1. این پایگاه به ثبت ستاد ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران رسیده است.

    مهمان عزیز سپاس بابت بازدید شما از تالار گفتگوی دهه هفتادی ها.

    عضویت در انجمن رایگان بوده و برای عموم باز میباشد . با صرف 30 ثانیه یکی از اعضای دهه هفتادی ها شوید .

اولین عشق

شروع موضوع توسط Sara skelet ‏Jul 10, 2012 در انجمن داستان و رمان

  1. اولین عشق
    یکی بود یکی نبود .

    یک مرد بود که تنها بود .

    یک زن بود که او هم تنها بود .

    زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود .خدا غم آنها را می دید و غمگین بود .خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

    مرد سرش را پایین انداخت و به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید .

    زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

    خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

    مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

    خدا به مرد گفت : به دست های تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

    مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

    خدا به زن گفت : به دست های تو همه زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای که او می سازد را زیبا کنی .

    مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود …

    یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

    اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

    مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

    خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

    فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

    خدا خندید و زمین سبز شد .

    خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

    فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

    خاک خوشبو شد .

    پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود .

    فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

    مرد زن را دید که می خندد ، کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

    خدا شوق مرد را دید و خندید .

    وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

    خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

    روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

    زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابه لای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم می دویدند .

    خدا همه چیز و همه جا را می دید . می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

    زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی می کارد . دست های بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

    و پرنده هایی که …
     
    Aysa و Admin از این پست تشکر کرده اند.