1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اینجا از سیاست خبری نیست...!

شروع موضوع توسط MahD!ye ‏Jan 21, 2014 در انجمن درد دل

  1. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    اهداي اعضاي يك مرگ مغزي به چند بيمار
    جام جم آنلاين: استادیار گروه پیوند اعضای دانشگاه علوم پزشکی آذربایجان‌غربی گفت: اعضای بدن یک بیمار مرگ مغزی در آذربایجان‌غربی از جمله قلب، کبد و کلیه‌های وی به بیماران نیازمند اهداء شد.
    [​IMG]
    فرزاد کاکایی امروز اظهار داشت: صبح امروز یک بیمار مرگ مغزی اهل شهرستان سردشت مورد جراحی قرار گرفت و اعضای بیمار شامل کلیه‌ها، کبد، قلب و پرده دور قلب برای پیوند به بیماران نیازمند اهداء شد.
    استادیار گروه پیوند اعضای دانشگاه علوم پزشکی آذربایجان‌غربی افزود: سلام صالح‌زاده 47 ساله بر اثر خون‌ریزی مغزی دچار مرگ مغزی شد و تلاش پزشکان برای برگشت بیمار بعد از 48 ساعت مراقبت میسر نشد.
    کاکایی تاکید کرد: همراهان بیمار در یک اقدام خداپسندانه رضایت خود را به اهدای اعضای بیمار از جمله قلب، کبد، کلیه‌ها و پرده دور قلب اعلام کردند که به علت بالا بودن سطح کراتین موجود در کلیه‌ها، پیوند در ارومیه مقدور نشد و به همین دلیل کلیه‌ها و کبد برای پیوند به شیراز منتقل و قلب بیمار جهت پیوند دریچه‌های قلب و پرده قلب به تهران انتقال داده شد.
    وی ضمن تقدیر از چنین اقدام خداپسندانه‌ای، گفت: با توجه به اینکه امکان بازگشت به زندگی در بیماران مرگ مغزی به هیچ عنوان میسر نیست در مقام یک پزشک از همه مردم می‌خواهم توجه داشته باشند که این بیماران با بیماران کمای عادی و ضربه مغزی تفاوت دارند چرا که بیماران کمای عادی و ضربه مغزی را می‌توان با اقدامات پزشکی به زندگی برگشت داد، ولی بیمار مرگ مغزی همه بخش‌های مغزش به صورت برگشت‌ناپذیر از کار افتاده و برای اینکه این موضوع تایید شود آزمایشات بسیاری مانند نوار مغزی، سونوگرافی‌های متعدد از عروق مغز و عکسبرداری‌های متعدد به عمل می‌آید تا از کارافتادگی مغز وی تایید شود.
    کاکایی با بیان اینکه سالانه بیش از یک هزار و 500 نفر از افرادی که در لیست انتظار پیوند کبد هستند به دلیل نداشتن کبد اهدایی فوت می‌کنند، متذکر شد: هم اکنون 30 هزار نفر در کشور در لیست انتظار پیوند کلیه بوده و نزدیک به 5 هزار نفر در لیست انتظار پیوند کبد هستند، بنابراین مردم باید به این موضوع آگاهی داشته باشند که مریض مرگ مغزی حداکثر 24 تا 48 ساعت زنده می‌ماند و اگر دستگاه‌هایی که به این بیماران وصل است را جدا کنند حداکثر ظرف 20 دقیقه فوت خواهند کرد در نتیجه این اصل که اعضای بدن بیمارشان می‌تواند به حداقل پنج نفر زندگی دوباره ببخشد را مدنظر داشته و از پاداش‌های اخروی این اقدام خداپسندانه غافل نباشند. (فارس)
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  2. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    ” تو مردی هستی با قلب پسر من!”


    این جملات مادری بود به یک بیمار پیوند قلبی که جانش را فرزنده مرده اش نجات داده بود.به گزارش پارس ناز در اولین برخورد، “بابی دورتی” و “مارگارت والسچی” با آغوشی باز و چشمانی پر از برق شادی با یکدیگر ملاقات کردند.این لحظه ای است که قطار خوشبختی عبور میکند و هر کس به اندازه ای که می تواند آن را لمس می کند. اما داستان پشت این خوشبختی بسیار دردناک است.

    [​IMG]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 520 در476 پيكسل .
    [​IMG]

    ۲۳ ماه پیش پسر ۲۶ ساله مارگارت، “استفان” در یک تصادف جان باخت. مارگارت با غم و اندوه زیادی که داشت تصمیم گرفت که اعضای بدن پسرش را برای پیوند عضو اهدا کند.این تصمیمی بود که جان بابی ۲۶ ساله را نجات داد. بابی از هنگام تولد دچار نارسایی قلبی بود، و در این اواخر ۵ ماه را در بیمارستان بستری شده و منتظر یک پیوند قلب بود، پزشکان گفته بودنند که بابی چند هفته دیگر بیشتر زنده نیست.
    [​IMG]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 520 در338 پيكسل .
    [​IMG]


    اما به لطف تصمیم مارگارت بابی قادر است خیلی قدرتمند به زندگی بپردازد حتی او ۱۱ ماه پیش پدر شده است.بابی از زمانی که از بیمارستان مرخص شد پیوسته به مارگارت نامه می نوشت و از حال او باخبر می شد، تا اینکه تصمیم گرفت مارگارت را ملاقات کند و به او بگوید که قلب پسرش چقدر او را قوی ساخته است.بعد از یک سال مارگارت و بابی یکدیگر را ملاقات کردند، و اولین جمله ای که مارگارت به زبان آورد این بود که:” تو مردی هستی با قلب پسر من!”

    [​IMG]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 520 در324 پيكسل .
    [​IMG]
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  3. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    پسری 18 ماهه که کوچکترین اهدا کننده عضو هست + عکس


    پایگاه خبری تحلیلی ملیت نوشت: پس از یک حادثه ناگوار که منجر به مرگ مادری جوان و قطع امید برای ادامه حیات فرزندی نونهال شد، خانواده داغدار با حرکتی انسان‌دوستانه درخواست اهدای اعضای نوزاد 18 ماهه را کردند.
    [​IMG]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 600 در384 پيكسل .
    [​IMG]
    اکبر بابایی، پدر داغدار وقتی دید دلبند 18 ماهه‌اش حوصله تلخی دنیا را ندارد و عطای آن را به لقایش بخشیده، رضایت داد، بخشی از وجود عزیزش ققنوس‌وار مایه زندگی دیگران شود و جان بیماری را نجات دهد. حالا روح معصوم ابوالفضل این کودک خردسال چون خنده‌ای برلب غمدیده‌ای نشست و شکفت.
    حادثه برای پدر که همسر و فرزندش هر دو را بر اثر سانحه گازگرفتگی از دست داد، تلخ و جانکاه بود، اما شدت اندوه از بزرگی روح او هیچ کم نکرد و از آه دردی چنین عظیم، حیاتی دوباره رویید و زمستان کومه‌ای بهار شد.
    ابوالفضل 18 ماه بیشتر نداشت که بر اثر گازگرفتگی در آغوش مادرش در این حادثه دردناک آرام گرفت. مادر قبل از او درگذشت تا داغدار فرزندش نباشد. حالا شاید کودک همچنان به مادرش لبخند می‌زند و مادر از بزرگی روح چنین فرزندی به خود می‌بالد. آری در خردینه‌سالی هم می‌توان بزرگ بود!
    شب حادثه
    پدر شب هنگام، وقتی از کار روزانه به خانه آمد، برای رفع خستگی استحمام می‌کند، سپس در خانه نگاهش به همسر و فرزندش که بی‌هوش روی زمین افتاده‌اند می‌افتد قبل از هر واکنشی خود نیز در شدت گاز گرفتگی خانه بیهوش می‌شود، صبح وقتی به هوش می‌آید، سایه مرگ را در خانه می‌بیند. او در سکوت صبح خانه همسر و فرزندش را درحالی یافت که بی‌جان بر زمین افتاده‌اند. مضطرب کمک می‌خواهد و با آمدن اورژانسی با امکانات کم آنها را به بیمارستان منتقل می‌کنند. مادر گویی فهمیده باشد که تاب و تحمل جان دادن کودک را ندارد، زودتر خود را از زندان تن رهانید و رفت. پیکر نیمه‌جان کودک را که تشنج کرده بود، به بیمارستان رساندند، به این امید که دوباره صدای خنده‌اش در خانه خواهد پیچید.
    پدر را به بیمارستان بوعلی منتقل کردند و نوزاد را به بیمارستان امام حسین، این بیمارستان نیز به علت کمبود تجهیزات و امکانات لازم با مشکل درمان روبرو بود و خانواده داغدار ناچار به جستجو و کنکاش برای پیدا کردن بیمارستانی که تجهیزات لازم از جمله بخش DICU داشته باشد پرداختند، بستگان فرو ریخته و کار لحظه لحظه دشوارتر می‌شد. پس از جستجوی فراوان اعلام شد که بیمارستان ... دارای تجهیزات لازم برای پذیرش بیماری با این شرایط است، بستگان که در ذوق و امید به نجات این نوزاد تلاش می‌کردند سراسیمه به این بیمارستان مراجعه کردند که با نامهربانی پزشکی مواجه شدند که با پذیرش این نوزاد موافقت نکرد، امامی اظهار کرد: بخش مورد نیاز در این بیمارستان وجود دارد اما به دلیل عدم امکان حضور پرستار برای این بیمار از پذیرش آن معذوریم!!!

    پدر چون آتشفشانی غرید اما تحویل گیرندگان پیکر بی‌جان ابوالفضل شاید پدر نبودند که بدانند، چه می‌کشد یا برای برخی از آنها که روزانه با دو سه جین مرده زندگی می‌کنند، این کودک هجده ماهه فرقی با بقیه نداشت. تنها از نگاه پدر بود که شراره می‌بارید و قهر فرو می‌ریخت.
    بستگان که هنوز امید به بازگشت به زندگی ابولفضل داشتند از هر تلاشی دریغ نکردند تا با موافقت یکی دیگر از پزشکان بیمارستان ... توانستند با بستری وی روزنه امیدی هر چند کوتاه به ادامه حیات ابولفضل داشته باشند.
    پدر از لطف حق ناامید نبود و به لطف خلق امیدوار که اولی یاورش شد و او را عزتمند کرد و دومی دریغ که تلخکامیش را رقم زد چندانکه می‌گوید تا تاریخ هست و او هست، سهل‌انگاری آنان را نخواهد بخشید. و اینگونه بود که خردسال دلبندش دامن پدر رها کرد و در بغل مادر آرام گرفت.
    اما اکبر بابایی لطف خداوند را مایه آرامش خود دانست و در همان شرایط روحی تصمیم گرفت با همکاری بیمارستان مسیح دانشوری برنامه اهدای عضو فرزند خردسالش به کودکان نیازمند انجام شود.
    حالا ابوالفضل حتی با رفتنش ردی سبز بر سراچه زندگی باقی گذاشت تا انسانیت و انصاف میان بزرگترها گل کند و بهار مهربانی جوانه بزند.
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  4. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083

    من اینك مرده ام دیگر
    من اینك مرده ام دیگر. . . . دلم در سینه می كوبد، ولی در مغز من دستور ماندن نیست. دكتر، ناامید از درد درمان ناپذیر من! پدر در زجر كوتاهی نكردنها
    و مادر در عذاب مرگ فرزند است.
    من اینك مرده ام دیگر. . . .
    و راهی غیر رفتن نیست،
    قلبم لحظه هارا می شمارد تا بیارامد.
    نه دردی می كشدجسمم ،
    نه احساسی وجودمرا می آزارد
    و من از هر كسی بهتر،
    بر این یك نكته آگاهم. ......»كه اینك مرده ام دیگر «.......
    واین یك لحظه روزی می رسد از راه . .
    از این پس قلب من ارزانی مردم،
    نگاهم مال این مردم،
    نفسها و لب ودست و غرور و غیرتم ارزانی مردم.
    چه بهتر قلب من با مرگ من هر شب
    وجود مرد عاشق پیشه ای را زندگی بخشد
    برای كودكانش سالهای سال
    او هم یك پدر باشد
    برای همسرش یك سایة امن و امان باشد
    و این با قلبمن باشد، پس از مرگم
    از این بهترنخواهد شد.
    چه بهتر از نفسهایم،
    كسی در خستگیهایش نفس گیرد.
    هوای زندگی را در تنش جاری كند با من
    و طعم یك نفس آسوده خوابیدن،
    بدون ضجـه های تند و پر زجر نفسهای ملالت بار
    چه بهتر هدیةاین سینه پر مهر من باشد، پس از مرگم
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  5. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    دست نوشته يكي از بيماران ليست انتظار پيوند يك هفته بعد از پيوند قلب
    " هل جزاء الاحسان الا الاحسان"
    خسته تر از پروانه اي بي پر، بي رمق تر از برگ زرد خزان، نااميدتر از ساق خشكيده در حسرت باران، چهار بهار عمرم با حسرت و درد خزان شد. نااميد از همه جا در انتظار مرگ ، ديگر تاب و تحمل بودن نداشتم.
    من بودم، انتظار،‌منتظر شفا از جانب شافي. مي ترسيدم براي سلامتي ام دعا كنم كه نكند با دعاي من خانه اي داغدار شود. ديگر بريده بودم از دنيا و طبيبان آن، رو به ضامن آهو كردم خسته ي خسته، نااميدتر از نااميدان كه"معين الضعفاء" از خاندان خويش خواهد برگزيد. تا در ماه عزيز خدا نزديكي ميلاد عزيز زهرا عزيزي رخت از اين دنياي فاني بست و به سوي ديار باقي شتافت. همانا كه گويند معبود گلچين خواهد كرد!
    گويا آن روز كه بر عزيزتان اسم مي نهاديد در حقيقت پروردگار او را ناجي برگزيد. تا ستون خميده كلبه ما را قائم كند.
    در ماه مولود منجي عالم بشريت شنيدم گلي پرپرشد اما بدانيد قلبش مي تپد در سينه ي خسته من. سينه اي كه تشنه ي قلبي با محبت بود ..... پر شد از مهر و محبت.
    سينه اي كه در يك قدمي مرگ بود، در انتظار بسته شدن پلك ها، اما ماند شاداب به بركت سخاوت دلتان.
    و حال مي خواهم با پدر و مادر ناجي ام درد دل كنم:
    مادرم؛ كلماتي نايافتني است براي توصيف دل بزرگت
    پدرم؛ تو كه از اولاد رسولي زبان خاموش است در برابر عظمت قلبت
    مادرم؛ آفتاب تلالوش را از نور چشمان تو گرفت .... بوسه بر چشمانت باد
    پدرم؛ سخاوت دريا از كريمي دستان تو بود .... بوسه بر دستانت باد
    آن روز كه تازه داغدار بوديد با جوله رضايت ملائكه بر دستانتان بوسه زدند
    و از آن معبود بي همتا كه هرگز بنده خود را تنها نخواهد گذاشت تمنا كردند كه صبري بر دل
    بي قرار شما دهند تا شايد داغ را تسكيني باشد. ما نيز به درگاه الهي دست دعا برمي داريم
    كه معبودا به اين عزيزان كه گلي زيبا از بوستانشان چيدي صبري بي انتها عطا كن.
    و روح سيده ناجيه حسيني يگانه را كه با دم مسيحايش بر جسم بي جان جان داد در بهشت جاويدان با اوليا الله محشور بگردان.
    من همان قلب دختر شمايم كه مي تپم و زندگي مي دهم، دوست دارم بدانيد با تمام وجودم دعايتان مي كنم و بدانيد شما نه تنها با سخاوتتان زني مرده را زندگي بخشيدي بلكه سه فرزند را مادري دوباره داديد دوست دارم مرا اگر قابل باشم دختر خود بدانيد.
    "هر چند دختر شما كجا و من كجا"
    "روحش شاد و يادش گرامي"
    سودابه كياني
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  6. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    مايت 50 ميليون توماني از فيلم‌هاي با موضوع اهداي عضو

    مسئولان واحد فراهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي مستقر در بيمارستان مسيح دانشوري، در مرداد ماه با 'جواد شمقدري' رئيس سازمان امور سينمايي در محل اين سازمان ديدار كردند.

    دكتر قبادي، معاون فرهنگي واحد فراهم آوري اعضاي پيوندي درباره اين ديدار گفت: بنا بر اعلام رئيس سازمان امور سينمايي، اين سازمان به هر فيلم سينمايي که با موضوع اهدا عضو ساخته شود وام هاي بدون بهره، با بهره بسيار كم و يا بلا عوض (حداقل به مبلغ پنجاه ميليون تومان) اعطا خواهد كرد.

    به گزارش روابط عمومي مركز پزشكي مسيح دانشوري به نقل از خبر گزاري ايرنا، شمقدري در اين ديدار با تأكيد بر اهميت اهداي عضو و تأثير زندگي بخش آن بر افراد گيرنده عضو گفت: اهداي عضو، اهداي زندگي به فرد نيازمند است و تسري اين كار ارزشمند با تشويق و ترويج اين امر ميسر خواهد شد.

    مسئولان واحد فراهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي نيز در اين ديدار از رييس سازمان امور سينمايي به خاطر نمايش فيلم 'يكي مي خواهد باهات حرف بزنه' كه با موضوع اهداي عضو در جشنواره فيلم فجر سال گذشته به نمايش در آمد تشكر و قدرداني كردند.

    لازم به ذكر است بنا بر يكي از مهم ترين بندهاي تفاهم نامه واحد فرآهم آوري اعضاي پيوندي دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي با سازمان امور سينمايي هر فيلم نامه اي كه درباره موضوع اهداي عضو توشته مي شود بايد مجوز تاييد تخصصي را از سوي واحد فراهم آوري اعضاي پيوندي جهت ادامه كار كسب نمايد.و همچنين در بند ديگر اين تفاهم نامه مقرر شده تا جايزه اي در يكي از بخشهاي جنبي بخش بين الملل جشنواره فيلم فجر براي فيلم هايي كه با موضوع پيوند اعضا ساخته مي شوند در نظر گرفته شود.



    خبرنگار: مونا آقایی

    واحد خبر مركز پيوند اعضا دانشگاه شهيد بهشتي
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  7. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    [​IMG]

    چه شبی بود و چه فرخنده شبی
    آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
    کودک قلب من این قصه ی شاد از تو شنید:

    زندگی رویا نیست
    زندگی زیباییست
    می توان
    بر درختی تهی از بار , زدن پیوندی می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
    می توان
    از میان فاصله ها را برداشت





    [​IMG]براي نمايش در سايز اصلي بر روي نوشته كليك كنيد ، مشخصات تصوير هست 600 در607 پيكسل .
    [​IMG]
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  8. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    [​IMG]
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  9. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    پرستاری که با مرگش معلم شد

    همیشه جایی انتظار تو را می‌کشد که اصلا انتظارش را نداری. این خاصیت مرگ است. عمر نوح هم داشته باشی، وقتی به سراغت می‌آید، باز به دنبال راهی، روزنه‌ای، کورسوی امیدی هستی که شاید مجال چند دم و بازدم بیشتر پیدا کنی، اما اگر نوبت رفتنت رسیده باشد، محال است بتوانی یک دقیقه، یک نفس بیشتر بمانی. آرام می‌آید، جانت را می‌گیرد و بی‌صدا می‌رود. بعد تو می‌مانی و سرمایی که کم‌کم در تن بی‌جانت رخنه می‌کند...

    ولی گاهی مرگ اینقدر هم بی‌خبر از راه نمی‌رسد؛ طوری می‌آید که بتوانی رد آمدنش را بگیری و بدانی که چه وقت به بی‌جانی مبتلا می‌شوی. هر لحظه می‌بینی که فاصله‌اش را با تو کم می‌کند. هر دم می‌دانی که فرصت بودنت کمتر از پیش شده است. اینکه آدم سفری همراه با نبودن، در مقابل خود ببیند، اینکه بخواهد از تمام آنچه داشته و دارد دل بکند، اینکه دیگر نتواند تمام دوست‌داشتنی‌هایش را لمس کند، سخت است. شاید به همین دلیل سال‌هاست به این دل خوش کرده‌ایم که «بی‌خبری و خوش‌خبری» و ترجیح می‌دهیم که آمدن مرگ را تا لحظه رسیدن نوبتمان، ندانیم و صدای گام‌های نفس‌گیرش را پیش‌تر از لحظه رفتن نشنویم و خوشیم به این ندانستن.
    گاهی قسمت این است که از نزدیک شدن نوبت رفتن باخبر باشیم. شاید آدم‌های زیادی نباشند که بدانند رفتنشان نزدیک است ولی همه این آدم‌ها برخورد یکسانی با این باخبری ندارند. بعضی‌ها می‌نشینند و زانوی غم بغل می‌گیرند و به بخت سیاهشان لعنت می‌فرستند. این گروه در واقع پیش از آنکه واقعا بروند، رفته‌اند. عده‌ای دیگر، وقتی از زمان رفتن آگاه می‌شوند، ترجیح می‌دهند خود را به بی‌خیالی بزنند و انگار نه انگار که مرگی در راه است. آنها می‌کوشند تا در این تجاهل اختیاری، مثل روزهای پیش، زندگی عادی خود را داشته باشند تا زمانی که زمان آن برسد.
    اما گروه دیگری هم در این میان این آگاهی را یک فرصت و
    یک غنیمت می‌دانند تا بتوانند برای آنچه می‌توانند در این مدت انجام دهند، برنامه‌ریزی کنند. می‌کوشند تا بیش از پیش عشق بورزند و زندگی کنند و برای روزهای نبودن خود، خاطرات خوب به جا بگذارند. نمی‌دانم اگر من از زمان مرگ خود آگاه شوم، چطور با این موضوع برخورد خواهم کرد ولی یقین دارم که «نرگس عاقل‌منش» در زندگی و بعد از آن تلاش کرد تا از گروه سوم باشد تا شاید به ما ثابت کند اگرچه زیبایی دنیا و ظاهر خوب است ولی آنچه ماندنی است روح زیبا و منش والای انسانی است.
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.
  10. MahD!ye

    MahD!ye مدیربخش زنگ تفریح

    15,168
    16,846
    1,083
    نرگس (بهناز) عاقل‌منش متولد فروردین ماه سال 1337 در یکی از محله‌های قدیمی تهران بود. در یک خانواده تقریبا پرجمعیت زندگی می‌کرد. دوره دبیرستان را در مدرسه‌های شهرزاد و شباهنگ گذراند. بعد از اخذ مدرک دیپلم و شرکت در امتحان ورودی دانشگاه‌ها، در سال 1354 در رشته پرستاری دانشگاه شهید بهشتی پذیرفته شد. علاقه فراوانی به رشته‌اش داشت و از همان سال دوم دانشگاه مشغول به کار شد. در سال 55 با 3 نفر از دوستان خود در بیمارستان شرکت نفت به عنوان دانشجوی پرستاری به کار پرداخت. حدود یک سال و نیم در بیمارستان شرکت نفت کار کرد و بعد از آن به بیمارستان مدرس رفت. در همین ایام در سن 21 سالگی ازدواج کرد و وظیفه همسرداری هم به کار و تحصیلش اضافه شد.
    خانم عاقل‌منش بعد از اتمام تحصیل، در بیمارستان‌های مختلفی از جمله سعادت‌آباد، مهر، طوس، تهران کلینیک و مهراد به انجام وظیفه پرداخت. سرانجام بعد از این مدت، از حدود
    4 سال پیش به بیمارستان لاله تهران رفت و آنجا مشغول به کار شد. او با پشتکاری که داشت خیلی زود سمت سرپرستاری بخش داخلی بیمارستان را به عهده گرفت.
    در آخرین روزهای سال 1389، نرگس عاقل‌منش که مدتی بود از تاری چشم و بی‌حس شدن جزئی اندام‌ حرکتی‌اش گلایه داشت، برای انجام آزمایش mri معرفی شد. جواب آزمایش از وجود توده‌ای در مغز او خبر می‌داد که باید درمان می‌شد. پرستاری که تا آن روز، خود را وقف بیماران مختلفی با بیماری‌های مشابه کرده بود، حالا خود را مبتلا به همین مشکل می‌دید. او راه‌های فراوانی در واکنش به این پیشامد داشت اما تصمیم گرفت برای اینکه خانواده‌‌اش را در آستانه تعطیلات نوروز به نگرانی نیندازد، موضوع را تا بعد از تعطیلات مسکوت نگه دارد. با این حال، مانند کسی که از اتفاقی در آینده مطلع باشد، سعی کرد خود را برای روزهای آینده آماده کند، نامه‌های جداگانه‌ای برای خانواده، همسر، فرزندان و برادرانش نوشت. گفت‌وگویی ویدیوئی‌ای را برای تنها دخترش که خارج از ایران زندگی می‌کرد، ضبط کرد.
    بعد از تعطیلات و انجام آزمایش‌های تکمیلی، تصمیم به جراحی و خارج کردن تومور گرفت. با همه دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و وصیت‌نامه‌اش را نزد همسرش گذاشت که اگر اتفاقی برایش افتاد، بدانند چه می‌خواسته و چه باید بکنند. روز پنجشنبه 26 فروردین ماه نرگس عاقل‌منش، سرپرستار بخش داخلی بیمارستان لاله که چند سال در این بخش به دردل‌ها و حرف‌های بیماران گوش داده بود، در بخش خودش بستری می‌شد تا صبح روز بعد برای انجام عمل جراحی راهی اتاق عمل شود.
    ساعت 8:30 دقیقه صبح روز جمعه 26 فروردین?ماه خانم عاقل‌منش، لباس مخصوص اتاق جراحی را پوشید و بعد از خداحافظی از خانواده‌اش، با لبخندی که گویا مانند همیشه نبود وارد اتاق عمل شد. عمل جراحی او تا ساعت 1:30 دقیقه بعدازظهر طول کشید. همه چیز عادی بود. عمل با موفقیت انجام شده بود. پزشک جراح از عمل راضی بود. همه منتظر چشم‌ بازکردن او بودند ولی...
    نرگس عاقل‌منش بعد از عمل به هوش نیامد. او را به بخش مراقبت‌های ویژه بردند. دلیل منطقی‌ای برای این وضع وجود نداشت. شب دوباره او را برای انجام mri، سی‌تی‌اسکن و آنژیوگرافی فرستادند. مغز دچار ادم شدید شده بود ولی دلیل آن برای پزشکان مشخص نبود.
    ساعت 3:30 نیمه‌شب پزشک جراح دوباره به بالین همکار و بیمار خود آمد. او را برای کاهش ادم مغز اینتوبه (لوله‌گذاری برای تنفس) کردند. ولی باز هم بی‌نتیجه بود.
    نتایج mri روز 28 فروردین نشان داد که پرستار کهنه‌کار بخش داخلی بیمارستان لاله دچار آنفارکتوس مغزی شده و کاری از دست کسی برنمی‌آید. آنژیوگرافی مجدد نشان داد که هر دو کاروتید مغز بسته شده و بیمار دچار مرگ مغزی شده است. شاید اینجا برای من و تو یا خیلی از ما پایان راه باشد ولی برای نرگس عاقل‌منش اوضاع تفاوت می‌کرد.

    موضوع را به خانواده عاقل‌منش اطلاع دادند. موج غم همه را فرا گرفت. اتفاقی که هیچ‌کس نمی‌خواست به آن حتی فکر کند، افتاده بود باید وصیت‌نامه را باز می‌کردند. نوشته بود: «اگر به هر دلیل بعد از عمل بیدار نشدم، حتما حتما بلافاصله جهت اهدای عضو اقدام کنید.»
    برادر بهناز (نرگس) با بیمارستان مسیح دانشوری تماس گرفت. فرم‌های مخصوص را پر کردند. پزشکان مرگ مغزی را تایید کردند.
    او را به بیمارستان مسیح دانشوری انتقال دادند و انتقال اعضا صورت گرفت؛ قلب، کلیه‌ها، چشم، ریه‌، کبد و هر عضوی که قابل اهدا بود، اهدا شد.
    پیکر نرگس عاقل‌منش روز بعد از مقابل بیمارستان لاله در میان اشک و آه دوستان و بستگان به سوی بهشت‌زهرا رهسپار و به خاک سپرده شد ولی من، تو، کسانی که اعضای او را هدیه گرفته‌اند و تمام آنهایی می‌شناختندش می‌دانند که باوجود اینکه این پرنده مرده است ولی پرواز باشکوه او هیچ‌گاه از یادها نخواهد رفت.
     
    μ~¤@ฯmit@¤~μ از این پست تشکر کرده است.