1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اینقدبه همه هیس نگید بزارحرف بزنن...

شروع موضوع توسط یسرا77 ‏Jan 14, 2015 در انجمن مطالب جالب

  1. مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،

    آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :

    آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،

    از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه

    مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،

    از لپ هام گرفت تا گل بندازه

    تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده


    خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من

    ُنه سالمگفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره

    گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره


    حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :

    کجا بودم مادر ؟ آهان

    جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود

    بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ

    سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را

    ریختند تو باغچه و گفتند :

    تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها

    گفتم : آخه ....

    گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه


    بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند

    رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم

    به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم

    مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟

    عادت می کنی


    بعد هم مامانت بدنیا اومد

    با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،

    بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد

    یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد

    نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،

    یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟

    می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون


    می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،

    گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش


    مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :

    آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه

    اونقده دلم می خواست یه دم پختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد

    دلم پر می کشید که حاجی بگه دوستت دارم ، ولی نگفت

    حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه


    گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم

    آی می چسبید ، آی می چسبید


    دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر

    ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،

    اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم


    یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟

    گفت:هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،

    همینمون مونده که انگشت نما شم


    مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:

    می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم

    یهو پیر شدم ، پیر


    پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ،

    هر چی بود که تموم شدآخیش خدا عمرت بده ننه

    چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس


    به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم

    و رسیدم به کودکی اش هشتی، وشگون ، یه قل دوقل، عاشقی و ...


    گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی

    گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟

    انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند


    خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،

    اینقدر به همه هیس نگید

    بزار حرف بزنن

    بزار زندگی کنن

    آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از هیس خوشش نمی یاد!
     
    Mariツ، M.G.Captain، MAOVA و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. MAOVA

    MAOVA ♥ Tina LoVe ♥

    754
    2,005
    2,116
    آخی...
    دل براش سوخت...
     
    M.G.Captain و یسرا77 از این پست تشکر کرده اند.