1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

برگزیده ترین اشعار شهریار

شروع موضوع توسط Aryamehr. ‏Nov 25, 2016 در انجمن شعر و مشاعره

  1. علی

    برای مشاهده لینک ها لطفا ثبت نام کنید و یا اگر حساب کاربری دارید وارد شوید

    ی همای رحمت تو چه آیتی خدا را
    که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
    دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
    به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
    به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
    چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
    مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
    به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
    برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
    که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
    بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
    چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
    بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
    که علم کند به عالم شهدای کربلا را
    چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
    چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
    نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
    متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
    بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
    که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
    به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
    چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
    چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
    که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
    چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
    که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
    «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
    به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
    ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
    غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. شیعیان دیگر هوای کربلا دارد حسین
    روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

    از حریم کعبه جدش به اشکی شست چشم
    مروه پشت سر نهاد٬ اما صفا دارد حسین


    می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
    بیش از اینها٬ حرمت کوی منا دارد حسین...

    بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
    کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

    رخت دیبای حرم چون گل به تاراجش برند
    تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

    بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
    ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین؟

    سروران٬ پروانگان شمع رخسارش٬ ولی
    چون سحر٬ روشن٬ که سر از تن جدا دارد حسین

    سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
    می نماید خود٬ که عهدی با خدا دارد حسین

    او وفای عهد را با سر کند سودا٬ ولی
    خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

    دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
    با کدامین سر کند؟ مشکل دوتا دارد حسین

    سیرت آل علی(ع) با سرنوشت کربلاست
    هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

    آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
    عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

    دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
    داوری بین با چه قوم بی حیا دارد حسین

    ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان٬ زخمه ای
    گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

    دست آخر کز همه بیگانه شد٬ دیدم هنوز
    با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

    شمر گوید: گوش کردم تا چه خواهد از خدای
    جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

    اشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار»
    کاندر این گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. شبست و چشم من و شمع اشکبارانند

    مگر به ماتم پروانه سوگوارانند

    چه می کند بدو چشم شب فراق تو ماه

    که این ستاره شماران ستاره بارانند

    مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد

    در این بهار که بر سبزه میگسارانند

    به رنگ لعل تو ای گل پیاله های شراب

    چو لاله بر لب نوشین جویبارانند

    بغیر من که بهارم به باغ عارض تست

    جهانیان همه سرگرم نوبهارانند

    بیا که لاله رخان لاله ها به دامنها

    چو گل شکفته به دامان کوهسارانند

    نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود

    که بلبلان تو در هر چمن هزارانند

    پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد

    که مات عرصه حسن تو شهسوارنند

    تو چون نسیم گذرکن به عاشقان و ببین

    که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند

    به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم

    که تشنگان همه در انتظار بارانند

    مرا به وعده دوزخ مساز از او نومید

    که کافران به نعیمش امیدوارانند

    جمال رحمت او جلوه می دهم به گناه

    که جلوه گاه جلالش گناهکارانند

    تو بندگی بگزین شهریار بر در دوست

    که بندگان در دوست شهریارانههند
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

    خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

    گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

    گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

    ماه درویش نواز از پس قرنی بازم

    مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

    دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد

    تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

    وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر

    پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد

    ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم

    چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد

    یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

    خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

    شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند

    عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

    سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

    آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

    قندیل مه آویزه محراب برآمد

    دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

    یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

    چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

    تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

    ماهم به نظر در دل ابر متلاطم

    چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

    از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

    هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

    دیدم به لب جوی جهان گذران را

    آفاق همه نقش رخ آب برآمد

    در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

    جانم به لب از صحبت احباب برآمد
     
    *پرستو* و Admin از این پست تشکر کرده اند.
  6. به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

    که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

    چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

    نهفته اند شب ماهتاب دریا را

    تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

    به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

    کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

    که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

    به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

    چه جای عشوه غزالان بادپیما را

    فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

    که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

    هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

    شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

    اشاره غزل خواجه با غزاله تست

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

    جز این قدر که فراموش می کند ما را
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. نيــما ! غـــم دل گو که غريبـانه بگرييم

    ســر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

    من از دل این غار و تو ازقله ی آن قاف

    از دل به هــم افتـیم و به جانانه بگرییم

    دودي ست درين خانه كه كوريم زديدن

    چشـمي بكف آريم و باين خـانه بگرييم

    آخر نه چــراغيــم كه خنــــديم به ایوان

    شمعــيم كه در گوشه ی ویرانه بگرييم

    من نيز چو تو شــاعر افســـانه خویشم

    بازآ به هم اي شــــاعر افســانه بگرييم

    با وحشت ديوانه بخــــنديم و نهـــــاني

    در فاجعـــه ی حكمت فــــرزانه بگرييم

    با چشـــــم صـدف خيز كه بر گردن ايام

    خــرمهــره ببــــينيم و به دردانه بگـرييم

    بلــبل كه نبــوديم بخـــوانيــم به گلــزار

    جغـدي شده شبـگير و به ويرانه بگرييم

    پـروانه نبــوديم در اين مشــــــعله باري

    شمـــعي شــده در ماتم پروانه بگرييم

    بيــگانه كند در غــم ما خنــــده ولي ما

    با چشـم خــودي در غم بيــگانه بگرييم

    بگــذار به هـذيان تو طفــــلانه بخــــندند

    ما هـم به تب طــفل طبيـــبانه بگـــرييم
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. سنین عمر به هفتاد میرسد ما را

    خدای من که به فریاد میرسد ما را

    گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند

    دگر چه فایده از یاد میرسد ما را

    حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

    فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

    اگر که دجله پر از قایق نجات شود

    پس از خرابی بغداد میرسد ما را

    به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

    چه جای داد که بیداد میرسد ما را

    تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

    علی و آل به امداد میرسد ما را
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

    فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

    مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

    فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

    کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

    نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

    نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

    چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

    هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

    نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

    توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

    چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

    بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

    کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

    سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

    که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی

    بابی انت و امّی

    گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی

    بابی انت و امّی

    تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات

    علی ای قبله حاجات

    گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی

    بابی انت و امّی

    گویی آن فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده است

    درِ این غم نگشوده است

    سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی

    بابی انت و امّی

    حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان

    کان نه سهل است و نه آسان

    به خود حق که تو آن جلوه ی با وجه أتَمّی

    بابی انت و امّی

    منکِر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل

    کر و کور است و عزازیل

    با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی

    بابی انت و امّی

    در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت

    اُف بر این شَمّ فقاهت

    بی ولای علی و آل، چه فقهی و چه شمّی!

    بابی انت و امّی

    تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا

    از ثَری تا به ثریّا

    شَر و شور است و دگر هیچ نه کیفیّ و نه کمّی

    بابی انت و امّی

    آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ است

    گر به معنای أعَمّ است

    تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی

    بابی انت و امّی

    چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم

    پس به ذریه عالم

    جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی

    بابی انت و امّی

    عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم

    منکرت مستحق ذَم

    وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی

    بابی انت و امّی

    بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان

    شده بازیچه ی شیطان

    این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی

    بابی انت و امّی

    لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا

    همه طوفان همه دریا

    چه کند با تو که چون صخره ی صمّا و

    بابی انت و امّی

    یا علی خواهمت آن شعشعه ی تیغ زرافشان

    هم بدو کفر سرافشان

    بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی

    بابی انت و امّی
     
    *پرستو*، feri" و Admin از این ارسال تشکر کرده اند.