1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

برگزیده ترین اشعار سهراب سپهری

شروع موضوع توسط Aryamehr. ‏Nov 25, 2016 در انجمن شعر و مشاعره

  1. ديرگاهي است در اين تنهايي

    رنگ خاموشي در طرح لب است

    بانگي از دور مرا مي خواند،

    ليك پاهايم در قير شب است.

    رخنه اي نيست در اين تاريكي

    در و ديوار به هم پيوسته

    سايه اي لغزد اگر روي زمين

    نقش وهمي است ز بندي رسته.

    نفس آدمها


    سر به سر افسرده است

    روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا،

    هر نشاطي مرده است

    دست جادويي شب

    در به روي من و غم مي بندد.

    مي كنم هر چه تلاش،

    او به من مي خندد.

    نقش هايي كه كشيدم در روز،

    شب ز راه آمد و با دود اندود.

    طرح هايي كه فكندم در شب،

    روز آمد و با پنبه زدود.

    ديرگاهي است كه چون من همه را

    رنگ خاموشي در طرح لب است.

    جنبشي نيست در اين خاموشي،

    دستها، پاها در قير شب است.
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  2. من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم!
    هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.


    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
    هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
    من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
    .....
    و شبی از شبها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

    باید امشب بروم
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست
    رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
    یه نفر باز صدا زد سهراب!
    کفش هایم کو؟
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  3. هر کجا هستم باشم
    آسمان مال من است
    پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
    چه اهمیت دارد
    گاه اگر می رویند
    قارچ های غربت ؟



    ...............................


    من نمی دانم که چرا می گویند :

    اسب حیوان نجیبی است

    کبوتر زیباست
    و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست


    گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
    چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
    واژه ها را باید شست ...
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  4. به سراغ من اگر می آیید

    پشت هیچستانم

    پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

    که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک

    پشت هیچستان چتر خواهش باز است

    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

    زنگ باران به صدا می آید

    آدم اینجا تنهاست

    و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

    به سراغ من اگر می آیید

    نرم و آهسته بیا یید

    که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  5. صبح امروز کسی گفت به من:




    تو چقدر تنهایی ...


    گفتمش در پاسخ :


    تو چقدر حساسی ...


    تن من گر تنهاست...


    دل من با دلهاست...


    دوستانی دارم


    بهتر از برگ درخت


    که دعایم گویند و دعاشان گویم...


    یادشان دردل من ...


    قلبشان منزل من…...


    صافى آب مرا يادتو انداخت...رفيق...


    تو دلت سبز...


    لبت سرخ...


    چراغت روشن...


    چرخ روزيت هميشه چرخان...


    نفست داغ...


    تنت گرم...


    دعايت با من...
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  6. سایه دراز لنگر ساعت
    روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
    می‌آمد، می‌رفت.
    می‌آمد، می‌رفت.
    و من روی شن‌های روشن بیابان
    تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم،
    خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
    و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
    خوابی که چون پایان یافت
    من به پایان خودم رسیدم.
    من تصویر خوابم را می‌کشیدم
    و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
    چه‌گونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویر
    همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟
    تصویرم را کشیدم
    چیزی گم شده بود.
    روی خودم خم شد:
    حفرهٔی در هستی من دهان گشود.
    سایه دراز لنگر ساعت
    روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود
    و من کنار تصویر زنده خوابم بودم.
    تصویری که رگ‌هایش در ابدیت می‌تپید
    و ریشه نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
    این‌بار
    هنگامی که سایه لنگر ساعت
    از روی تصویر جان گرفته من گذشت
    بر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود.
    فریاد زدم:
    تصویر را باز ده!
    و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.
    سایه دراز لنگر ساعت
    روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
    می‌آمد، می‌رفت.
    می‌آمد، می‌رفت.
    و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید.
     
    *پرستو* از این پست تشکر کرده است.
  7. اهل كاشانم
    روزگارم بد نيست.
    تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
    مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
    دوستاني ، بهتر از آب روان.

    و خدايي كه در اين نزديكي است:
    لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
    روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

    من مسلمانم.
    قبله ام يك گل سرخ.
    جانمازم چشمه، مهرم نور.
    دشت سجاده من.
    من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
    در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
    سنگ از پشت نمازم پيداست:
    همه ذرات نمازم متبلور شده است.
    من نمازم را وقتي مي خوانم
    كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
    من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
    پي "قد قامت" موج.

    كعبه ام بر لب آب ،
    كعبه ام زير اقاقي هاست.
    كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

    "حجر الاسود" من روشني باغچه است.

    اهل كاشانم.
    پيشه ام نقاشي است:
    گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
    تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
    دل تنهايي تان تازه شود.
    چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
    پرده ام بي جان است.
    خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

    اهل كاشانم
    نسبم شايد برسد
    به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
    نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

    پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
    پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
    پدرم پشت زمان ها مرده است.
    پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
    مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
    پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
    مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
    من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

    پدرم نقاشي مي كرد.
    تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
    خط خوبي هم داشت.
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  8. کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

    کار ما شاید این است

    که در افسون گل سرخ شناور باشیم

    پشت دانایی اردو بزنیم

    دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

    صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم

    هیجان ها را پرواز دهیم

    روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

    آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

    ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

    بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

    نام را باز ستانیم از ابر

    از چنار از پشه از تابستان

    روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

    در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

    کار ما شاید این است

    که میان گل نیلوفر و قرن

    پی آواز حقیقت بدویم
     
    *پرستو* از این پست تشکر کرده است.
  9. زندگی چیزی نیست؛

    که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود.

    زندگی؛بعد درخت است به چشم حشره.

    زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است.

    زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

    زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد.

    زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما.

    خبر رفتن موشک به فضا؛

    [​IMG]

    لمس تنهایی «ماه»؛

    فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.










    زندگی شستن یک بشقاب است.

    زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است

    زندگی «مجذور» آینه است

    زندگی گل به «توان» ابدیت؛

    زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما؛

    زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست.


    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ؛

    پرشی دارد اندازه عشق..
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.
  10. باران
    اضلاع فراغت را می شست.
    من با شن های
    مرطوب عزیمت بازی می کردم
    و خواب سفرهای منقش می دیدم.
    من قاتی آزادی شن ها بودم.
    من
    دلتنگ
    بودم.
    در باغ
    یک سفره مانوس
    پهن
    بود.
    چیزی وسط سفره، شبیه
    ادراک منور:
    یک خوشه انگور
    روی همه شایبه را پوشید.
    تعمیر سکوت
    گیجم کرد.
    دیدم که درخت ، هست.
    وقتی که درخت هست
    پیداست که باید بود،
    باید بود
    و رد روایت را
    تا متن سپید
    دنبال کرد.
    اما
    ای یاس ملون!
     
    *پرستو* و feri" از این پست تشکر کرده اند.