از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

    کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

    برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

    آفتاب دیدگانم سرد میشد

    آسمان سینه ام پر درد می شد

    ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

    اشکهایم همچو باران

    دامنم را رنگ می زد
     
    Admin و *پرستو* از این پست تشکر کرده اند.