1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اي خداي عزيزم؛تو از نياز من باخبري خودت آن را برآورده كن.

شروع موضوع توسط اهلام خانوم ‏Mar 4, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. لوئيز زني بود كه با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم ؛ وارد خواربار فروشي شد.
    با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد.
    به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
    جان لاك هاوس محلش نذاشت.
    زن نيازمند اصرار كرد..............
    خوار بار فروش با اكراه گفت : لازم نيست خودم مي دهم ؛ ليست خريدت كو؟
    لوئيز گفت: اينجاست... خواربار فروش گفت: ليستت را بگذار روي ترازو . وبه اندازه وزنش ؛هرچه خواستي ببر!!
    لوئيز از كيفش تكه كاغذي بيرون آورد و چيزي را رويش نوشت. و روي كفه ي ترازو گذاشت.
    با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت.
    خوار بار فروش باور نميكرد. او با ناباوري شروع كرد به گذاشتن جنس در كفه ترازو .
    تا كفها برابر شدند.
    خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت و خواند.
    '''''' اي خداي عزيزم؛ تو از نياز من باخبري ؛ خودت آن را برآورده كن.
    فقط اوست كه مي داند وزن دعاي خالص و پاك چه قدر است.''''''
    __________________
     

    موضوعات مشابه

    Admin از این پست تشکر کرده است.