1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

ببخشید شما ثروتمندید؟؟؟

شروع موضوع توسط عاشق تنها ‏Jan 24, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
    >>>هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
    >>>پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
    >>>کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
    >>>گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
    >>>آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
    >>>بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
    >>>نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»
    >>>دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
    >>>آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
    >>>فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
    >>>لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
    >>>مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
    >>>
    >>>ماریون دولن
     
    ahriman و Admin از این پست تشکر کرده اند.